به باستانِ جوانی: عطا خیرخواه
نخست خنده دیوانه میشود
سپس از خنده دیوانه میشوی
دهان که چاهِ دیوان شد
روزی یک دندانشاه میشود
شبی یک دیوانه میافتد
چاه که لب از استخوانریخت
دیوان که خمیرِ شاهانه خوردند
سپیدها که پریدند
شدید پریدند
فجیع پریدند
مرا بردهاند و من هنوز اینجایم مرا مردهاند و من هنوز اینجایم مرا نصفهنیمه خوردهاند و من هنوز اینجایم نگاه کن! بردهمردهنصفهنیمهخو...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر