۱۳۸۹ اسفند ۴, چهارشنبه

ای شیعه


ای شیعه شرنگ اهل ژیندوس بود
بیگانه ز آخ و اوخ و افسوس بود
آتش به درخت خشک ناموس بود
برق نظرش اجاق ققنوس بود

ترانسلیتد فرام انگلیش بلشتری : ریدینگ ات بیت آف خامنه ای


آ



آفتابه بیارید که محمود مدیرید
در کار جهان تر زد و و بر غیر و خودی رید
 گوزد ز دهان، لیک ز کون سفسطه بافد
زنهار دماغ خود از این نطق بگیرید
انگار صغیرند همه مستمعین اش
 سیسرو نه چنین در هنر نطق کبیرید
پنداشت که شیران همه بر کیش شغال اند
در کسوت شیر آمد و بر جمله دلیرید
از کشور کوروش الف و نون بزدی خط
این ایر پریشان شده را بست و اسیرید
مانند امام‌اش که سر لوطی و لش بود
بس جاکش و مزدور به گرد خود اجیرید
سی‌ سال گرفتند و دریدند و بریدند
ظاهر شد و فرمود چو کشتند نمیرید
از ثالث‌الف آمده این دال‌قد گور
جان همه از نکبت این معجزه سیرید
با آیه غنی کرد اورانیوم نفرت
لاف اتمی‌ آمد و بی‌ مایه فطیرید
ترکید یکی‌ بمب کثافت به نیویورک
بین ملل این مقعد غیر بشری رید
آفتابه نبود؟ کاغذ پیچیده بیارید!
محمود، مدیریت اثنی حشری رید
هر شت که بشیرید و نذیرید و نکیرید
دیلماج ز طومار قضا انگلیسی رید




پرزیدنت حسین شرنگ

30 septembre 2010, à 20:53

خوش آمد! خوش آمد!

 طبیعت خیره خط : بیژن اسدی پور



-آمد صمد آمد صمد
-خوش آمد
-با سوره‌های مستند
-خوش آمد
-با قل هو الله احد
-خوش آمد
-با لم یلد و لم یولد
-خوش آمد
-با ممد و علی‌ مدد
-خوش آمد
-با دفتری پر از لگد
-خوش آمد
-با سر کافر تو سبد
-خوش آمد
-با نعش نشئه تو شمد
-خوش آمد
-با مشتی دزد ره‌ بلد
-خوش آمد
-با جند‌های بی‌ عدد
-خوش آمد
-با رجم و تعزیر اشدّ
-خوش آمد
-از مهد آمد تا لحد
-خوش آمد
-هزار و سیصد و نود
-خوش آمد
-آمد بمالد  تو نمد
-خوش آمد
-آمد پدر در آورد
-خوش آمد
-از ازل آمد..........تا ابد
-خوش آمد
-..........................
-آهای!
 یکی‌ بیاید این خوش آمد به کمر زده را بیاندازد توی دوزخ
 تا بترکد
لای حجر الاسود!
-خوش آمد! خوش آمد!


پرزیدنت حسین شرنگ

اگر خود در تو افسار بگسلد





   یاد هوارد گولدمن


   پانزده سال پیش،"هوارد" در چند قدمی‌ خانه و کافه ی پاتوق‌ام می‌‌زیست. در یکی‌ از این " میدل وی هاوس"‌های ویژه ی بیماران اسکیزوفرنیک. یهودی بود و برخی‌ از همدردان او را زیرلبی می‌‌آزردند: چرا این هفتصد دلار می‌‌گیرد ما چهار صد و چهل تا؟ اینجا به عرب‌ها و آفریقایی‌ها در اوقات فراغت، ممکن است با صدای بلند فحش بدهند، ولی‌ یک افسانه ی شهری به راسیست‌ها باورانده که یهودی‌ها از دم وکیل و روزنامه نگارند و خود شیطان هم از آنها می‌‌ترسد. برای من پیش آمده که در دهن به دهن شدن با پلیس ها، از "پلیس بده" بشنوم : سلو عرب=( به فرانسوی= عرب کثافت)، و من برگردم بگویم: انگلیسی گه‌ لوله! می‌‌دانی‌ من کی‌ هستم؟ به من می‌‌گویند شرنگمن-برگ-اینسکی! وکیل و ژورنالیست! کانادایی-عرب‌های بسیاری در این کشور کار می‌‌کنند و مالیات می‌‌دهند تا تو مامور ناشی‌ مزد بگیری و از حقوق شهروندان دفاع کنی‌! زود باش! اسم ات را بده به من!...و پلیس خوبه می‌‌آمد و پوزش و دلجوئی و سرزنش آن یکی‌

