۱۳۹۰ آذر ۲۷, یکشنبه

منظره ی لختِ پوش



که آه مادران و حیرت کودکان، دروغ و پوش‌دیو را از سرزمین شما براند: شیوا دین‌محمد و سهیل کوچک اش


ریخت می‌‌ریزد از ریختن
شار سراب از
ناودان خشک
بالای سکوت
در سکوت پایین می‌‌ریزد
ریختِ  چشمِ کبوتران
از کاسه‌های تشنه
کلاغ‌هایی‌ از کجا
دانه‌های کور می‌‌چینند
شب‌تراز پرهایشان
می‌ تراود دود بی‌ ریختی
از تنور‌های سرد
ستون‌های لق
ظهر خاموش
قیلوله ی خفتگان گرسنه
منظره ی لختِ پوش


۱۳۹۰ آذر ۱۵, سه‌شنبه

یک نامه: به آرش جودکی



ها‌ها ها‌ها ها...ای آرش جان، جان خودت الان زورکی خندیدم، ولی‌ خندیدم. چه نکته ی نغزی در کار  عاشورا‌ی لرستان کردی. در بروجرد که یزید انگلیسی را کهریزکی کردند. خدا‌وحش به داد کویین‌الیزابت کوهسال برسد. اینها قصد ریپ دارند. ریپِ استشهادی.
و اما بعد، به قول طاووس منابر، این هشت روز گذشته اشقیا  جان مرا به لب رساندند. الان اگر فوت کنم جان‌ام پخش می‌‌شود توی هوا:
این صاحبخانه ی مهمان‌کشِ کس‌کیهان‌کش ما، پس از نیم قرن و یک سال، تصمیم گرفته دستشویی‌‌های این ساختمان ما را نو‌سازی کند. هر بار دستشویی‌ دو آپارتمان. روز اول به من گفتند که شش روز بیشتر طول نخواهد کشید، و من در یک آپارتمان دیگر، می‌‌توانم کتاب بخوانم و کارهای روزانه ام رانجام دهم. با همسایه‌ای که فقط گیتار خوب می‌‌زند، و خارج از زدن آن اصلا در این گیتی‌ نیست. شخصی‌ از بیخ اسکیزوفرونیک( چقدر مبتلایان به این بیماری در این شهر بسیارند!)، هیچ انسانیتی در چهره‌اش نیست. گاهی می‌‌زند زیر لگد به اشیا و قهقهه و جیغ و ویغ‌های شادی‌رمان. ممکن است ناگهان در خیابان ببینی‌‌اش و سلام گرمی‌ بدهد. سلامی‌ حتا برادر‌زنانه. بقیه ی اوقات به بی‌ خیالی جّن کوری از کنارت می‌‌گذرد. انگار نه انگار که دیوار به دیوار توست. خوشبختانه روزها میان آنهمه گرد و غبار و دریل و پتک و چکش در اتاق خودش می‌‌ماند. من با لپ‌تاپ و اسباب قهوه و ساکی از لوازم شستشو می‌‌روم در آن اتاق تخمی و در هجران اینترنت، کتاب پی‌-دی‌-اف می‌‌خوانم. شکسپیر و افلاطون به حال‌ام سر می‌‌تکانند. زندگی‌ در ورونای رومئو و ژولیت و شرکت در ضیافتآگاتون. چه عشق اندر عشقی‌! چه اورانوس اندر فینوس‌باندیموسی!  این اتاق عاریه هیچ ندارد مگر دو ظرف‌دستشویی‌ خراب و توالتی خراب تر. همین الان که صاحبخانه آمده بود فریادم در آمد. خودم را کنترل کردم. واقعا من این هشت روز پیر شدم. هر روز مگر امروز بیرون غذا خوردم. دیشب هم در خانه ی تر و تمیز دوستی‌ شام خوردم و برای دو سه ساعت انسانیت‌ام را باز یافتم. سه چهار کارگر و این همسایه ی منگ، شریک دستشویی‌ و خلوت و جلوت روزانه ی من شده اند. تا حالا دقت نکرده بودم که بوی مدفوع دیگری چقدر غیر انسانی‌ است. آدمی‌ حتا مدفوع خودش را، گل به رویت، از دیگران کمبو‌تر، و حتا تا حدودی معطر می‌‌داند. خلاصه هر چه از این عذاب الیم بگویم کم گفته ام. روزها تختخواب‌ام را با پرده ی دوش وملحفه های کهنه می‌‌پوشانم