۱۳۹۰ فروردین ۱, دوشنبه

مرگ من لمبانده پیتزای جگر


روانشاد آینده : پرزیدنت


مرگ من لمبانده پیتزای جگر
حال دارد میل حلوای جگر
از جگر سازم برایش بستنی
روی آن ریزم مربای جگر
شربت از خون جگر پیش‌اش نهم
با کلمپه‌های خرمای جگر
فاتحه اخلاص فرماید سپس
دیشلمه نوشد همی‌ چای جگر
چون که لبریز از جگر شد آن جبون
خواندم....انا الیه الراجعون
چاق گردد مرگ و بنده اسکلت
چه دراماتیک! بول‌فاکینگ شت

۱۳۸۹ اسفند ۲۹, یکشنبه

این غریو و‌های و هوی و غرش و غوغا از کجا می‌‌آید دیگر!




منوی وحشت کامل است. خانواده ی کارامازوف=هومو ساپینس ساپینس=تجسم محض بی‌ خردی را می‌‌بینم که گرداگرد میز زمین نشسته، زل زده به خورش‌های خونین چندین جنگ داغ، پلو‌ترورهای زهره ترکان، سالاد‌سونامی، زولوبیا‌ی زلزله،سوپ پر‌پرتو اورانیوم‌پلوتونیوم، سالاد‌جنون قذافی، کباب‌جنبش‌های شعله ور دودناک مردم به جان آمده، پودینگ اسهال خونی خامنه ای، طبق‌های نطق بخار معده آلود احمدی نژاد-برلسکونی-سرکوزی-نتان یاهو، چلونفت‌کعبه ی کدخدی خبیث عربستان،خرما‌ی زهرآگین شیخکان نفتی‌، ماست کیسه ی صفرای کویین الیزابت، پنیر‌سوسیس‌مرگز فرمول‌های جدید بمب و بیم و بامبول، بیگ مک ژست و اسپیچ اوباما، چاینا فود با سٔس گوجه شرنگی و گوشت سگ‌های هار پکن، حلوای جگر عراق، کله پاچه ی حقیقت حلال، دوغ دروغ اسلام آباد، دمکراشی کشک خاله ی کابل، سبزی خوردن خوردن همان مردن همان ریش و پشم طالبان، شراب و شربت و آب آلوده به اندوه خاک، نان گرسنگی واگیردار، مربای گنه گنه، ترشی مالاریا، خرچنگ درونخور، ماهی‌ گندیده از سر تا دم دریاچه ی ویکتوریا، میگوی فوکوشیما، اسفناج اداسا، آینده قارچ سیاه محتمل بوشهر،کیک زرد نطنز،سراب سنگین اراک......هنوز هم اشتها داری؟ داری یا نداری گارسون‌ها سرباز‌ها و فرماندهانی از همه رنگ و رسته با کارد و چنگال‌ها و سرنیزه‌ها و تفنگ‌های سوپر سایزشان ایستاده اند دور تا دور میز تا تو را تا خرخره بخورانند و از ترس خفه کنند: بخور یا بمیر! بردار، بلمبان، کپه را بگذار! 

یک دقیقه صبر کن! این غریو و‌های و هوی و غرش و غوغا از کجا می‌‌آید دیگر! یک فاجعه‌ساندویچ دیگر؟

نه! نه جانم! نه جانانم! این هارت و پورت بلیغ غفیر سیرک-باغ وحش وار سیار از سوی نگین منظومه ی شمسی‌ خانم ، جمهوری وحشی شرنگستان، گرد شده باد شده تا این میز شوم را در هم پیچانده بشکند کاسه کوزه‌ها و خوراک‌های مسموم‌اش را بریزد بپاشد به دوزخ خوالیگران دیوث بی‌ رحم و وجدان اش. این خروش وحشی، مژده ی رستگاری لحظه‌های شاد است. لحظه‌های نو، روز نو، سال نو، جان نو، تن نو، هستی‌ نو. این سرودکارناوال پرزیدنت و الاهگان و پان شرنگیست‌های دست از امید‌های تخمی شسته ی دل‌ به اقیانوس زمان زده است که می‌‌آید تا تمام انواع را در آغوش کشد.پرچم بی‌ باکی و بی‌ ناموسی و عشق زنده ی حشری، این مائده ی همدلی و همدردی را بر فراز دل‌‌های شعله ور بر افرازد و دشمنان زمین را با نهیبی خفن از دور و بر تو تو ها، شما براند و بانگ شاد خواری و آواز همزیستی‌ زیبا‌وحشیانه سر دهد: 

یاران! نوروزتان خجسته!

