۱۳۸۹ اسفند ۱۵, یکشنبه

گنگ و تنگ تنگ











بیش از پیش به این نتیجه ی درخشان می‌‌رسم که عشق‌های ازدواج-آلوده، یا اقامت‌های دراز مدت در یک عشق مرفه یا ایمانی، با یک عاشق متعهد یا کیا بیا دار=دست و پا گیر که می‌‌خواهد همه ی معشوق را تصرف عشقانی کرده و بر کیهان ‌اش سایه اندازد، مسکین‌ترین چیزی است که می‌‌تواند بهره ی یک الهه شود. دختران منظومه ی شمسی‌ خانم، گنگ-رفتارند، آرام و سنگین گذر از برون، تند و پر چرخاب از درون. آنها از ستیغ‌ها به دره‌ها شیرجه می‌‌زنند، تندپیچ‌ها را در می‌‌نوردند، چهره‌های بی‌ شمار سنگ و خاک و گیاه و جانور را در آینه ی خود می‌‌گوارند و تا در مسیر خود قرار گیرند، آب ناب می‌‌شوند که برهمنان در آن چشم می‌‌شویند و خدایان در آن به خود می‌‌آیند و پرزیدنت در آن جمهوری وحشی ‌اش را تعمید می‌‌دهد. چنین رودی را می‌‌شود آیا در تنگی تنگ ریخت و گذاشت بر رف داشتن و پز دادن و جرعه جرعه مزمزه کردن؟ چه کفری!
هر گاه الهه‌ای را در کنار یکی‌ از این میرا مردان زمین می‌‌بینم که با او چون جامی کهن-گرانسنگ آویخته از گردن بره‌ای از نژاد مسیح رفتار می‌‌شود، دلم می‌‌خواهد تکنیکی‌‌ترین اردنگی‌ام را نثار نشیمنگاه شوهریت غاصب جهان کرده، شمشیر دون کیشوتی‌ام را بکشم به آسیاب‌های بادی هر چه نه بدتر دیو‌های تصرف و تکرار و ملال و فلسفه ی ما اینیم چون بهترین ‌اش را داریم.
 هرگز نمی‌‌توان صاحب یک الهه بود. این بدترین توهین به ابر و باد و مه‌ و خورشید و فلک است. آیا می‌‌توان مالک عناصر طبیعت بود؟ شوهر باد و باران بود؟ آتش را گوهر بستر کرد؟ با خاک بچه دار شد؟
 در گستره ی زمین هرگز هیچ ملکی‌ را گران تر از زن زیبای هنرمند( همان کنیزک هزار و یک شبی، همان شهرزاد قصه گو) خرید و فروش و احتکار نکرده اند. زر و سنگ گران و زمین و باغ و کشتزارها همه زیوری بیش نیستند، برای ربودن تن و جان برترین گوهر: زن. نوعی از اسطوره و شعر وادبیات هم در این بازار کنیزکان کم دلالی نکرده است: جنده سازی از نام " جهی" زنخدای خاور میانه ای، عفریته خوانی آفریدت، مادر جنگ و فتنه خواندن هلن، از زبان کتاب‌های مقدس هم همچنان خون زن می‌‌چکد.

زن هست و باشنده‌ای چون الهه=زنخدا-خدا دخت: کسی‌ که می‌‌داند کی‌ بوده و چرا دیگر نیست یا هر چشم ناشناسی نمی‌‌داند کیست. کسی‌ که می‌‌خواهد جای گمشده ی خودش را در منظومه ی شمسی‌ باز یابد.

بیشتر زنان همدستان مردان اند. از میان همین‌ها هم هستند کسانی‌ که برای برابری جنسی‌ می‌‌کوشند. مساله ی الاهگان برابری جنسی‌ یا برتری جنسی‌ نیست. باز گرداندن چیزی به جای نخست خویش است: راندن نره خدایان از ذهن و ضمیر شوهرکان، عاشقکان، برادرکان، پسرکان. پرستاری از جان‌هایی‌ که بازی خوردند و جان آزار شدند.

عشق هست و بازی عشق و سخن عشق. نخستین، داستانی‌ است که مشتی سایه ی جهان ندیده دور آتش غار به هم بافتند و مشتی دزد بی‌ دست و پای زبان، باور کردند. دومین ورزش جنسی‌ است که برای جان وتندرستی و شادابی و آسودگی خیال و همینطور پیشگیری از انقراض نوع، بایستی با چابکی و چستی و خوشی‌ انجام داد... می‌‌ماند سخن عشق. فروید آب کمرش را در روان انسان خالی‌ کرد و چشم بر آینه ی سینه ‌اش بست. در آن آینه الهه‌ای چشمک زنان به او گفت :‌ای زیگموند، همانا اورگاسم الهه، تاج سخن عشق است. از این اورگاسم‌های پر آخ و اوخ می‌‌توان با هر کس و ناکسی و به ویژه با خود داشت، ولی‌ الاهگان بهترین پرستاران و دوستان شعر اند. به آرشیو مساجری آنها یک نگاهی‌ بیانداز. آنجا پر از نامه‌های عشق-تنانه است.محراب پرستش الهه آنجاست. نامه‌هایی‌ که گوهر بستر گوته را آب می‌‌کند. زهره ی مردانگی و مردانگی فروشی را می‌‌ترکاند.