و شب می‌‌آیم در خانه ی خودم می‌‌خوابم. کلّ زندگی‌‌ام به هم ریخته. مثل مرغ شده ام. نه‌ شب می‌‌خوابم شش‌هفت صبح بیدار می‌‌شوم. غبار با غین چسبند‌اش به همه ی سلول‌هایم نفوذ کرده. فکر نکنم حق داشته باشند با آدمی‌ چنین رفتاری را بکنند. امکان ندارد با طبقه ی از ما بهتران، چنین رفتاری بشود. تصور ظرف شستن در وان حمام-دستشویی‌ به آن کوچکی ذوق آدمی‌ را کور می‌‌کند. تا حالا چندین بار پس‌انداز‌های دیگران را با ریختن آب فراوان در آن توالت ویران به درک واصل کرده ام. این چند روز بسیار به طفلکی‌ها جنگ و زلزله زدگان فکر کردم. چه رنجی‌! در زندگی‌ هیچ چیز مهم تر از یک خانه ی تر و تمیز نیست. جایی‌ که مجبور نیستی‌ با باز و بسته کردن در هزار بار دست‌هایت را بشویی. شب برای یک دستشویی‌ کوچک مثل اشباح بروی به آن سر بلدینگ ببینی‌ در آن اتاق لعنتی قفل است برگردی کلید بیاوری ببینی‌ یکی‌ دیگر آمده صبر کنی‌ تا برود تا....آخ! یک اتاق و دستشویی‌-حمام و آشپزخانه‌ای کوچک و احساس اطمینان به تمیزی اشیا‌ی دم دست و دیگر هیچ. ماکت بهشت برین باید چنین جایی‌ باشد. به خوبی‌ درک کرده‌ام که وقتی‌ دقیقا تو را از همین چیز‌های کوچک ظاهراً بی‌ اهمیت محروم می‌‌کنند، تصورت از بهشت دقیق تر می‌‌شود. یعنی‌ توقع ات کم می‌‌شود. یک لیوان آب تمیز روی یک میز درخشان در اتاقی‌ که هر چند کوچک، همه جایش از آن توست. نه غینی نه باری نه اغیاری.
امروز روز هشتم آوارگی من است. تازه وان و کاشی‌ها را کار گذاشته اند و دیوار دستشویی‌ را رنگ کرده اند. هنوز سه چهار روز دیگر به پایان کار مانده است و من مانده‌ام و میز و تختخوابی‌انشأ‌الله‌گربه. باقی‌ خانه همچنان میدان جنگ و زلزله است. یکشنبه که کارگرها غایب بودند. میان طوفان، دقیقا در زمانی‌ که کشتی‌‌ام داشت غرق می‌‌شد دست به یک انقلاب شگفت هم زدم. بیست و چند سال را از کمدها و گوشه کنار ها، از دل و روده و شکمبه ی خانه کشیدم بیرون. انباشتم بر هم. چپاندم توی پانزده ساک پلاستیکی غول‌آسا و ریختم دور. بیست و یک سال پیراهن و پالتو و شورت و دستکش و جوراب و مجله و کتاب-ارگان‌های سیاسی و هزار خرت و پرت دیگر. آن میان به چیز‌هایی‌ برخوردم که انگار از آن دیگران بودند. دیگرانی از سیارات دیگر.اینهمه سال، آنهمه چیز بی‌ جان را بر هم انباشته بودم که چه بشود؟ بارها در کمدها را باز و بسته کردم و گفتم بی‌ خیال! اینها هیچ ربطی‌ به من ندارد. میان آنها به نوشته‌ها لباس‌ها و اشیایی برخوردم که چون ماشین خاطرات به کار افتادند و به شدت تکان‌ام دادند. یاد دوستان گذشته افتادم. یاد خانم‌شرنگ‌هایی‌ که آمدند و رفتند. یاد عمر‌ی که گویا دیگری زیست و از یاد برد. یک پالتو بسیار گرانبها یافتم. یادم آمد که از آن پرویز اسلامپور بود. از سال‌های بسیار دور در پاریس. آن را به دوست مشترکمان خسرو برهمندی هدیه کرده بود. خسرو هم آن را به من هدیه کرد. این پالتو بسیار سنگین بود. یک زمستان وزن داشت. به یاد دارم که هر بار آن