آدم‌های این خانه با دست‌های آویزان، موازی-کم حرکت و چهره‌هایی‌ پف کرده و پکر-مات از داروهای ویژه، می‌‌زدند بیرون به گز کردن خیابان. این هوارد هم می‌‌آمد می‌‌نشست سر میزی کنار من و گاه با لبخندی گل و گشاد-کودکانه و گاهی‌ با نگاه جغدی برق زده زل می‌‌زد به من، چند دقیقه ی ابدی. خون من چند لحظه‌ای گردش از یادش می‌‌رفت. در لبخندش اما آفتابی بود که یخ هر دو قطب را سیلاب می‌‌کرد. یک نفس لیوان آب پرتغال‌اش را سر می‌‌کشید و مثلا می‌‌پرسید: دوست دختر داری؟-دارم. با او عشقبازی هم می‌‌کنی‌؟-می‌ کنم.-جدا؟-آره، چطور مگر؟-خوش به حال ات، من نمی‌‌توانم، چون چیزش...چیزش... چیزش

.پنجشنبه شبی در محفل فرهنگی‌ دانشجو-فارغ التحصیل‌های شهرمان، کافه لیت، به سخن( فارسی‌) دوست مهندسی‌ در باره ی میتولوژی یونان باستان گوش می‌‌کردم. سخن، طبیعتا، زبانه به فروید کشید و به " پینس انوی". این دوست نازنین، هی‌ گفت پینس انوی پینس انوی پینس انوی...فضای کافه پر از پینس انوی شده بود. آخوند در چنین مواردی می‌‌گوید: حسد الذکر. مأمور زبان کلانتری می‌‌گوید: حسادت مربوط به دستگاه تناسلی نرینه . شاعر مبادی آداب می‌‌گوید : رشک اندام ویژه. پرزیدنت بر نخواست و خاموش نفریاد کشید: مهندس! چرا نمی‌‌گویی رشک کیر، کیر-رشک؟ آخر این نام بیچاره چه ننگی دارد که آخوند و روشنفکر و شاعر، یکصدا از آن بر حذر اند؟ این کیر طفلکی از مغز و دست و چشم و دهان بسیاری از آدمیان، بی‌ آزارتر است و قانوناً، چون دیوانگان و کودکان، مسئول کرده ی خود نیست.بیا نام دست و مغز و...را تابو کنیم. مثلا مغز را آلت توطئه، دست را آلت فعل توطئه و...بنامیم. رشک آلت توطئه و آلت فعل توطئه

چیزش! - همان...کس‌اش دندان دارد. می‌‌ترسم اگر با او بخوابم چیزم را بجود... دانستم که خود در هوارد افسار گسیخته است. گویا یک روز هوارد با دست‌های موازی-آویزان-کم حرکت خود، آشفته از دشنام‌های همدردان اش، از خانه می‌‌زند بیرون. پس از چند قدم می‌‌ایستد. چند دقیقه‌ای به جایی‌ در بیرون-به خود زل می‌‌زند. می‌‌افتد. بخار می‌‌شود، یا می‌‌رود توی زمین. انگار هرگز نبوده. عصر داشتم می‌‌رفتم طرف کافه. یکی‌ از همان همدردان خانگی، که وقتی‌ ودکا می‌‌خورد با آکاردئون‌اش راه می‌‌افتاد توی خیابان‌ها به نواختن و متلک پرانی به زن و مرد، تا مرا دید با لحن و لهجه‌ای پیروزمندانه و شرق اروپایی گفت: هوارد امروز اینطوری‌ها لنگ‌اش رفت هوا...ها‌ها ها ها...طفلکی هفتصد دلار! هفتصد دلار؟ سوت و قهقهه‌ای دیگر و رفتن و نواختن آهنگی جگرسوز که مطلقاً به چهره ی ناخوشایند حسرت-ریشخند آمیزش نمی‌‌آمد.

شنیدم که شاعر-پلیس-ژورنالیست-وکیل-بزاز-کفش فروش-روانپزشک-دکتر‌های بسیاری(پدرش دکتر بود.)، هوارد به ظاهر بی‌ کس و کار ما را تا خانه ی آخرش بدرقه کردند. من نرفتم تا در من همان همنشین گاه گداری کودک-جغد برق زده بماند و پانزده سال بعد، در چنین روزی، سر ساعت ده صبح که مسواک زده، می‌‌رفتم که بخوابم، مخ ام( ببخشید! آلت مفاکره-توطئه ام) را بجود، دست ام( اوپس! آلت فعل ام) را بگیرد به کار: مرا بنویس دوست من! مرگ، همه‌ام را جوید و جهان فراموش‌ام 
کرد.