دقت کرده‌ام که نره خدایان، به ویژه یهوه صبایوت و الله، با امر به خوار داشت زن، از قوم‌های خود می‌‌خواهند که خود آنها را آماج پرستش یا عبادت کنند. آنها ناشیانه می‌‌خواهند از فر پرستش انگیز الاهگان تقلید کنند، دلبر و دلربا و صنم باشند، ولی‌ زوزه‌ها و تیغ‌های آخته شان، زمختی و زورگویی آنها را آشکار می‌‌سازد. عبادت ترسوها کجا و سرود ستایش الهه پرستان کجا! بیهوده نیست که از آینه می‌‌ترسند، ذهنی‌ و لم یلد و لم یولدند.

از میان زنان ایرانی این عصر، طلوع الاهگانی را می‌‌بینم که شرق و غرب و شمال و جنوب نمی‌‌شناسند. الاهگانی غربتی، سوزمانی، قرشمال، رقاص و دستک زن( فروزه‌هایی‌ منظومه ی شمسی‌ خانمانه: آن کولی بزرگ) "غربیل"ساز که آمده اند تا جهان واژگون را سر جای خودش بنشانند.

جمهوری وحشی شرنگستان، سرسپرده ی چنین طرح سترگی است.



پرزیدنت حسین شرنگ

یک خفن-غزل


غمناک نان سنگک : مجتبی‌ کوکبی



کشیدم آه سوزانی زدم آتش به باروت ام


شدم مرحوم آینده دویدم پیش تابوت ام


چنان چابکروان چرخیدم و دست از خود افشاندم 


که پا کوبید لاهوت‌ام که سر انداخت ناسوت ام


سرم با چرخ گردون خورد بنگ و منگ معنا شد


بدیدم واپسین پروانه از اعقاب ماموت ام


زدم سوتی که اسرافیل با صورش فراری شد


زمین در گردش خود گیج شد یکباره با سوت ام


تکاندم شانه را بارید توت از شاخ سنگین ام


نژاد طوطیان شد شاعر از بلعیدن توت ام


برو‌ای قوم نالوطی، نمک‌هایت نمی‌‌خواهم


پرزیدنت جوش‌ام نیست نسبت با زن لوط ام


مرا قومی جوان باشد جهان از آن من باشد


نباشد کار با یک مشت نعش نشئه-فرتوت ام


سپردم خویش پیشین نزد خاک سرد و برگشتم


از این بس بازگشت جاودان خویش مبهوت ام



پرزیدنت حسین شرنگ


وا نمی‌‌ژه اند


میان میومیوی گستاو ، " عشقبازی با مارسیا به همه ی جهان می‌‌ارزد " : هادی خوجینیان


وا نمی‌‌ژه اند
می‌ جهند از سرانگشتان
به هم اشاره می‌‌کنند
چشمک می‌‌زنند
زبان می‌‌نمایند
واژه‌های یاوه
ستون پنجم تمدن
در خانه ی اجنه ی خام


دست بر پرده‌های وحشی صوت می‌‌کشم
فضا را مواج رعشه می‌‌کنم
تا نانوشتنی بغرد از نهاد وحش
ورق با صدای رعد
برگردد
نشان دهد طبیعت
دندان‌هایش را


پرزیدنت حسین شرنگ

۱۳۸۹ اسفند ۱۱, چهارشنبه

بارنامه


ای خوشه : مهناز طالبی تاری
 

چه خوش است این روزها که نامه‌های داغ و خوش پخته ی تو ادامه ی صبحانه ی تاریک من می‌‌شود.شب‌ام با تو باز می‌‌شود و من بر سفره ی رنگین دل تو می‌‌نشینم و با چشم هایم، خوراک‌های پرزیدنشیال می‌‌خورم.