را می‌‌پوشیدم حتما چند زن خوشگل بیگانه دست به آن می‌‌کشیدند و سخنی نیک‌ نثارش می‌‌کردند. یک جلیقه ی زرردوزی شده هم یافتم که دوست‌ام ابو‌علی‌ فرمانفرماییان آن را به من هدیه کرده بود. یادگار پدر جوانمرگ‌اش بود. پدرش تنها دو بار آن را پوشیده بود. این ابو آن را به من هدیه کرد. اوج هدیه بود. در پاریس آن را پوشیده بودم. در مترو، یک کلوشار بدمنشی به من متلک گفت: آقا! عصا‌یتان را فراموش کرده اید؟ گفتم آن را در خانه ی مامان ات جا گذاشته ام. بچه‌ها گفتند این دیوث‌ها از بیگانه‌های شیک خوششان نمی‌‌آید. من همان شب شعر‌خوانی داشتم. در آسوسیاسیون‌پرسان که آن سال‌ها یدالله رویایی راه انداخته بود، برای آموزاندن زبان و شعر و ادب فارسی به نو‌جوانان نسل دوم، با مجله‌ای به نام قلمک، که بعد‌ها جدی تر هم شد. در آن شعر‌خوانی من یک عبا هم که مرید آن سال‌هایم آیه‌ الله خلخالی برایم فکس کرده بود پوشیده بودم. این عبا را هم یافتم.عکسی‌ از آن ریخت کلبی‌روحانی دارم. بره، عبا، جلیقه ی شازده ی قجری. از دستشویی‌ در حال تعمیر تا پتل‌پورث کیهان خاطرات. چه راهی‌! چمدانی که با آن از بانکوک به هنگ‌کنگ‌هونولولوسانفرانسیسکو رفتم و در آنجا پیش از آنکه به شیکاگو و بعد مونترال برسم، دستگیر‌زندانی و دیپورت شدم تا باز چهارده روز بعد، از بانکوک به دهلی‌-رم‌میلان‌مونترال برسم را هم یافتم.  این چمدان داستانی دارد مادر داستان ها. بماند برای وقت وقت ها. نگاه‌اش داشتم با همانچه‌ها که تویش بود، از پنج دسامبر هزار و نهصد و هشتاد و سه. عجب! همین الان یادم آمد. بیست و هشت سال پیش، در چنین دیروزی، من پا به این زیستگاه‌ام گذاشتم. حالا من پسر بیست و هشت سال و یک روزه ی مادام‌مونترال زیبا هستم. بیست و هشت سال پیش، در چنین وقتی‌، چنان برفی باریده بود که آدم تا سینه در سپید سرد گم می‌‌شد. حالا دو مثقال‌نباریده بخار می‌‌شود.
امروز، پس از دو ماه و اندی با مادر و خویشان کوچک‌ام هم حرف زدم، و دل‌ام طوطی هندوستان شد.
ای دل غافل، شنیده‌ام امروز عاشوراست. من هم که حسین ام. این هم روضه ی من.
دیشب دوستی‌ برایم دو سه لینک فرستاد از روشنفکر‌های سبز و سودایی پر از واژه‌های چون پسا‌عاشورا پیشا‌تاسوعا، ژیژک، حسین، مهدی‌میرحسین زندانی، کوفی‌های ایرانی‌ و هزار و یک حرف شیک‌مفت دیگر. جان‌ام به درد آمد. جمهوری اسلامی حتا اگر شکست هم بخورد و سر سران‌اش هماونگ سر شیخ فضل‌الله نوری هم بشود، می‌‌توان آن را در گسترش، یا به قول مکس، نهادینه کردن "فرهنگ عاشورا" موفق شمرد. تنها یک نفر در کامنتی نوشته بود: چرا باید مسائل یک جنبش مدنی را آلوده ی منازعات قبیله‌ای قدرت در چندین قرن پیش کرد. بقیه هم پریده بودند به آن پرنده ی چهار بال. چقدر به درد آمدم وقتی‌ دیدم آقایان شاعر‌منتقد سرتاپا پسا‌پس‌پسکی مدرن هم در آن بحث سینه و زنجیر می‌‌زدند و خورشت قیمه می‌‌لمباندند.
ای مردم قیمه خور حق‌شناس
مکس دیگه نهادینه ی شماس
نوشتم غبارم تکید، بنابر‌این فدایت.