باران بوسه و شادباش!





پرزیدنت حسین شرنگ

۱۳۸۹ اسفند ۲۶, پنجشنبه

سونامی



ژاپن به موج بزرگ نگاه می‌‌کند و شناور می‌‌شود


چهره بر کفِ اقیانوس
خیره به خزه های بی زمان
دُم بر سطح موّاج می کوبد
سگ هایِ کوه پیکر باد را به جانِ هم می اندازد
با دندان های ارهّ ایِ آب
آبِ غُرّانِ سفید
تمدّنِ سواحل را هار می کند
موسیقی مهیب اش را
بر شاخه هایِ آذرخش می آویزد
به تندر اوراد تند می آموزد
بازی کنان با فرهنگِ خشک خاک
ترس می تند
انقراض می پراکند
و ساعتی چند بعد
جای چهره به دُم می دهد
در آب هایِ آسوده
آسوده می خندد
محوِ بازیِ دلفین ها 

۱۳۸۹ اسفند ۲۵, چهارشنبه

و هزار ناگهان دیگر

 8 novembre 2010, à 13:04

خیال دو همسایه : عمر هنگامه-یاد اتی ( احترام )



کابوس خانه سوختگی، همسایه ی همه ی مونترالی هاست. هر روز، آژیر ماشین‌های آتش نشانی‌، گوش می‌‌خراشد. در بیست دقیقه ی گذشته، دود این کابوس، نفس گیر شد. حیران این بوی پلوش بودم، که شاهدش، زنگ خطر هم در بلدینگ به صدا در آمد. در را باز کردم. کریدور طبقه ی من( چهارم-آخر) معدن دود بود. دویدم پایین، سرایدار را بیدار کردم، نشئه. همسایه ها، همه خواب و مست. آمد در‌ها را زد، هیچکس باز نکرد. دو همسایه هم بیدار شدند. گفتم کلید‌ها را بیار. همه ی در‌ها را باز کن.یک در. دو در.در سومی‌ را هم باز کرد. روبروی آپارتمان من. طرف مست و پاتیل، در گردبادی از دود، داشت با پارچه‌ای مسخره، رو به در باز بالکن، دود زدایی می‌‌کرد .عصبانی هارت و پورت کرد که چرا بی‌ اجازه درش به بازی گرفته شده. هیچ شعله‌ای پیدا نبود. این سرایدار آمد که برود. گفتم آقا پای جان ما در میان است، از چه می‌‌ترسی‌؟ دود ما را می‌‌خورد و نامرئی می‌‌کرد. این خواب زدگان، دور خود می‌‌گشتند و چرند می‌‌گفتند. من به درون آن آپارتمان نرفتم. از دم در نگاه می‌‌کردم. هنوز که هنوز است نمی‌‌دانم چی‌ شده.
آمدم تو. در همین مدت، یکی‌ دو تا نامه با دوستی‌ ردّ و بدل کردم. لینک‌هایی‌ را با دقت و حوصله، یافتم و برایش فرستادم. با اینکه با پنکه ی تا ته روشن هوای شدید را رو به در باز شلیک می‌‌کنم، همچنان نفس‌ام تنگ است.چرا من در آن لحظات خطرناک، نشستم و با دقت آن کارها را کردم؟ نمی‌‌دانم! حتا به آن دوست ننوشتم که چه شد و چه نشد.