میان اینهمه یلد و یولد، یکی‌ هم با شکوه زاده می‌‌شود. شکوه جنّ دل اوست. با اوست. اول و آخر اوست.او را، چنانکه از سایه اش، از آن گریزی نیست.گاهی‌ یک عمر به درازا می‌‌کشد که کسی‌ با شکوه نخواسته‌اش کنار بیاید.ولی‌ از لحظه ی کشف آن، که در کودکی روی می‌‌دهد، می‌‌دانی‌ که باید با این بار نا‌ مرئی، چنان راه بروی که نسیم در کوهستان.من به چند آدم با شکوهی که در زندگی‌‌ام دیده ام، خوب و با دقتی‌ ریاضیک نگاه کرده ام. آنها را زیر نظر داشته ام، حتا اگر یکی‌ از آنها، مهمان درونی‌ خودم بوده باشد. من دقیقا در مسخره‌ترین وضعیت ها، این بار نا‌ مرئی را بر دوش‌ام احساس می‌‌کنم و از خودم می‌‌پرسم: چرا این بار را بر پشت من گذاشتند؟ خری رهوار تر از من نیافتند؟ چرا من خر عیسی شدم، میان میلیون‌ها خر دیگر؟ یواش یواش یاد گرفتم که شکوه به حمّال اش، تحمل، مسخرگی و فراموشی می‌‌آموزد. در هر آدم شکوهمندی، سیرک‌ها از آدم‌های دفرمه،حیوانات عجیب و غریب شیرینکار و دلقک ها، شگفت اگیز‌ترین دلقک ها، اسکان مخفی‌ دارند. این آدم با وقار کوهوار را می‌‌بینی‌ که لبخندی غیر زمینی‌ بر لب، دارد با بار فرساینده‌اش می‌‌خرامد و ناگهان جفتک و وارو، پریدن از حلقه‌های پنهان آتش، نشان دادن جای دوست و دشمن، بند بازی روی سیصد و شصت و پنج تار موی الاهگان، با کرگدنی بر شانه‌‌ها و فیلی روی آن و هژده هزار عنتر پر جست و خیز بر بالای آن دو...صلوات قهقهه‌های یک آدم شکوهمند می‌‌تواند زیر آوار خود تاریخ تراژدی را دفن کند......یک روز در یکی‌ از ژنده‌هایم خیره شدم به پسر خدا سوار پسر بر حیوان، در حلقه ی ابلهان و شاخه‌های نخل و غان و هلهله و هللویا، به اورشلیم می‌‌رفت، می‌‌رفت و در میان عر عر پسر حیوان و هیاهوی خاکیان، به شانه‌‌هایش نگاه می‌‌کردم. فرو خمیده، خسته، تکیده، انگار پیشاپیش خاج را بر دوش داشت. دقیق تر شدم پدر آسمانی‌اش را سوار خر سوار دیدم. فریادم در آمد: عیسی خرتر است.هر که بارش بیش...پایش بیشتر. گاهی‌ با هشتصد و نود و هشت پای پنهان در دو پایم، چنان می‌‌خرامم که انگار به دیدار پروانه می‌‌روم. در همین جاهاست که آن وحشی به کوه پناه می‌‌برد، یا بهتر، با کوه تصادم می‌‌کند. خودش را خورد و خمیر می‌‌کند که از بارشکوه بیاساید.

خواند و نوشت این روز‌هایم با تو، مرا به این بیراهه کشید. وقتی‌ شعر می‌‌نویسم هم، همین بار را بر زمین می‌‌گذارم. فیل، هزار کار می‌‌کند که دندان‌های درازش را بپوشاند. همه چیز می‌‌گویم که هیچ چیز نگویم. در عشق و دوستی‌ هم این بار بسیار میل به رونمایی دارد. عشق و دوستی‌، دقیقا همان بزنگاهی است که در آن، شکوه چون کارگردانی نخوانده وارد صحنه می‌‌شود. داراشکوه، دیر یا زود می‌‌فهمد که برای هر بزمی ساخته نشده. او روزی به شکوه‌ها و خوشی‌‌ها و میز‌های رنگارنگ اغوا گر پشت می‌‌کند.در همه چیز تا حد وسواس چکیده می‌‌شود. خمیازه‌های با مهارت درز گیری شده اش، شمع‌های ضیافت‌ها را خاموش می‌‌کند. "دوستان بسیار" با نگرانی‌ می‌‌گویند: چته فلانی‌؟ -شلوغ ام! کم کم آنقدر از دیگران فاصله می‌‌گیرد، فاصله از درون، آنقدر دور می‌‌شود، دور و در میان، آنقدر پرت می‌‌شود، پرت از اصل همه ی مطالب، که اگر میان هزار نفر نشسته باشد، یکی‌ از آنها را نمی‌‌بیند. او کجاست؟ بهتر است بگویی او دارد به کجا می‌‌رود؟ به سوی دژ فراموشی! آنجا که همه ی شکوهمندان روزی خود را در آن گم می‌‌کنند، کیکاووس که در کوه اش. منظور من از فراموشی، سیر در جغرافیای محال صد میلیارد سال نوری، پیش و پس از خود است. این بسیار جاه طلبانه است؟ چرا نه؟ اگر کسی‌ بخواهد همه ی دم و باز دم‌های زندگی‌‌اش را بشمارد و دیوانه یا دچار سرسام نفس تنگی نشود، ممکن است به یک نفس از آن فراموشی دقیق پی‌ ببرد.