*ملحفه ملافه شد.

۱۳۹۰ آذر ۱۳, یکشنبه

شمشیر اجدادی



شمشیری خورده‌ام ناگوار. شمشیری که یک هزاره و نیم هر چه زور می‌‌زنم نه می‌‌توانم بالا آورد، و نه پایین. این شمشیر زهر‌آگین، همه هستی‌‌ام را دو پاره کرده و زخم‌اش همه ی اعصاب و گوشت و استخوان تن‌ تاریخی‌‌ام را چرکین ساخته. با خوردن این شمشیر، یک‌سره از یاد برده‌ام که پیش از آن چه می‌‌خورده ام. می‌‌گویند باده و انگبین و خوراک‌های نیرو‌افزا. من هیچ مزه‌ای جز آهن پوسیده ی این شمشیر به یاد ندارم. از این روست که هر چه می‌‌گویم و هر چه می‌‌کنم زخمی ‌ست. سخن و خنده‌ام زخمی ‌ست. خردم زخمی ‌ست. بی‌ خردی‌ام زخمی ‌ست. آنقدر زخمی‌ام که به هر چه و هر که نگاه می‌‌کنم زخمی می‌‌شود. آنچه این زخم را در من ژرف تر می‌‌کند، جنبه ی شوم میراثی آن است. آن را به ارث برده‌ام و به ارث می‌‌گذارم. چه بسیار وقت‌ها که مرگ را آسان تر از این زخم و این شمشیر یافتم. بارها مرگ آمد و از من ترسید. شب و روز، لیتر‌ها اسید پولاد‌گداز می‌‌نوشم تا این شمشیر آب شود. آب می‌‌شود، اما دوباره می‌‌بندد و جسیم می‌‌شود. درست مانند یخ. من به یک کوره ی هسته‌ای نیاز دارم، وگرنه هیچ چیز ندارم مگر شمشیری که به من می‌‌گوید پدر من و پدر پدران من است. کجایی پسرم؟ حق داشتی که گم شوی!

۱۳۹۰ آذر ۱, سه‌شنبه

جغدی در سرم




بوسه‌ای تاریک بر نیمروز پغی بغگغ


جغدی در سرم
چرخ گرفته
صدای چرخ‌کرده ام
بوی سر جغد
بوووووووووو
بوووووووووو

۱۳۹۰ آبان ۲۹, یکشنبه

امروز پاشنه ی مرگ را دیدم.