از تصور این همسایه ی ناشناس، در آنهمه دود با آن دستمال تکان دادن مسخره اش، مبهوت ام. حتا در رو به کریدورش را باز نکرده بود. نیامد بگوید: آتش اینجاست! آتش را امری خصوصی می‌‌دانست که در آپارتمان‌اش اتفاق افتاده و ما را مزاحمین آن حریم عصمت و طهارت. من از دیشب همچنان بیدارم. این معرکه آخرین چیزی بود که انتظارش را داشتم. داون تاون ما نابهتران، می‌‌تواند جای بسیار خطرناکی باشد. من بیست سال است که در این بلدینگ زندگی‌ می‌‌کنم. یکی‌ دو بار، تا آستانه ی دوزخ رفته ام. مستانی که سیگارشان را می‌‌اندازند روی موکت راهرو و می‌‌روند پی‌ کارشان. آشپزی‌های نشئه خوران آخر شب( خودم یکی‌ از سابقین این بی‌ هوش و گوشی مستانه ام، و یکی‌ دو بار نزدیک بود با اجاق گازم همه را دوزخی کنم. زود جنبیدم و خاموش کردم.)، و هزار ناگهان دیگر. همسایه‌هایی‌ که زود زود جایگزین یکدیگر می‌‌شوند. برزخ آیند و روند آنکه ندانی کیست. یک وقتی‌ اینجا چند دوست-همسایه داشتم. حالا اسم بیشتر این نو آمدگان را نمی‌‌دانم.

الان، دود راهرو گم شده، ولی‌ هنوز بویش هست. بوی آن کابوس همشهری، همسایه. هیچ چیزی غم انگیزتر از آدم‌های انگشت به دندانی که خیره به خروار‌ها دیوار آتش و فواره‌های شلنگ‌های کلفت آتش نشانی‌، عزیزان و دار و ندار خود را خوراک ویرانی می‌‌بیننند، نیست. اگر خانه را از چنگ آتش بربایند، تازه آب است که همه چیز را غرق خود کرده. هر سال در این شهر ده‌ها جان، بیشتر جان کودکان، بازیچه ی آتش غفلت می‌‌شود. به ویژه در زمستان.
یادم هست نخستین همسایه-قربانی آتش این شهر را. زنی‌ بود به نام احترام( اتی) اتی مهربان و محترم،که با همخانه ی جوان ترش به نام هنگامه در آپارتمان بغلی من زندگی‌ می‌‌کردند. چند ماهی‌ در گتو مک‌گیل، همسایه ی من بودند. . تازه آمده بودند. هر روز، موزیک شش و هشت ایرانی و رقص و اندوه. یکی‌ دو بار که مرا دعوت کردند، از تماشای رقص غمگین هنگامه و دست زدن دلتنگانه ی اتی، دل‌‌ام به درد آمد. قهقهه‌هایشان هم غمگین بود. این اتی، بیمار هم بود. رنگ و رو پریده و شکننده، با اینهمه همیشه لبخندی شیرین بر لب داشت. یک روز آمدند خدا حافظی و ماچ و بوسه : داریم می‌‌رویم به یک خانه ی جدید. حلالمان کن! و از این حرف‌های غم انگیز-دلنشین. مدتی‌ بعد، خبر یک آتشسوزی بزرگ را در شهر شنیدم. خودم هم از آن بلدینگ رفته بودم. مدت‌ها پس از آن خبر، یک روز، هنگامه را توی خیابان دیدم. تا آمدم بگویم اتی؟ گفت اتی در همان اتشسوزی بزرگ، سوخت و دل‌ مرا هم سوخت. دل‌ من هم سوخت.

خطر نزدیک امروز،  مرا یاد آن سوخته و آن دل‌ سوخته انداخت.

چقدر همه چیز به اندازه ی شعله‌های یک آتش ناگهانی، به هم مربوط است!

که زبان بی‌ رحم آتش، زندگی‌ هیچکسی را نلیسد!