پرزیدنت حسین شرنگ

در گیسوان‌اش دنبال سپیده ی پرنده می‌‌گردد






چیری ویری ویری...ویری
پرنده گفت
به من چه که آسمان تعطیل است
من در آوازم می‌‌پرم
سایه ی صدایم
هفته ی آسمان می‌‌شود
آسمان
یک آسمان
دو آسمان
ویری چیری ری‌ ری‌...ری‌
پرنده گفت
گنده تر از منقارت جیک نزن
زمین توی سنگدان من است
آسمان از ترس من گم شده توی ستاره‌ها دنبال سوراخ
من همه چیز را می‌‌خورم
خورشید را
ماه را
پرنده گفت
چی‌ ویری وی ویررررررررررر
ای تیر به بال خورده ارواح هذیانگو
ما قرن‌ها پیش از گرسنگی مرده ایم
نژاد ورورویمان ور‌افتاده
من ساکن شاعری ناشی‌ ام
دارم آواز‌های ورپریده مان را در سرانگشتان‌اش احضار می‌‌کنم
ویری چیری
چیری ری‌ ری‌... ری‌
چیرررررررررررررررررر
پرنده گفت
من روح نژادم را خورده ام
این هم مدرک اش






۱۳۸۹ اسفند ۳, سه‌شنبه

رمه‌ای از شترهای زمین بر سرم می‌‌بارید. می‌‌گفتم چه شوخی‌ فرعون ترسانی




دیروز یک مادر-خواب دیدم. از آن ابر‌رویا‌ها که برخی‌ یکی‌ دو بار از آنها را در زندگی‌ می‌‌بیند و اگر بدانند چه دیده اند، دیگر همان که بوده اند نمی‌‌مانند. در آن رویا، من سطری، آیه ای، شطحی، ژنده ای، که نمی‌‌دانم از خودم بود یا دیگری را زندگی‌ می‌‌کردم. در آن سخن کاری می‌‌کردم که با آغاز و انجام هستی‌ آمیخته بود. تو چنین انگار که در آینه‌ای حافظ، چهره ی یکپارچه ی هستی‌ را می‌‌دیدم، یا کاری می‌‌کردم که پیوستگی همه ی کارهای تا کنون کرده را در خود داشت.  نفسی در هوای جاودانه بودم، قطره‌ای از آب همیشه.فضایی پیش از گردگی-سیاره شدن زمین. بسیار پیش از آن. در آن لحظه ی ترسناک شوق انگیز، حافظه ی همه ی زیستگان-مردگان همه ی منظومه‌های ناشناس بودم. در هر شن‌ریزه ی وقت‌ام چنان معرفت کوهواری می‌‌وزید که گویی با ناب‌ترین وزن ممکن از سیاهچاله‌ای کیهانی گذشته ام. هر ذره‌ام ب سنگینی‌ یک منظومه بود. همزمان چنان سبک بودم که سنجاقکی می‌‌توانست مرا بر پشت‌اش ببرد بی‌ آنکه از بارش خبر داشته باشد.چهره‌ام را می‌‌دیدم که می‌‌خواهد چیزی را ب یاد آورد. چیزی محال تر از نخستین کلمه، نخستین افق-اتفاق، نخستین کنفیکون، خارش خیال خدا، یا ب زبانی‌ که تو بیشتر می‌‌پسندی جنبش نخستین مادر لحظه ی زمان، صدای انفجار چاشنی مهبانگ. بر این چهره ی آشنا چنان تلاش هیولا‌واری سایه انداخته بود، چنان دلاورانه ب ژرفی خود خیره شده بود که در چشم دیگر من ب سردیسی در اوج پختگی در کوره‌ای جهانسوز می‌‌مانست. محض دیدن‌اش چشم‌های مرا شعله ور می‌‌کرد. چنانکه آب بر آهن تفتیده بریزی، عرق از نسوج من می‌‌جوشید و در دم جلزّ ولز کنان بخار می‌‌شد. می‌‌دانستم آنچه را که این چهره می‌‌خواهد ب یاد بیاورد ب یاد می‌‌آورد و باز با همان تلاش هیولاوار از یاد می‌‌برد. همزمان ب یاد می‌‌آورد که از یاد ببرد. در هر چشم ب هم زدنی‌، همه چیز بر من آشکار می‌‌‌شد و از من پنهان. در لحظه ی آشکارگی، بر سادگی‌ تا کنونی خود می‌‌خندیدم. یعنی‌ من اینقدر ببو بودم! اینقدر خام! اینقدر از همه چیز و همه جا غافل! همه ی معمای هستی‌ ب سادگی‌ بازی کودکانه‌ای از خودش رمززدایی می‌‌کرد و تا کودک آموخته می‌‌خواست بازی کند، گیج می‌‌شد و میان بازی زل می‌‌زد ب قانون گسیخته ی بازی و پیر می‌‌شد. می‌‌خواستم دهان باز کنم که دانش غریب‌ام را بر زبان آورم، دقیقا مانند شازده میشکین، در لحظه ی آغاز غش، همه معرفت‌ام در کف و تشنجی صرع آسا آغشته ی خاک و خون و فراموشی می‌‌شد. دست‌ام ب گلدان عتیقه ی گرانقیمت می‌‌خورد و پیش از شکستن آن، خودم هزار تکّه می‌‌شدم. می‌‌دانستم که هر گاه ب دانش‌ام آگاه می‌‌شوم، آن ماهی‌ لغزان از دست‌ام می‌‌گریزد و با دهان باز، بر جایم می‌‌گذارد. باز در همان عالم خواب، خود را ب رندی می‌‌زدم: شتر دیده ام؟ ندیده ام؟ و ناگهان، رمه‌ای از شترهای زمین بر سرم می‌‌بارید. می‌‌گفتم چه شوخی‌ فرعون ترسانی! من دارم خواب می‌‌بینم. خوابی‌ چون دیگر خواب ها. بیدار می‌‌شوم و می‌‌روم یک لیوان آب می‌‌خورم و چند لحظه، یا ساعت یا روز دیگر از یاد می‌‌برم که اصلا چه خوابی‌ دیده ام. سیگاری کشیدم و ته سیگاری انداختم و رفتم که رفتم. در همان لحظه، خواب‌های بسیاری یادم می‌‌آمد.ب ویژه خواب‌های پر خوف و خطری  با سناریو‌هایی‌ کم و بیش همانند، مثلا این یکی‌ : می‌‌دیدم که مخفیانه در خیابانی در شهرمان پیدا شدم. شهر بسیار تغییر کرده است. همه ی زمان، آن را بازیچه ی معماری شلغم شوربایی کرده.طبیعت و سنت و توحش و تمدن از آن چل تکّه‌ای سمسار‌پسند ساخته آن سرش ناپئدا. با اینهمه من خاطره‌ای ازلی از آن دارم. دنبال خانه مان می‌‌گردم. خانه مان هم همان خانه نیست.چیزی است آمیزه ی عهدین ناهمخوان. دنبال خویشان‌ام می‌‌گردم. انگار مرده ام، کسی‌ مرا نمی‌‌بیند. یا می‌‌بیند و با من چنان معمولی‌ رفتار می‌‌کند که انگار رفته‌ام برای صبحانه نان بگیرم و برگشته ام: -چرا مات ات برده؟ نان را بگذار بنشین صبحانه ات را بخور! -من بیست و نه سال است که شما را ندیده ام. کدام نان؟ کدام صبحانه؟ و در همین هنگام، تاتاراپ توتوروپ، پاسدار‌ها سر می‌‌رسند و تو در حوالی اعدام، از خواب بر می‌‌خیزی. با تنی‌ آبچکان، رختی فراموش شده بر بندی زیر باران. حالا چرا برخیزم؟ دارم خوابی‌ می‌‌بینم. تا آخرش را می‌‌بینم ببینم چه می‌‌شود. اگر تاب نیاورم؟ اگر از ترس بخار شوم؟ آب شوم بروم زیر خواب؟ چه غم؟ کله گنده‌های بسیاری آرزو کرده اند که از میان برخیزند. حجاب را بدرند و میخ ندیده شوند.همه ی اختراعات و متون ناب دو پای هذیانگو در کف دست راست‌ام رژه می‌‌رفتند. از چرخ اول، تا اسپیس شاتل دیسکاوری. از  ایلیاد هومر تا شعری که همین دیشب شاعری گمنام در فلانجای زمین نوشت و با نوشتن آن همکار هومر شد. از تا هر چه که هر که در هر کجا کرد و ورزید و به ثبت رسید یا نرسید. در آن لحظه خارشی خارج از کیهانی دست چپ‌ام را شخم زد. همه ی مناظر آتش و آب و یخ و گیاه و خشکی زمین در آن، پرده نشین سینمایی چنان سلیس شد که فرط تماشا اعصاب‌ام را پنبه کرد. هر یکی‌ از اندام‌هایم تاریخ‌اش را با زندگی‌ مرگ آسایی به نمایش می‌‌گذاشت. وقتی‌ مچ دست چپ ام، آنجا که رّد سفید یک بریدگی هست را خاراندم، یک سراسر بین آشکار شد. صدای پاره شدن جمجمه‌ام را می‌‌شنیدم که شاخ‌های بسیاری یکباره از آن می‌‌روییدند. باید از درد، هار می‌‌شدم، ولی‌ بر عکس، با تمرکزی فرا‌انسانی‌ در سراسربین، رّد سفید آن بریدگی، درون سلول‌هایم را دیدم. هر کدام از آنها آرایش دیگرگونی داشت. فضاهایی همسایه از غار تا دل‌ جنگل تا آلونک-کپر-اتاق-آپارتمان‌هایی‌ هایی‌ از بوق عهد تا داون تاون مونترال یا نیویورک. در هر کدام از این فضاها یکی‌ از خود‌های من، با سری خمیده به پیش رو، ژست نوشتن، نشسته بود غرق خود و چیزی که واقعا نمی‌‌دانست چیست را می‌‌کاوید. هر کدام از آن من‌ها می‌‌خواست از چیزی سر در آورد که شاید اصلا به او مربوط نبود، ولی‌ او چنان غرق سایه ی سر خود بود که انگار شاعری غرق شعرش به سطرها چنگ می‌‌زند تا جان‌اش را نجات دهد. چیزی که در آن تماشا نگاه مرا قلقلک می‌‌داد این بود که گرد هر کدام از این بچه غول‌های به خود مشغول، چند غول نامرئی چندک زده بودند. نامرئی برای آنان، در حالیکه من آن اهل غیب را به دقت خطوط سایه‌ام در نیمروز تابستان می‌‌دیدم. اینها نجوا می‌‌کردند و دست و سر تکان می‌‌دادند، طوری که انگارمی خواهند به مسخّر بی‌ خبر خود بگویند که اصل جریانی که او را تسخیر کرده چیست.بعد یکدفعه، انگار می‌‌خواهند تاثیر تلقین خود را ببینند، دست زیر چانه زل می‌‌زدند به نگین مجلس خود و باز بازی از نو.

آینده‌ها می‌‌آمدند و می‌‌رفتند توی غبار گذشته. آن همان بود که بود. جویی‌ می‌‌گذشت و لب‌اش داستانی‌ نامفهوم می‌‌گفت.موج‌هایش همان بودند و نبودند. آب هر دم تازه‌ای از آن می‌‌آمد و می‌‌رفت....

من به این جو خیره شدم و ماهی‌-چهره ی خود را دیدم که از همه چیز خبر داشت و نداشت. داشت و نمی‌‌توانست بگوید. نداشت و نمی‌‌توانست نداند که می‌‌داند ولی‌ دانش‌اش به حبابی نمی‌‌ارزد. می‌‌ترکد و اهل هوا می‌‌شود.ماهی‌-چهره‌ای غرق خود. میان آب و تشنه. آب، عرق او بود و هر چه دهان محال‌اش را غنچه باز-بسته می‌‌کرد، بیابان در او پیشتر می‌‌رفت و تشنگی‌اش افق سوزتر می‌‌شد....

به خود خفته‌ام گفتم دیگر یا بیدار نمی‌‌شوی یا دیگر نمی‌‌خوابی‌.

باقی‌ از عالم حرف نیست.
   
پرزیدنت حسین شرنگ
جمهوری وحشی شرنگستان

رویای پیوسته‌اش را می‌‌نویسد و وامی ریسد : سرور جوان





قیام حوصله
وول سلسله
تندر دو پلک سنگین
آذرخش نگاه و چخماق 
بیداری دهان بایر
فریاد آتش ژرفا
طلوع کلمپوک سیاسرخ
رستخیز ناگهان ها
 اژدهاهای گدازه 
بخار مغز فضا
تنوره ی دیوانه خاکستر

می‌ سوزم از وزن خود
می‌ آسایم
شرنگاشرنگرگر
در تو می‌‌گیرم از کف پا
تا جوش سر
در تو رگ و ریشه می‌‌گسترم
ای زبان زبانه ها
زبان دیگر
رشته نبشته ی تو ام
کوه ام
آتش نو تو می‌‌خواند
پای تو می‌‌کوبد
سر تو می‌‌افشاند


پرزیدنت حسین شرنگ

مرا ب

  مرا برده‌ا‌ند و من هنوز اینجایم مرا مرده‌ا‌ند و من هنوز اینجایم مرا نصفه‌نیمه خورده‌ا‌ند و من هنوز اینجایم نگاه کن! برده‌مرده‌نصفه‌نیمه‌خو...