امروز پاشنه ی مرگ را دیدم. حالا می‌‌توانم از دیده‌ام بنویسم. اگر مرگ را، همه ی مرگ را ببینی‌، دیگر هرگز چیزی نخواهی دید. از چیزی نخواهی گفت. نخواهی نوشت.
امروز عصر، یک ساعت زودتر از روزهای دیگر، ساعت چهار بعد از ظهر، خودم را بیدار کردم. پس از شستشو صبحانه نخورده رفتم بیرون. باید پیش از پنج عصر، و بستن مغازه ها، از آنیمالری، برای رابیت شرنگ، لامپ گرما‌زا می‌‌خریدم. در این وقت فصل، لاکپشت‌ها نیاز بیشتری به نور و گرما دارند.رابیت چراغ ویژه‌ای با لامپی هفت‌هشت برابر گران تر از لامپ‌های معمولی‌ دارد. اشکال از چراغ است یا هر چه، این لامپ زود می‌‌سوزد. پارسال، همان‌وقتی‌ که دیگر نیازی به آن نبود، سوخت. با صاحب مغازه، مارشال‌ جاماییکایی که آدم بسیار دوستانه‌ای هم هست، در این باره گفتگو کردم. گفت امشب از لامپ معمولی‌ استفاده کن. فردا چراغ را بیاور تا ببینم چه‌اش است. بدو بدو رفتم که یک لامپ پنجاه واتی بگیرم. مغازه تعطیل شد. چند قلم جنس دیگر از مغازه ی بزرگ کنار خانه‌ام خریدم. روز‌ها را شمردم. روز ناپرهیزی از کلوسترول بود. می‌‌توانستم یک شیرینی‌ دلچست بخورم. نوعی شیرینی‌ پرتغالی که شبیه نان روغنی‌های خودمان است. از آنها که در روستا‌ها و شهرستان‌های جنوب و جنوب شرق ایران، کنار حلوا، در پرسه‌ها سرو می‌‌شود. در هند و پاکستان هم همانند آن را دیده بودم. رویش شکر هم می‌‌زنند. من وقتی‌ آن را می‌‌خورم، همه ی ناهنجاری‌های این تمدنی که محاصره‌ام کرده را کاملا از یاد می‌‌برم. احساس می‌‌کنم در بهشت بازیافته‌ام هستم.وقت خوردن این کلید بهشت، برای خودم فاتحه هم اخلاص می‌‌کنم. می‌‌گویم فاتحه مع الاخلاص یا برزیدنت الحسین الشرنج. این فاتحه بر خوشحالی‌ام می‌‌افزاید، می‌‌افزایم: "خودم می‌‌خولم و خودم هم فاتحه می‌‌دهم".
....................................
عجیب این است که در صدا‌رس ما هیچ قبرستانی نبود. زمانی‌ در چند روستا آنطرف تر، وقتی‌ برای نخستین بار گور پدربزرگ مادری‌ام را که با آدم‌هایش آنهمه زحمت کشیده قنات کنده و باغ و آبادی به جا گذاشته بود، دیدم پکر شدم. آنجا هیچ نشانه و سنگی‌ نبود.به زحمت می‌‌شد دانست که اینجا کسی‌ آرمیده که هر روز و شب هزار بار ده‌ها نفر در سید آباد به روح‌اش سوگند راست و دروغ می‌‌خورند. در این کهور‌آباد همجوار، با فاصله ی یک کیلومتر از سید آباد یک روز زیر نخل‌های بسیار پیری قدم می‌‌زدیم، با مادرم و چند زن و بچه ی دیگر. من دیدم اینها زیر بعضی‌ از این نخل‌ها می‌‌ایستند و زیر لب ورد می‌‌خوانند. مادرم به مردمی نامرئی زیر نخل‌ها گفت: بخوابید که قیامت نزدیک است. گفتم مگر اینجا کی‌‌ها خوابیده اند. چند عمه عمو دایی و قوم و خویش خودش را نام برد. خودش هم بعضی‌ از آنها را ندیده بود.عدل تیر بود و رطب‌های بلبل‌خورده ی افتاده پای نخل به خوشمزگی چهچهه. من یکی‌ برداشتم، خوردم و چهچهه زدم: مادر کمی‌ از قوم و خویش‌هایت را خوردم، چقدر شیرین اند! همه خندیدند. بزرگ تر که شدم به نظرم رسید اینها از مردگانشان به عنوان کود استفاده می‌‌کرده اند. کود برای نخل ها. این سنت البته در زمان ما ور افتاده بود. جایی‌ که آنهمه سید و میرزا و آخوند، نه به این معنی‌ حوزه‌ای البته، می‌‌زیست، با مرگ جوری رفتار می‌‌شد که کسی‌ آن را به یاد نیاورد. مرگ را جارو کرده زیر قالی خاطرات قایم می‌‌کردند. تنها یک مرگ خیلی‌ حاضر بود.