۱۳۹۳ فروردین ۴, دوشنبه

عباس‌آقا‌ایسم عباس‌آقا‌ایسم است.


همانند‌ی این عباس‌آقا‌ها به عباس‌آقا‌های حقیقی‌ و حقوقی از سر موذیگری محض است!

به همهِ آن عباس‌آقا‌هایی‌ که به ناشیگر‌یِ من شعر و زیبایی‌ را عزیز می‌‌دارند و دور و بر آن موس‌موس نسبتا معصومانه می‌‌کنند!


عباس‌آقا‌ایسم عباس‌آقا‌ایسم است.
همانطور که بواریسم بواریسم بود و هست و خواهد بود.
به شگونِ هنرِ ریاضیکِ فلوبر.
با این تفاوت که بواریسم یا دستِ کم سردمدارِ رمان‌زیستِ آن اما بواری، گستاخ و هر چه باداباد‌کردار بود.
تا آخر خط می‌‌رفت.
از بالا آمدن شکم و بدهی و گندِ حرص و هوسِ ناشی‌ از جهشِ ناشیانهِ به طبقهِ بالاتر و رسوایی‌های مرگ‌فرجام دیگرِ خود نمی‌‌ترسید و آنجا که دیگر خیالِ شیرینی‌ ته بساط زندگی‌ نمانده بود و درد و دریغ و دروغ و ریا‌ی خودش و دیگران از رینگِ مسابقهِ طبقاتی وحشتناک‌اوت‌اش کرده بود از سر کشیدن آرسنیک هم باکی نداشت!
این از اما!
اما عباس‌آقا چی‌!
عباس‌آقا چی‌؟
عباس‌آقا هیچ و مشتی حیف و میلِ کبریت بی‌ خطرِ تبریز!
نه!
این محض بی‌ انصافی است!
از عباس‌آقا کارها بر‌آمده و بر‌خواهد آمد!
آپاندیسِ برونتن‌ترکیدهِ عباس‌آقا ایسمی ‌ست که با رفتارِ نیمه بواریستی به دنبال خودش می‌‌کشد!
گاهی او دقیقاً دست به همان کار‌هایی‌ می‌‌زند که اگر خودش در یک رمان می‌‌خواند یا در یک فیلم می‌‌دید آن کارها را به شدت نقد‌مال و شاید ریشخند می‌‌کرد.
تازه اینجا نظر به دو گونه از صد‌ها گونهِ عباس‌آقا داریم:
یکی‌ ایسم‌اش در شعر و شاعر‌ی گل می‌‌کند دقیقا به همان شدتی که جنونِ پهلوانِ افسرده سیما در افسانه‌های پهلوانی بهاری می‌‌شد.
این عباس‌آقا هرهری‌رمانس است و تا مرزِ بالیوودیسمِ مزمن‌، ملو‌دراماتیک‌پنچر، اما آن دیگری!
آن یکی‌ عباس‌آقا!
آخ!
آن یکی‌ عباس‌آقا!
وجودِ سرشار از وقار و جلافتی همزمان که یک درصد‌ش نود و نه درصد‌ش را دچار ایسماتیسم می‌‌کند.
پدیده‌ای پوست‌داشتنی همچون آمریکا‌ی جهانخوار که هم شعر و زیبایی‌ را دوست دارد و هم آن را تریتوری خود می‌‌داند با این تفاوت که جان‌وین‌وار خطی‌ دور آن نمی‌‌کشد تا در آن سنگر بگیرد و از آن سنگر جهان را شکار کند و بخورد.
چنین دلی‌ ندارد چون تا دل‌ات بخواهد متمدن است. متمدن به واپسین معنایی که همچنان دوست دارم: بی‌ آزار!
از کی‌ تا حالا متمدن‌ها بی‌ آزار شده‌اند!
از هیچوقت!
این متمدن، زورِ بازو‌دار نیست.
عربده کش نیست.
اتو‌بوطیقا‌موبیل او دو سیم قاطی‌ دارد: پرفشنالیسمِ تین‌ایجرانه و عبد‌النسا‌منشی.
اینها که عیب نیست!
البته که نیست ولی‌  می‌‌تواند نقد‌انگیز باشد!