دلم می‌‌خواهد چهره ی شیرین تو با آن چشم‌های اندیشناک، آن دماغ کشیده ی شکوهمند و آن دهان شگفت زده-گیج-آرام خند تو را هنگام خواندن این سطر‌ها تصور کنم و قاه قاه بزنم زیر همه ی سیرک‌ها و باغ وحش‌های تمدن از آغاز تا اکنون:‌ای تنهای زیبا! شکوه همان تنهایی‌ زیباست! برخی‌ با آن به دنیا می‌‌آیند. این برخی‌ بسیار نیستند. بیگانگان این سیاره اند. جلوی چشم این تنهایان، همه می‌‌خورند و می‌‌نوشند و تولید مثل می‌‌کنند. ولی‌ تنهایی‌ میل به تولید ندارد.مثل هم ندارد.هر تنهایی‌ شکوه خودویژه‌اش را دارد. تنهایان تولید مثل هم بکنند تنهایند، تن‌هایی‌ با تنهایی‌ سنگین تر.

روزی می‌‌رسد که می‌‌دانی‌ که تنها آشیان تو زبان است. زبانی‌ که روز به روز فاصله‌اش از رواج و بازار بیشتر می‌‌شود. زبانی‌ بی‌ سکه. زبانی‌ فراموش شونده. در این دژ سرخ به نام و نشان نیاکان هزاران ساله ی خود می‌‌رسیم. همزیست بی‌ زمان آنها می‌‌شویم. اندک اندک، حتا عشقبازی‌های من هم در زبان انجام می‌‌شود. روی زبان، با فرست لیدی-نخست-بانوان سرخپوش. بیرون دروغ بزرگی‌ است دوست من. می‌‌شود هر روز گشتی در آن زد و باز به کنج سرخ خود برگشت.به اینهمه تنها می‌‌توان از پنجره ی سریع تخیل، نگاهی‌ گذرا انداخت و سر و دستی‌ به خوشدلی تکاند و رفت پی‌ سفر بی‌ قبله.

نامه‌های تو مرا به گنج‌های پنهان‌ام رهنمون می‌‌شوند. با خیرگی به تو بیش از پیش خودم را می‌‌بینم. با این حرف ها، ما از پشت جامه‌های مبدل، به یکدیگر لبخند‌های آشنا می‌‌زنیم.

بی‌ پروا بیا جلو، می‌‌خواهم در آغوش تنگ تو همزاد تن تو، خیره به چهره ی کهن-آشنای تو، چنان نگاهت کنم که تاریخ پشت سرت را ببینی‌ و چنان دهان‌ام را غرق دهان ات کنم که از بوسه‌های ناشناس هم با چهار چشم پر فواره بخندیم و غرق هم شویم...غرق فرهنگ وحش: توحش خیره سر...

زوفیل



هر شبی صد کرگدن با پیل کرد
کارها آن حضرت زوفیل کرد
نعره زن آمیخت با کفتار و گرگ
حجره ی بیت و غزل تعطیل کرد
سیر شد از رنگ و روی آدمی‌
عشق خود بر وحشیان تحمیل کرد
با بز و طاووس، خرس ، اورانگ اوتان
عیش‌ها از بلخ تا مانیل کرد
ساخت کار روبهان سیبری
ببرها در جنگل تامیل کرد
آشنا با گربه ی تورات شد
خوک‌ها دیوانه در انجیل کرد
تا به نزدیک شرنگستان رسید
توبه‌ای پر تجزیه تحلیل کرد
وحشیان خواندند بر او مو به مو
آنچه او با این تبار و ایل کرد
-نطق و حیوان زبان بسته؟ عجب!
کون خود تسلیم عزرائیل کرد
چون پرزیدنت این اعجاز دید
فوت اندر صور اسرافیل کرد

پرزیدنت حسین شرنگ

فصلی از کتاب "ژنده خانه" (مستوربیکا)



مانوفست" خود شناسی‌







                                       
    فتبارک الله احسن الجالقین

- سخن تنگ است که درشت می‌‌زاید.

- عورت، آبستن عبارت است.

- خدا نیز از کودکان سخن است.

- همه کودکان یک خاطره اند.

- دقیقا به خاطر دارم که ناگهان همه چیز از یادم رفت.

- واژه‌ای در لغت نامه بودم. فکر می‌‌کردم تنهایم. گم شده ام.

-لغت چیست؟ چیست که لغت نیست؟

- هنوز دودمان من راست توی زبان خودش نگاه نکرده.

- ته زبان؟ هیولا ی حرص : نیاز بی‌ نهایت حیوان به چیرگی بر مرئی، و بیش از آن بر نا مرئی.

- زبان دراز نمی‌‌داند چه بیندیشد. اندیشناک نمی‌‌داند چه بگوید.

- نوشتن: قورت دادن نارنجک ضامن کشیده.

- نون و الذکر و مع یضربون. من غلط زدم تو درست بخوان.

- گران تر از تو زمین بر نتوانست داشت.

- دلیرتر از تو سایه‌ای که به خود تیر می‌‌زند.

- اینجاست که شاهین پر به بال خود می‌‌دوزد. برج درد آج دارد، کوه فقر سنگ.