یک خاطره از آن دو همسایه : یک روز هنگامه با چهره‌ای سرخ و خندان و ترسیده آمد که :‌ای خلایق! چه نشسته اید که یک یارویی در ایستگاه مترو مرا زوربوس کرد و در رفت! من و اتی، حیران رفتیم توی بحرش. -خوب! بعدش؟ - هیچی‌! صورت مرا گرفت و به زور یک ماچ چسبان گذاشت روی لبان‌ام و د برو که رفتی‌!- پلیسی‌، کسی‌ را صدا نزدی؟ - نه! یکی‌ دو نفر دیدند و خندیدند یا سر تکان دادند. همین! انگار یارو این کار را با نقشه و مهارت به انجام رسانده بود. بعد یک چیزی گفت که من و اتی از خنده روده بر شدیم : خوب! این مردیکه ی احمق می‌‌توانست بپرسد آیا من هم دلم می‌‌خواهد یا نه؟ اجازه ای، چیزی؟ اتی گفت : حالا اگر پرسیده بود، تو هم با مهربانی بوسه ‌هه را می‌‌دادی؟ خوش تیپ موش تیپ هم بود یا نه؟ گفت : چه می‌‌دانم والا! شاید می‌‌دادم، شاید نمی‌‌دادم. وقت نشد تیپ‌اش را هم ببینم. کاش خوش‌تیپ بوده باشد! و ما دقیقه‌ها خندیدیم.

 عجب! یک خرمن دود، ره‌ به کجا‌ها که نمی‌‌برد!



پرزیدنت حسین شرنگ

۱۳۸۹ اسفند ۲۴, سه‌شنبه

الدورادو دسپرادو




زیر ورسک تاریخ





الدورادو دسپرادو
شکم‌ها گور زر
سرها برج زهر
شرر-مارها زبانه کش
گرد دژ کهرباگون
جفت‌های پاره با وصله‌های سبز و زرد
خود را به انگشت‌ها می‌‌نمایند
انگشت بزرگ با اشاره‌ای گیج 
در همه چیز فرار می‌‌کارد
سوراخ‌ها خیره به بیرون
بیرون،  عریان و ماسیده در خیز خسته اش
خواب گاو صندوق می‌‌بیند
گاوی در صندوق همه نعره می‌‌کشد
شاعری روی نعره‌اش ماع می‌‌نویسد
گوساله ی زرین قلمرو طاعون را
با تپاله‌های تازه‌اش به عطسه می‌‌انگیزد
اوپشو! اوپشو!
کجاست سلامتی با بوی نرگس‌ها و یونجه ها؟
بوی آتش چرب و دود چسبناک و بخار خون
خونی که هر لحظه می‌‌ریزد و شعله ور می‌‌شود
خون سرشته با سریشم فاسد ژنی در آستانه ی فروپاشی
فروپاشی بزرگ سر-شکم‌های توزرد
کپسول‌های پر سم گاز و گوز
زردروغ‌های آینده سوز
زردوزخ،  فشرده لب بر لب فردوس خانم
رنج آسوده می‌‌مکد
می‌ مکد رویا از خواب کودک
در بیداری جوان تزریق کابوس می‌‌کند
می‌ مکد اکسیژن از فضا
سیری از غذا
تری از آب
نور از آفتاب
لخت می‌‌کند زندگی‌ را
مرگ را تجزیه می‌‌کند
تحلیل می‌‌کند
حل می‌‌کند
حال می‌‌کند با دهشت همه
می‌ خوابیم و در خواب هم
بیدار می‌‌شویم
از بیداری‌های این خواب بیمار  ای همه!
ای کشتگان دروغ چوپان!
ای دریدگان رمه!
به دیدار در آیینه ی گمشده
کی‌ بیدار می‌‌شویم؟



