
۱۳۹۶ دی ۱۵, جمعه
۱۳۹۶ دی ۱۴, پنجشنبه
از ای
از این تمدن تنها
بوسهای از تو میخواهم و
تو و
اتاقی در متلی ناشناس و
فردایی بی تو
بی بیداری
۱۳۹۶ دی ۱۳, چهارشنبه
۱۳۹۶ دی ۱۱, دوشنبه
حالا که ا
حالا که افتاده برقِ کور
میزند توی استخوان
میزند توی استخوان
تهِ چاه
جای ریشههای سرخِ عاج
را در بر میکشم
و رنگِ برج را
شبِ غرق
جاودانه میکنم
جاودانه میکنم
این است خ
این است خسته
رخ است این
این کارِ خسته رخ است که
روزی ده سال
کوبد چنان به آینه رخ که
پیچد صدای رخِ خسته
در کوه
رخِ خسته
در کوه
نود و نه موجِ
سنگینرخِ
سرخِ خسته
سنگینرخِ
سرخِ خسته
اشتراک در:
پستها (Atom)
مرا ب
مرا بردهاند و من هنوز اینجایم مرا مردهاند و من هنوز اینجایم مرا نصفهنیمه خوردهاند و من هنوز اینجایم نگاه کن! بردهمردهنصفهنیمهخو...
-
الان، دوستی، محسن شمس، ویدئویی برایم فرستاد، با چند خط تلخ، مبهوت. دیدم و تنام سیخزار شاخ شد. لینک آن را پایین همین نوشته میگذارم. رف...
-
هاها هاها ها ها....پس تو از آن خوشگلباتربیتها هستیای بی خبربانو! ای عزیزک من! چرا نعمت روانپالای فحش را بر خودت حرام کرده ای...
-
یاد روشنک، و اندوه خانه سوختگان افغانایرانیِ محلهی کشتارگاه یزد، و احترام دوستانی که در اینجا از آنها انتقاد کرده ام. پیوسته ...