به ویژه دومی‌. آنهم دقیقا در روزگاری که دیگر نه تنها در عالم شعر و شاعر‌ی و نویسندگی قحط النسوان نیست بلکه برخی‌ از سر و زبان‌دارترین شاعران و نویسندگانِ ایرانِ امروز را می‌‌توان در میان همین سلیطه‌های گیس‌بریدهِ قطامهِ همنشینِ عایشه یافت.
(حواس‌ات به سنی‌هایمان باشد!
هست!
کی‌ می‌‌تواند آن نو‌نهالِ دلربا‌آتش رسول‌گداز را ناخوش بدارد)
تا بدانجا که زبان‌دوز‌ترین نقدِ ممکن بر آراِ فردوسی‌ "چزانهِ"  ابرام گلستان، آن شاهِ خود‌نخواستهِ زنان و مردانِ خود‌کم‌بین را نیز یکی‌ از همین طایفه نوشته است: مهری بهفر.
او در این نقد، آیه‌های خ دارِ دلاوری چون گلستان را از بیخ کشیده و انداخته جلو دروازه کاخِ حومهِ لندن‌اش تا سگ یکی‌ از لرد‌لیدی‌های همسایه بیاید بخورد دلیر شود.
گذشت آن زمان که آیه‌الادبی  از "شاعره"ای دستگیری ادبی‌ کند.
جداً!
گذشت؟
همین دیروز در یک کامنت‌بازاری دیدم که خانمی در کمال بی‌ فکری فروغ فرخزاد را ساختِ گلستان می‌‌دانست!
چه یاوهِ یاگو‌پسندی!
آن گلستانِ هنرمندِ اندازه شناس که هنرِ خودش و فرخزاد را در پرستاری از دوستی‌ و کار و دقت و درستی‌ِ هنری شکوفا می‌‌دید و می‌‌خواست در بیزاری از همین یاوه گویی‌ها بود که پروندهِ گفتن از فروغ را از همان روزِ تصادف بست.
البته که همچنان هستند شاعران نامرد و نازنی که نگاهشان به شعر و شاعری بیشتر یاری‌رساندن به موفقیتِ ثانیه‌افزونِ شاعرِ عزیز‌تر از جان خودشان است و به خاطر آن حاضرند با شعر رفتارِ پویتری‌برگر‌کوکا‌فروشانه‌ای هم بکنند و گوی نئو‌لیبرالیسم پویتیک را هم از هم بربایند.
خب!
بربایند!
چشم حسود‌شان در روغنِ داغِ چیپس!
آهای عباس آقا‌ی اول بفرما چیپسِ داغ!
عباس‌آقا‌ی دوم بفرما چیپسِ سپید!
چیپسِ قصیده!
رباعی!
غزل! 
غزلِ پست‌مدرن!
قطعه‌‌ِ ادبی‌! 
یدکیِ ادبی‌!
زاپاسِ ادبی‌!
این تن‌ بم
یرد یک کلیدی بده عباس‌آقا!
آیا عباس‌آقا یا عباس‌آقا خودِ من‌ام؟
نه و خیر!
عباس‌آقای من یکی‌ دیگر است!
عباس‌آقا‌ترین عباس‌آقایی که تا کنون تمدن عباس‌آقا‌ها به خود دیده!
بلی جان‌ام!
 حتی عباس‌آقای من هم از دیگران دیگرتر است!
چون عباس‌آقای من است!
حضرت شاه‌شاطر‌عباسِ عباس‌آقایانِ منظومهِ شمسی‌ خانم!
خدا‌وحشا!
چرا این شکم  پلاکاردخوردهِ فرهنگِ من اینقدر باد کرده!
الان است که بترکم!
آی خانمِ ملا قلی‌زاده!
به فریادِ فولاد‌زره‌دیوِ هشت‌هزار و پنج ساله برس:
آمد شهر آدم بخورد تا مرزِ ترکیدن برنج سپید و آمپول خورد و معتاد دکلامهِ شعرِ ابلیس شد!
می‌ بینیم که اصل مطلبی در کار نیست که نشود به آن خندید!
برابرهر آینه‌ای که بایستی خود را خواهی‌ دید!
 چه کشفی!
چه کراماتی!
چی‌؟
بلندتر بگو جانِ من!
نظرم در بارهِ نازی‌خانمیسمِ کرونیک چیست؟
هوووووم!
چو فردا شود فکرِ نازی‌خانمیسمِ کرونیک کنیم!