پرزیدنت حسین شرنگ

۱۳۸۹ اسفند ۲۳, دوشنبه

اسمک‌های زندگی‌


به پستان چپ مادرم وقتی هنور باکره بود
و به پرویز اسلامپور


پالتو تابستانیِ خرسِ خُردسال
محلِ آوازِ خروس
جامِ تشنه
بطریِ سرشار خودشکن
کلیدِ سیاهِ حشری
قفلِ سفیدِ بی شرمگاه
وزشِ جن به شمال
اسارت دود در شی
شعله ی کور
گامشمارِ معکوسِ حریق
بیگاریِ عقربه برایِ زمان
دوّار دایره در حّقِ بطالت
قلم گیجِ شاعر
قارچ هایِ جادوییِ حرف
تپه ی مصلوب بر صلیبِ بنفش
کشور یک نفره ی اتاق
قاره ی سیارِ اتوبوس
سیاره ی بی رقصِ شهر
منظومه ی "پری بلنده"
کهکشانِ خیالِ خانمی مرموز، خوشگل، متکّبر
شایعه ی مسیح
تکذیبِ یهودا
پاییز کتابی درباره آسمان
گونه ی هنریِ گریه
آواز کودکِ چینی
رحم مادر متهم
جیغِ فرهنگیِ چکش خوردگان
انقلابِ داس ها
خرمنِ قاطی پاطیِ خاطرات
سرود دسیسه ی درودگر
دروغِ یک نفر به همه
درود همه به یک نفر
خانه ی امواتِ بی خاطره
اشباحِ سرگردانِ تبعید
تنافرِ چند نواییِ قاره ها
اتهام هایِ رنگی
جنگِ رنگ هایِ یک نقش
دروازه ی صلحِ آسمانی
عبور آهنین خاکی جامگان
شبِ روشنِ انفجار
طلوع خورشیدِ سیاه جامه
صحنه ی پشتِ پرده ی مرگ
دو گوییِ فردِ منظور
تک گوییِ جمعِ بی نظر
مناظره ی مرموز کوران
آواز رودخانه ی گُنگ
جشنِ تهِ باتلاق
پاکوبی در لجنِ بی انتها
سّمِ خوشمّزه
ادویّه ی تعارفاتِ تاریخی
خوراک هایِ خورنده
یخِ سوزانِ روابط
شعله یِ منجمدِآن نگاه
عبورِ نخی شترِ جهّنمی
معبر ته سوزنیِ بهشت
عطرِ گلابیِ شورتِ معشوقه
تنهایی در تختخواب دو نفره
رویایِ مشترکِ کبوتر و باز
کابوسِ تکه تکه ی شیشه عمر
زخمِ صدایِ غولِ بطریِ مفقود
فحشِ آبیِ مغروق
کشتیِ نشسته در افقِ خشک
مسافر کیهانیِ ذهن
سفر نوریِ ستاره به ستاره
اشاره ی کور به صفیرِ صدا
ایماء فصیحِ لال بازی گر
کودک عکسِ پیرمرد
شمارشِ معکوسِ مرگ و زِند
جوانیِ ابدیِ "معصومه" و "مریلین"
کودکی مطلقِ "شیرین"
ونگِ بی صدایِ افگانه
محموله ی خشکِ لحظات
حمله ی دریادزدانِ ابدی
باراندازِ شوخی های هول
سرسام فرا صدای آمار
ابهامِ فرو سکوتِ عدد
انتظار سریع السیر
بیابانِ یک طرفه ی عشق
خیابانی پر از وحوشِ مجنون
فرشته ی فاجعه ها
دیوار چهار صبح
شرافتِ چهارده سالگی
عصمتِ زن اثیری
"بوسه یی با طعمِ کونه ی خیار"
چمدانی پر از جراحت
درخشش رویا بر پوست
کرم هایِ روشن خاطره
وُولشِ فحش در ترانه
سقوطِ سیبِ کرمو بر کله ی دانشمند
نسبیت مطلق "چه می دانم"
فرارِ شاعر از بهشتِ این جّهنم به جّهنمِ آن بهشت
حریقِ پنهانِ شبانروز
بویِ سوختنِ شعر
جریانِ فسیل در سکوتِ زنده
نخستین عشقِ سرراست
لطفِ جن بخش
جنبه ی زنده ی زن
قیام اولین خواهش
میانِ پاهایِ بلوغ
بلوغِ آب
کمالِ محالِ عطش
طراوتِ لبخندِ ساقط
عطر شادیِ سرخ
عشقِ دیوشته