- کتابی‌ دانه در دام می‌‌نهد. کتابی‌ در هوا تخم می‌‌گذارد. کتابی‌ واژه‌ها ی خودش را می‌‌شمارد.

- قرآن همان غار افلاطون است با آتش زرتشت.

- شعر را کف دست می‌‌شویند.

- من با زدن ترفند به الکتاب می‌‌زنم.

- دست است و دستور بی‌ زبان زدن.

- به درستی‌ که هر که زد، با دست و آلت و اراده ی او زد : ان الله مع الضاربین..... و اما بعد :

- خود ! چه شایعه‌ای ! بزرگ‌ترین شایعه ی زبان !

- قطره در باران دنبال خودش می‌‌گردد. من از خودم فواره می‌‌زنم.

- از غار تا آپارتمان هرگز یک خود نبوده ام. به تعداد پوست‌ها و جامه‌ها ی تا کنون پوشیده ام، خود پاره کرده ام. خود ژنده دور انداخته ام. خودی نو پوشیده ام......خود کودکی، خود جوانی‌، خود ایرانی‌، خود کانادایی- مونترالی، خود شرنگستانی، خود دیروز، خود یک ساعت پیش، اکنون؛ هر بار با خودی نو بازی می‌‌کنم.

- خود، میهمان است : " میهمان گر چه عزیز است به میزان نفس   خفه می‌‌سازد اگر آید و بیرون نرود. ( شیخ اجل )

- همان مهمان-جنتلمن ایوان کارامازوف. همان لکه زاده ی دیوار. همان عنکبوت بزرگ سرخ.همان شیک جلنبر. همان :" اگر من توام پس چرا با من حرف می‌‌زنی‌..."

- روزی در باستان، خود شناس بزرگ آتن، سر چهار راهی‌ ایستاد و شگفت انگیزترین حرف تاریخ را از آستین راست خود در آورد : " خودت را بشناس ! "، بچه‌ها پخی زدند زیر خنده. پیرمرد‌ها همزمان با سبابه‌ها به شقایق اشاره کردند : " گزانتیپ پیرمرد را چیز خور کرده ". جنده‌ها همصدا گفتند : " کدام خود؟ ما دکانی پر از خود داریم، هر شب، چندین خود می‌‌فروشیم." جلقی‌ها با اشاره به دست چپ‌اش گفتند :" خودت خودت را بشناس ! ما روزی چندین خود می‌‌شناسیم. " دیوانه گفت : " من خودم را خورده ام، حالا هم گرسنه ی خدایم. "

- خودت آویزان است؟ آن را بر افراز ! خود راکدت را بریز بیرون ! خودت را تازه کن !

- خود، قلمرویی بین دست و آلت جنسی‌ است.

- استمنا،" مانوفست" خود شناسی‌ است.

- در کمر همه آب یک چشمه می‌‌جوشد. در همه یک دست بیدار است. بیدار جاودانه.

- خود را باید از تن بیرون ریخت تا باز تن از خود پر شود...." دوست عزیز بیرون بریز! ( فرانتس.ک )

- "اونان" می‌‌زد تا کفر یهوه سبایوت را در بیاورد. او با زدن طعنه به بساط آفرینش می‌‌زد. او کتاب را با آب کمرش شست. خودش را نوشت. خط زد.

- کوه‌ها آب کمرشان را در شکم دریا خالی‌ می‌‌کنند.

- فروید هم آب کمرش را در روان انسان خالی‌ کرد.

- استمنا، دعا ی باران است. آنقدر می‌‌زنی‌ تا یا ببارد یا کمرت ستون نمک شود.

- بعد از تولد و پیش از مرگ، هیچ می و افیونی مرد افکن تر از استمنا نیست. استمنا، افیون عاشقان است.

- نوشتم در رفتم. در نوشتم رفتم تو. تو رفتم در به در شدم.

- می‌‌نویسم " پرتگاه "، می‌‌پرم تویش، ته‌اش می‌‌نشینم با هشتصد میلیون سلول می‌‌زنم.

- شعله در دست می‌‌دوم به دست دیگری شعله می‌‌دهم دیگری به دست دیگری شعله‌ای که در ماراتونی جاودانه می‌‌دود.

- اژدها؟ اژدها کرم اسپرم من است، یکی‌ از چهار میلیارد.

- کرمی‌ خاک در چشم اژدها می‌‌پاشد.

- با اژدها کشتی‌ می‌‌گیرم. بردم بردم. مردم مردم.

- اژدها مانع من نیست. اژدها در مشت من است.

- تنها، دست بکر می‌‌ماند، دست تنها.

- ساز‌ها همه آلت اند.گر تو بهتر می‌‌زنی‌ برگیر و زن.

- برای پریدن بال بسیار باید زد.

- مباش در پی‌ آزار و هر چه خواهی‌ زن.

- مهندس بزرگ دایره وار می‌‌زند.

- زمین گرد خود گرد می‌‌زند.