۱۳۹۲ اسفند ۱۸, یکشنبه

پیاده شد


به ساسان شهبازی



پیاده شد
به جمله بست اسب
سوار شد
سوارِ است
تاخت تا تهِ شتاب
ریخت از کتاب

همه در مه‌  ‌ها می‌‌کنند
پشتِ ‌هایش هر کسی‌
همهِ مه‌ است
( مه‌ِ ‌ها ها ها
مه‌ِ همهمه‌)
باشد
نباشد

پس بشود آنچه بباید


به نگینِ بیست و شش‌سال و شش روزه



پس بشود آنچه بباید
کوه
نزدیک‌تر بیاید
شانه به پرت بساید
بپرد از گاه
آینده بیاید

بیا
یا بیا
که گوشتِ ناطق
گوش ندارد
که گوشت ندارد
گوشِ عاشق
گوشهِ صدا

۱۳۹۲ اسفند ۱۷, شنبه

باز کرمِ شب‌کتاب


بهشت مار‌سحر بیانی‌


باز کرمِ شب‌کتاب
پرید تو تاریکی‌ِ کلفت
کشید روزنه
تو تاریکی‌ِ دراز
مو به مو
آیندهِ خندهِ تو را
تو استخوانِ سرِ من نوشت

۱۳۹۲ اسفند ۱۵, پنجشنبه

د از آینده بردار


بسمِ سما کاظمی


پیش از آنکه غرق
شوی غرق خود
شده‌ای ای
جزیره‌ِ سوراخ!

چکیده‌واژه‌ترین
سوراخ
سوراخِ چکه
چکیدنِ که
از چ



۱۳۹۲ اسفند ۱۳, سه‌شنبه

آغاز‌های وحشی


یاد بهزاد رضوی‌نیا


آغاز‌های وحشی
غاز‌های دایره‌باز
پیر در پیچِ دماغِ راهب
درد را می‌‌افروزد
چراغ در فریاد گم می‌‌شود
صدا از روشنایی‌ می‌‌آید
اینجاهمیشه‌خداوند است
اکنونخدا‌همه‌جا‌وند

۱۳۹۲ اسفند ۸, پنجشنبه

مردک و مردمک



این حدیث‌ام چه خوش آمد که همین الان یک جایی‌ در فیسبوک کسی‌ دارد سطر‌های زیر را می‌‌نویسد و من هم تا نیم ساعت دیگر می‌‌خوانم:





انگار خامنه‌ای و بخشی از این مردمکِ تخمه‌صلوات‌عکس‌ساندیس‌شکن‌فرست‌بگیربنوشِ دوروبر بامداد‌های چوبه‌های دار، دست به دست هم داده‌اند تا ایران و ایرانیان را یکسره هار کنند. خودشان که از ارّه به قین‌ها و دو‌چشم‌دریدگان هِ هار‌ی‌اند. از آن مردمکِ زامبی درگذر. آنها کرم لاشه‌اند. این مردک را بپا که آنهمه ورد دشمن‌دشمن می‌‌گیرد و همچنان نمی‌‌داند که دارد کاری در حق خودش و نظام کثافت‌اش(گل به رویت!) می‌‌کند که هیچ دشمنی خوابِ سناریو‌اش را هم ندیده. کاش روان قذافی بر او ظاهر می‌‌شد تا بگوید که در آخرین لحظات دستگیری، چاقو‌ی خلاص را به کجای تن‌‌اش فرو کردند. اندک‌اندک دارد آن لحظهِ فرخنده فرا می‌‌رسد که  محکوم دست و پا بسته، جلاد را از اوجِ اجرا می‌‌اندازد پایین و او را در گرماگرم هیجانی واژگون، آماجِ خواری و ناسزا می‌‌کند. تکرار این دلاوری هم دل جلاد‌ها را می‌‌لرزاند و هم دهنِ پر مغزِ تخمه و سر تهی آن گلهِ صلواتی را باز و منگ می‌‌کند. جرقّه از همین‌جاها زده می‌‌شود و خرمنِ عمامه‌های ولایت و ریش و پشم‌های سپاه و بسیج را در کام می‌‌کشد. گندیده سران این تعزیهِ سیاسی هنوز خشم دود‌آتشناک آن عاشورا را از یاد نبرده‌اند. کّل یوم این کروکوربلایی‌های قدرت دوباره می‌‌تواند عاشورا بشود. از شیخ صادق ثانی‌، همانا لاریجانیِ جانی که روی خلخالی را با حکم‌های هرتی‌اش سپیدابی کرد هم درگذر! این حاکمِ مرگِ مردم به حکمی از سوی گادزیلای ولایت عزل تواند شد. از آن متجاوز‌الله جانشین روح‌الله بپرس:

(کنکتد!)