ثقل تعلّق در جاذبه ی رهایی
آخرین اقامت در فصلِ خرماپزان
دامنه ی شیرینِ نخلستانِ زادگاه
دیوان شاخه به شاخه ی گنجشک
جویِ جوشانِ آفتاب
تولدِ تاریکیِ ماهی
سنجاقکِ قناتِ عتیق
چاهی پر از حریقِ حشیش
جاده یی پر از میخانه
خراباتی آبادان از رقص و عریانی
موسیقی تیره و تَرِ عشقبازی ها
هیاهوی سرشکستگانِ بازی
حضور نارنجی عشق
تُرنجِ دست بزرگبانو ... (دوباره):
عطر لفظ خدائو
پیراهن سرخِ "شرنگ" وُ
شرم گرگیِ برادران وُ
طغیانِ نیلیِ هوس وُ
سالِ خشکِ کنعان وُ
قصر الفیه و شلفیه وُ
سکته ی عشقیِ زلیخایی دیگر:
حالتِ "آنا ماریا"
تکرار اشتباهِ تُرنجیِ "لی بی دو" ـ
استعمار "پرتغالی" عشق
پیش از آن
رگِ گشوده ی سیل
انفجارِ خونِ جوشان
غبارِ آبِ خشک
پستانکِ کودکِ مغروق
رقصِ آبیانِ تشنه
در جزیره ای غرقِ رویا
یک روز از زندگیِ "کروزوئه"
یک اینچ از زندگیِ "دنیسویچ"
یک شب از زندگیِ "دون ژوان"
یک لحظه از زندگیِ "همه"
آخرین شماره ی معکوس
آخرین برگِ سبز
آخرین نفسِِ حس
روزنه ای بر زمان
پیلِ تاریکِ بخت
سری نوشته بر نیزه ای
ماسکِ مشترکِ یک ملت
بالماسکه ی متّحد ملل
مناسکِ نسخِ مقّدس
سرودِ سیلِِ سئوال
سکوتِ مسیلِ جواب
پروانه های عصبی هوا
شکافِ زیر نافِ اکسیژن
تجاوز علم به نسیم
بکارتِ زائلِ "اوزون"
نخستین صبحِ بی آفتاب
شبنم آخرین طراوت
تماشای فیلم رودخانه ای در آنوقتها
کشف فسیلِ آخرین قزل آلا
زمین بی پرنده   بی پیل  بی افعی
زمینِ زندگیِ متروکِ سنگواره ها
دوباره ـ اما ـ بی تجدد
باز ـ ا ما ـ بسته
طغیانِ خاطراتِ مغشوش
دستانِ سارقِ کابوس
رویای آلوده ی کیهان
لبخندِ مردگانی عاشقِ زندگی
گریه ی زندگی در قبرستانِ شاعران
سرخِ مشترکِ اعداء
زردِ مذبذبٍ فضل
فضلِ طلاییِ فُضَلا
آنگاه همینجا
بنگِ نابِ اولیاء
مارِ خنّاسِ تن
افیونِ مرموزِ توده ها
شرابِ حافظ افکنِ تغزّل
زمستانِ ابدی
سکسکه ی سفیدِ سکس
سپیده دم سیاه مستِ پیاده رو
پشتِ چراغِ قرمز
التهابِ آدم و آهن
رویِ چراغِ سبز
شتاب کال میوه ی تاریک
صف جزیره ها برایِ سفر
رژه ی پاهای سوراخ
اعلامیه ی دست های خسته
مارش فلج کننده فلان روز
انتظارِ آن وضع
انفجارِ آن لحظه
انتحارِ نسلی به دو کرور اسم
اسمِ قشنگِ یک دشمن
لقبِ غمناکِ یک دوست
لبخندِ دهسالگی در دالانِ سبز
شوخی با سایه ـ روشنِ روزگار
چند خاطره پیش از تولد بعد از مرگ
خود خوانی خطوطِ خاطره ی مرده در خیالِ زنده
خیال خاطره انگیز آنوقتها
شعر منتشر دریاد هوا
رقصِ شاعرباد
در آبهایِ مست:
 جایی میانِ اکنون
لحظه ای درست همینجا:

غار ـ مونترال

12 فوریه 1992

مرا ب

  مرا برده‌ا‌ند و من هنوز اینجایم مرا مرده‌ا‌ند و من هنوز اینجایم مرا نصفه‌نیمه خورده‌ا‌ند و من هنوز اینجایم نگاه کن! برده‌مرده‌نصفه‌نیمه‌خو...