- مولانا مثنوی که می‌‌نوشت دو دستی‌ می‌‌زد. غزل که می‌‌سرود بی‌ شمار دست می‌‌زد : هین ! کز کف دستانم مرغان عجب روید.

- " :ما دست زنانیم و نه از دست زنانیم. "

- دو نفری به سبک تک همسران، یا بدتر از آن به سیاق چند همسران، در آینه نگریستن؛ کل ایده ی تماشا را خراب می‌‌کند. باید تنها در آینه نگریست. و نه به خود، به آینه.

- شباهت‌ها ی پنهان و آشکار دو سرباز دشمن، با دو عشقباز در یک رختخواب : جنگ تله پاتیک سنگرها.

- در گهواره تنها می‌‌خوابی‌، در گور تنها خواهی‌ خفت، چرا در رختخواب به تنهایی‌ ات خیانت می‌‌کنی‌؟

- در هر رختخوابی یکی‌ ژنرال صفر، یکی‌ سرباز پنج ستاره است.

- هر بار که می‌‌زنم، ششصد فرشته کف می‌‌زنند، شصت و شش دیو، قهقهه.

- چه خوب ! چه زیبا ! کف و قهقهه. استعاره‌ها ی زدن، قلمرو ذوق تازه.

- ژاک قضا و قدری می‌‌زد و می‌‌گفت : این آن بالا نوشته شده، در کتاب بزرگ. او می‌‌نویسد من می‌‌زنم.

- نه گنج زر و فرزند یهودیت، نه دزد خوب مصلوب مسیحیت، نه دزد دو دست بریده ی اسلام. ما خود شناسان، خود پرومته را هم دزدیدیم. ما به دست‌ها ی خود نیاز داریم. به آتش دست‌ها ی خود.

- آهنگساز " غروب بتان "، چند روز پیش از غروب اش، با دهانی پر از شکلات " وان هوتن " سر خواهر و مادرش داد می‌‌کشید : اگه نذارین پیانو بزنم، اونانیست کلیسا میشم ." آن دردانه ی زنجیری " آرین! آرین! " گویان در کلیسا می‌‌زد و غریو ارگ در اروپا ولوله می‌‌انداخت. همسایگان روسپی شاد می‌‌شدند. و اپراها ی واگنر، از ترس غش می‌‌کردند.

- " اویدا دلارس " با کشیدن " لو گران مستورباتور "، وجود مرا پیش بینی‌ کرد....هنگام زدن، عربی‌ حرف می‌‌زد. فکر می‌‌کرد " سید حامد بن انجلی " نویسنده ی "اصلی‌ " دون کیشوت است. او پس از توبه از جلق و ازدواج با " گالا "، در زندگی‌ بعدی گوسفند شد. نخستین گوسفندی که انسان آفرید... فا عتبرو !

- پهلوان افسرده سیما، حماسی می‌‌زد، و مهتر نامدارش، ضرب المثلین.

- روزی در باغ وحشی از شمپانزه‌ای متفکر پرسیدم :‌ای استاد! منظور کائنات از این بازی چیست؟ نگاهی‌ ملامتی به من کرد و دو دستی‌ مشغول زدن شد. شمپانزه‌ها ی دیگر هم تشیع کردند.

- انما الضاربون اخوه.

- فیلسوف " تاریخ سکس " و " تاریخ جنون "، می‌‌گفت : "جامعه‌ای که در آن، سکوت و جلق و اندیشه ی خود کشی‌ نباشد، از بیخ و بن بی‌ فرهنگ است." آن با فرهنگ، اگر این فرهنگ را در دو سفر معروف‌اش به ایران در آستانه و انقلابی‌، به آن چند آیه الله و مهندس انقلاب دزد می‌‌آموخت، امروزه دست‌ها ی مزدور ایمان، کاری بهتر از سنگسار زنان و بریدن دست و دار زدن بر جرثقیل برای خود پیدا می‌‌کردند.

- ژنده خانه ( مستوربیکا) دایره المضارب است. استمنا چنانچون دین، دانش، هنر، ورزش.

- کار من سرپیچی است. سرپیچی از وجدان رایج، دانش رایج، هنر رایج، ورزش رایج.

- من همان ابر دست مو عودم : دوست زن و نجاتبخش مرد از فتنه ی تصاحب و حسادت.

- با هر بار زدن، کمی‌ از باروت انبار فالوکراسی را نمناک می‌‌کنم. و خشتی از دژش را لق.

- من از طریق یک انقلاب مستورباتیک، می‌‌توانم جمعیت هفت میلیارد نفری این خانواده ی کارامازوف، بر زمین را ، در مدتی‌ کمتر از یک قرن، به نصف آن کاهش بدهم.

- کم بزن، همیشه بزن! نه چون نئاندرتال‌ها و دایناسور ها.

- همزیستی‌ مسالمت آمیز خدایان و اسپرم ها.

- ابر آری. آذرخش آری. رگبار آری.

- مراد از این سفر غباری بر چهره بود.

- باغ پنهانی‌ است باید با سراب آبیاری کرد.