هرگز آیا در این بیست و پنج سالهِ حکومت شوم‌ات پیش آمد که یک شب به خواب‌اندر سرِ مجتبی‌ یا یکی‌ دیگر از آن پس‌انداخته‌هایت را در حلقهِ دار ببینی‌ و از لرزیدنِ تن‌ِ مطلقاً نومید‌ش لحظه‌ای پیش از آنکه جرثقیل او را فرا کشد در جانِ خود بلرزی؟ هیچ از خاطرت گذشت که، دست کم هنگام تماشا‌ی فیلم شکنجهِ زن سعید امامیِ معتمد‌ت، آنگاه که استادِ تعزیر برای راست‌گردانیدنِ سخنِ پستِ تو به او ده‌ها تهمت جنسی‌ِ فیلمِ پورنویی می‌‌بست، آن زنِ از هراس‌گسیخته می‌‌توانست دختر من هدا یا بشرا باشد؟ هیچگاه یکی‌ از آن واهمه‌های بی‌ نام و نشانی‌ که تبدیل به تئاترِ ذهنی‌-زبانیِ روزمرهِ مردم کردی به سراغ‌ات آمد که اگر همین الان مصطفی یا مسعود من در خیابان تیر بخورد؟ اگر او را کهریزکی کنند به او بطری فرو کنند با او آن کنند که آناکوندا با خوکچهِ آمازونی نکرد؟ هرگز این دلهره تو را در چنگ گرفت که اگر همین الان به خانه‌ام حمله کنند و خود یا زن و بچه‌ام را ببرند آنجا که ستار بهشتی‌ پاره شد؟ اگر همین الان بریزند سرم و با تکبیر و صلوات، خودم و همسر سرما‌خورده‌ام را کارد‌آجین کنند و بروند به خاطر این خدمتِ شایان از وزارت اطلاعات، پاداش و اضافه حقوق بگیرند؟ اگر آنقدر جوانان شهر و محله‌ام را در میدان‌های صبح، برابر چشم کودکان دار بزنند که اعدام تبدیل به بازیِ بچه‌های دبستانی شود و هفته‌ای چند بچه در گوشهِ چند خانه خود را بازی‌بازی بیاویزند آنقدر که مد و واگیردار شود؟ اگر اسناد خانه‌های خودم و خویشان و همسایگان‌ام وثیقهِ رهایی اسیران جرم‌های پوچ رایج شود؟ اگر فرهنگچهِ قتل و قصاص و انتقام، جذامِ خشونت را تا هستهِ هستی‌ بپراکند؟ اگر یکی‌ از مردم ایرانِ سال نود و دو بودم و از آینده‌ام هیچ بویی جز دود و خون و آتش نمی‌‌آمد؟ اگر در یک چشم‌به‌هم‌زدن همه چیز لیبیایی، سوریایی، اوکرایینی شود؟ اگر یکدفعه کاترین اشتون و سناتور مک‌کین بیایند زیر میدان شهیاد با چلبی‌های رقیب‌ام عکس بگیرند و بدتر از صدام ندانم به کدام سوراخ بگریزم تا یکی‌ از "عزیزان" به چند میلیون‌دلار بفروشدم؟ اگر همین الان بروم روبروی سیما و با صدای ولایت فقیه بگویم:‌ای ملتِ ایران! من گه‌ خوردم! مقامِ پیشین‌ام هم گهی خورد و گوربگور شد! رؤسا‌ی سه قوه‌ام هم گه‌ خوردند! فیروز‌آباد‌ی گه‌ خورد! جعفری گه‌ خورد! نقدی گه‌ خورد! اسلام سیاسی‌گنگستری گه‌ خورد! ارشاد گه‌ خورد! جمکران گه‌ خورد! بازار گه‌ خورد! حوزه گه‌ خورد! سپاه گه‌ خورد! بسیج گه‌ خورد! آقا‌ها و آقازاده‌ها یکی‌ پس از دیگری گه‌ خوردند و به ریش هفت‌جدشان خندیدند!  مراجع عظام جیره خور گه‌ خوردند! نصر‌الله گه‌ خورد! وی او ‌ای گه‌ خورد! بی‌ بی‌ سی‌ گه‌ خورد! سی‌ ان ان گه‌ خورد! جمهوری اسلامی و همهِ شایعات مربوط به آن تاریخا‌جغرافیتا ژئوپلیتک‌مان گه‌ خوردند! همهِ گه‌-های تا کنون ریستهِ زمینیان را خوردند و یک لیوان آب کر هم روش!