- دست گرد، غضروف آخته، چند نفس تند و دیگر هیچ.................




پرزیدنت حسین شرنگ

جمهوری وحشی شرنگستان




هر چند نهضت ادامه دارد. نوشتن هم نهضت خودش را دارد. خودش نهضتی است.

این ژنده خانه را من از پایان قرن نیستم، سلانه سلانه می‌‌نویسم. از آن، همین فصل با کمی‌ تغییر، دو ماه پیش، در مجله ی ادبی‌ " موبیوس" ( فرانسوی زبان، مونترال") ویژه نامه ی " مستورباتوریوم"، به چاپ رسید. و این نخستین بار است که به فارسی‌ منتشر می‌‌شود. 




 ۲۰ نوامبر ۲۰۰۹



فصلی از "ژنده خانه" (مستوربیکا)

 مانولوژی (دست شناسی‌)





- کنجی گمگشته در آسمان با بازوان همیشه چرخان اش، نوشتن : زیباترین بیهودگی.

- نوشتن : رویای شاد.

- درون خود را به بیرون بر تافتن. برتافتن در خاموشی محض. نشخوار زبان با دست کورمال.

- چراغی که می‌‌خواهد خنک شود پس از شبی درازم.

- خط های ژنده تار و پود می‌‌شوند. تاریکی تنومند می‌‌شود.

- چشم غار خیره به خاموشی می‌‌ترکد.

- دیو سفید از سایه ی خود می‌‌ترسد.

- گاو کور خودش را نشخوار می‌‌کند. می‌‌خندد.

- گاو کور چه می‌‌داند؟ چرا می‌‌خندد؟

- دو چشم دو پا: دو تخم پوچ.

- نوشتن، کار دست سوم است.

- شعر : افق منطقه ی سوم.

- خشک و تر آزمای هستی‌ دست است.

- هستی‌ بود که دست به زدن آغشت.

- دست می‌‌کشم به هستی‌ به دستم دست می‌‌کشد.

- دستم از هستی‌ آب می‌‌خورد. دانه بر می‌‌چیند.

- ................................

- در سطری که دل دیوی نتپد، گنگی خمیازه می‌‌کشد.

- از مولکول تا دیو یک بطری فاصله بود، اقیانوسی دربه در در بطری.

- صدا و سخن با هم ساختند، وحش شاعر شد.

- بد نبود که شاعر را هم مقیم باغ وحش می‌‌کردند. در قفسی میان بوا و زرافه. روبروی گوریل و طاووس. در فضایی از غرش و دعا.

- چرخ سر جغد بایدم دید گردش علف سبز در نسیم تاریک، رویای پروانه بر شاخ کرگدن خفته.

- کسی‌ که دعا می‌‌کند زبان بهترین دوست را می‌‌داند.

- واژه را الف رعنا می‌‌کند.

- هر واژه‌ای الفی دارد، حتا ب.

- دال خود الفی پیر است. الف هزاره‌های فرتوت.

- سه گوش زیبای الف : دعا استمنا رویا.

- همه به آب و غذا زنده اند، من به سه گوش زیبای الف.

- دعا را کاهنان خدا کشته دزدیدند تا ایمان بردگان را گرم کنند.

- دعا گفتگوی دفتر زنده با خویش است.

- دعا رویای دهان است : محض فیزیک، ماده ی متا، حضور تاریک، صدای غایب.

- زمین تند گرد خود و خورشید می‌‌چرخد و دعا می‌‌کند که نیفتد. دعا نیروی جاذبه است. موتور سخن است نه براق بی‌ بی‌ گوزک.

- با گوش و دهان سوم با دیگران سیاره‌های دیگر در گفت و شنف ام.

- بخند تا بخندیم : خدا کوچکترین خرافه ی من است.

- سر بریده هنوز سخن دارد. طنین افتادن از تن، خر خر گلو، خدا حافظی با سخن.

- ایران حافظه‌ای شسته دارد با حافظی آلوده. شراب آلوده.

- نوزاد با خدا خدا حافظی می‌‌کند که می‌‌گرید.

- ذرتشت خندان به دنیا آامد و با ونگ ونگ از دنیا رفت.

- کسی‌ که ذرتشت را کشت هم، زرتشتی بود.

- خدایی خدایی دیگر را می‌‌خورد و آته ایست می‌‌شود.

- خدای من لغتی محال است : قاموس گنگ.

- خاک بر سر خدایی که بمیرد.

- شعر هلدرلین‌ها دیوانه کرد، اکبر مشتی‌‌ها شاعر شدند.

- می‌‌نویسم که خدا به یادم بیاید.

- .....................................................

- از خوشبختی‌ شاخی در اندیشه، دمی در سخن، کسی‌ در دست دارم.

- آدمی‌ پیچ خورده تاب برداشته، پیچیده نیست.

می‌ خواست به سگوش زمان نگاه کند، لوچ شد. خیلی‌ لوچ.