-مقام! مقام! معظم! معظم! مقام معظم!

-ها! هوم! چیه! چی‌ شده! اکرایین چه شد؟ سوریه کجا رفت؟ همین الان قذافی اینجا بود! داشت با دشداشه‌ای از پشت‌خونین، چاقویی را به من نشان می‌‌داد! آیا من نشیمنگاه‌ام چاقو نخورده! گه‌ خوردم! گه‌ خوردم!

-آقا! امام دوم! ستون خیمهِ جیم‌الف! خلیفه! مگر شما نمی‌‌دانید کی‌ هستید؟ اینها چند طاست؟

-چرا با تا‌ی دسته‌دار گفتی‌ مرتیکه؟ تو کی‌ هستی‌؟ تیکه تیکه‌ات می‌‌کنم! آی وحید! مجتبی‌! آیا درست است که مجتبی‌ را دار زده‌اند؟ آخر چرا؟ مگر بچهِ مظلوم من چه کرده بود؟ آی خدا دادِ مرا از خامنه‌ای دل و دهان و دین و دنیا‌زرد بستان!

-حضرت خامنه‌ای خودِ شمایید آقا! دکتر آمد!

-السّلام علیکم! بلا دور است انشأ‌الله!

-دکتر! دکتر؟ قباحت دارد! چرا دست زیر ردایم می‌‌برید؟ زیر شلوار؟ توی تنکه؟ این قرمساق منحرف را بگیرید! یعنی‌ این دیوث به من نظر دارد؟

-آرام باشید رهبری! گرفتم‌اش!

(دیسکنکتد!)

(اوپس! خوانندهِ عزیز! ببخش! در اینجا ارتباط این انگشت‌ها با ذهن و زبان رهبری بریده می‌‌شود.)

می‌ توانم حدس بزنم که دکتر دست‌اش را از خشتک مقام معظم می‌‌آورد بیرون. حشره‌ای‌شپشی‌چیزی را از میان انگشت‌های شصت و صمد‌آقا‌ی خود می‌‌گذارد کفِ آن یکی‌ دست‌اش. آقا با وقار کلاغی که هرگز قار‌قار نکرده می‌‌پرسد: خب! بقراط زمان! اینجا چه می‌‌کنی‌؟ و دستی‌ به بند تنبان خود می‌‌کشد.

-مقام معظم! این را می‌‌بینید؟

-بله! این اینجا چه می‌‌کند؟ شما اینجا چه می‌‌کنید؟ حالا چه کسی‌ مریض است؟

-این یک باگ است حضرتِ معظم! یک حشرهِ سایبری! از نوع بسیار پیچیده و پیشرفتهِ آن. ساخت جمهوری وحشیِ شرنگستان. از این به بعد ممکن است از اینها زیاد این دوروبر پیدا بشود! به شکل کک و ساس و شپش و اینجور چیزها! اینها خودشان را می‌‌چسبانند زیر خایه یا دیگر‌جاهای حساس ِ شما و ناگهان شما احساس می‌‌کنید که دارید نوشته می‌‌شوید! یعنی‌ کسی‌ نام شما را می‌‌نویسد و در نوشته‌اش شروع می‌‌کند شما را به حوزهِ هیپنوتیزمِ خود‌کشاندن. در آغاز، شما احساس می‌‌کنید که دارید در فیسبوک نوشته‌ای می‌‌خوانید. یکدفعه میان خواندن شروع می‌‌کنید به تکرار خوانده‌ها با همان لحن. از اینجا به بعد دیگر شما هیچ کنترلی بر ذهن و زبان و نام و مقام معظم خود ندارید و فرانکشتینی زیر فرمانِ خدایی وحشی هستید که با انگشت‌هایش شما را به گفتن و کردن حرف و کارهایی‌ وامی‌دارد که لحظاتی پیش واداشت.

( باز هم می‌‌توانم حدس بزنم که یکدفعه مقام معظم فریاد می‌‌زند)- آی وحید! بیا این مردک بی‌ شرف را ببر دار بزن! تا مردمکان تخمه بشکنند و صلوات بفرستند و بگویند ایول! کار سید‌علی‌ درسته!  چه جونی کند!





1

مرا ب

  مرا برده‌ا‌ند و من هنوز اینجایم مرا مرده‌ا‌ند و من هنوز اینجایم مرا نصفه‌نیمه خورده‌ا‌ند و من هنوز اینجایم نگاه کن! برده‌مرده‌نصفه‌نیمه‌خو...