- حالا چشم‌هایش یک درخت را جنگل می‌‌بیند.

- در پیاده رو‌های کم رهگذر، طوری راه می‌‌رود که موج در دریا. فکر می‌‌کند هیچ جا برای او جا نیست.

- گنجشکک گمشده‌ای سر دیوار مادرش را صدا می‌‌زند : جغد‌ها زمین را برداشته اند!

- یک روز آدمی‌ نه گذاشت و نه برداشت، گفت : جمعیت من زیاد شده. پر از بیگانه شده ام. بیا یک کشتار مهیبی در من به راه بیاندازیم. من احتیاج به ضد عفونی‌ دارم. مرگ موش. هر چی‌.

- وقتی‌ عصبانی نیست ویلون می‌‌نوازد. شعر می‌‌گوید. یا روی فرمول یک بمب کثیف کار می‌‌کند. بمبی که دوست و دشمن نمی‌‌شناسد. ساخته که شد منفجر می‌‌شود. همه راحت می‌‌شوند.

- می‌‌گوید : فایده ی اینهمه سایه چیست؟ هر جا می‌‌روم لشکری از این موجودات مسخره تعقیب‌ام می‌‌کنند. حتا پشت سرم حرف می‌‌زنند.

- آدم می‌‌رود جای بسیار دوری، در دل یک بیابان. می‌‌خواهد تک و تنها برای خودش زیر آفتاب خدا بزند، یکدفعه چه می‌‌بیند؟ همه دارند از او تقلید می‌‌کنند. هزاران سایه ی مقلّد.

-... داری دعا می‌‌کنی‌ که نژاد بشر منقرض شود. همه می‌‌گویند : آمین! و پخی می‌‌زنند زیر خنده.

- با فضاحت به همه اظهار نفرت می‌‌کنی‌، همه با لحن و ژست اپرایی، آه‌های معنی‌ دار می‌‌کشند و دست به دهان در گوش‌های هم پچپچه می‌‌کنند.

- یک خدای ناشناس، همچنان که می‌‌نویسم، هر از چند گاهی با دستم زمزمه می‌‌کند.اشکال کار اینجاست که هر چه می‌‌گوید در قهقهه‌های بی‌ تاب من گم می‌‌شود. به نظر می‌‌آید که خدایان دیگر را مسخره می‌‌کند. همانطور که من سایه‌هایم را. یک روز هم به نظرم گفت : من و تو هم مسخره ایم. چی‌ خیال کرده ای! اگر اشتباه نکنم، یک بار هم خیلی‌ آهسته گفت : خدای خدایان همان هندوانه است. تخمی هزار تخم. خدا در خدا در خدا........

- .........................................................

- البلاهه    فی‌ البداهه.

- "اکثر اهل الجنه بله."

- ابله نوع ویژه‌ای از فیلسوف است.

- فیلسوف نوع ویژه‌ای از ابله است که به برزخ تبعید شده.

- چیست آنچه چیستان نیست؟

- درد، چیستان پرنس میشکین است.

- پرسش، خارش خیال است. جایی‌ می‌‌خارد که نمی‌‌شود خاراند.

- پاسخ، سطری گمشده در غش مصروع است.

- هنوز داستان دام فروشی که به دام‌های خود فروخته می‌‌افتاد، ادامه دارد.

- یا دورم بگرد یا دورت می‌‌اندازم.

- همه برادران یک اسمردیاکف ایم.

- همه قاتلان یک پدریم. کشتگان یک پسر.

- پیشتر پاره می‌‌کردم. حالا پاره می‌‌نویسم.

- در هر شعر والایی پاره پوره‌ای از تشریف انقراض باقیست.

- در هر شاعر والایی، یک جاسوس کیهانی پنهان است.

- مولانا هم نوعی جیمز باند بود.

- می‌‌خواستم شاعری والا شوم خرد قرشمال به دادم رسید.

- شاعر والا، نقیضه‌ای چون قرشمال موقر است.

- قرشمال، مرز و بوم و حساب و کتاب ندارد. شمال و جنوب و شرق و غرب ندارد.

- قرشمال= کمال حال، غفلت محض.

- در آغاز قرشمال بود.

- سخن، سفینهً ی قرشمالان است... سفر در سفر در سفر.......

- سفر خاکستر به اصل خاکستر. سفر ستاره‌ها به ستارها ی دیگر.

- سفر دست به دور دست بازو‌های چرخان.

- آفریقای کهن، به فرزند فرزانه فرزانه ی خود گفت : " وقتی‌ دیگر نمی‌‌دانی‌ کجا می‌‌روی، برگرد ببین از کجا می‌‌آیی‌! "




پرزیدنت حسین شرنگ 

مرا ب

  مرا برده‌ا‌ند و من هنوز اینجایم مرا مرده‌ا‌ند و من هنوز اینجایم مرا نصفه‌نیمه خورده‌ا‌ند و من هنوز اینجایم نگاه کن! برده‌مرده‌نصفه‌نیمه‌خو...