مرگ دایی ناتنی هژده ساله‌ام مهدی. پیش از تولد من، او داشته در باغ برای خودش آواز می‌‌خوانده و رطب می‌‌خورده که ناگهان، دو دسته از روستایی دیگر که در جنگ و گریز با هم به سید آباد رسیده بودند، کورکورانه به هم تیر می‌‌انداخته اند. یکی‌ از تیرها، تو بگو تیر قضا، می‌‌خورد به سینه ی این مهدی زیبا جوان، و در دم می‌‌کشدش.در باغ خاله ی از مادر‌ناتنی ام( آن پدربزرگ سه زن دشت که من به هر سه می‌‌گفتم بی‌ بی‌، و آنها در سه طرف باغ بزرگ زندگی‌ می‌‌کردند.) من و پسر خاله دایی‌هایم بیشتر روزها در باغ‌گردی هایمان، سری به " مهدی‌کشته" هم می‌‌زدیم. آنجا دو سه نخل خرمای زرد بود، با غوغای همیشگی‌ بلبلان و گنجشک‌ها بر سرشان. آن رطب‌ها هر کدام به ده مروارید می‌‌ارزید.ما آنجا در سایه می‌‌نشستیم و در باره ی مهدی ندیده خیال می‌‌بافتیم. برادر کوچک‌ام به یاد آن دایی، مهدی شد.
حالا شنیده‌ام که یکی‌ از بزرگ‌ترین گورستان‌ها را در حاشیه ی همین سید آباد ساخته اند. مرده‌های اطراف را هم به آنجا می‌‌آورند. آنجا چندین کشته ی آش و لاش جنگ هم هست. گورستان خانوادگی ما هم هست.یک خواهر و دو برادر و پدرم هم در کنار ده‌ها قوم و خویش نزدیک آنجا آرمید اند. همه ی این گورها هم سنگ‌نبشته دارند.چند شعر از من هم آنجا روی این سنگ‌ها به اهل قبور پیوسته اند.خمینی با آمدن اش، بهشت زهرا را در سرتاسر ایران فرش کرد. از عکس‌هایی‌ که دیده‌ام پی‌ بردم که آرایش بیشتر گور‌ها همنواخت است. بهشت زهرایی است.چه بهشتی‌! چه زهرایی!
پایم را از بهشت زهرا‌ها بردارم بگذارم در خیابان ام:
نمی‌ دانم چرا وقتی‌ هوس رفتن به قنادی پرتغالی به سرم زد، به مدت سی‌ چهل ثانیه پا به پا کردم. پر از تردید شدم: بروم؟ نروم؟ فردا بروم؟ مناسک فاتحه غلبه کرد. قنادی نزدیک بود. پنج گام مانده به آن، یکدفعه انگار دیوی از زیر زمین، پاشنه و مچ پای چپ مرا گرفت و رها کرد. من آهسته ولی‌ گم راه می‌‌رفتم. سرم پر از ناشناس بود که از جا کنده شدم. دقیقا شیرجه زدم. ساک کوچکی که آب میوه، شیر، مغز گردو و شکلات طبیعی در آن بود، پرت شد به افق. همینطور چند سکه که در دست گرفته بودم تا پول شیرینی‌ را بدهم، اینها همه پیش از من پرت شدند. درست به خاطر دارم که چند سانت مانده به سطح پیاده رو دیدم دارم با شقیقه ی راست و با سرعتی که ندانستم از کجا آمد پخش می‌‌شوم. آه از نهادم برآمد. حتا در سرم گفتم: آخ حسین دیدی تمام شد! در لحظه‌ای که انتظار شنیدن صدای ترکیدن جمجمه‌ام بر آسفالت را داشتم، زانوی چپ‌ام محکم بر زمین کوبیده و کشیده شد و پاشنه ی مرگ را دیدم. سراپا لرزیدم. سردی عرق را بر مهره‌های پشت‌ام حس کردم. یک دختر جوان، و یک زن و مرد پیر با دلسوزی نوازنده‌ای دویدند کنارم.من پخش زمین بودم. درد زانو ذهن‌ام را کرخ کرده بود. آرام گفتم من داشتم خیلی‌ آهسته قدم می‌‌زدم. خانم جوان گفت: پیش می‌‌آید واقعا. هفته ی پیش همین بلا به سر من آمد. بی‌ اختیار گفتم حالا خوبی‌؟ گفت آره!
آن سه همنوع زیبا مرا بلند کردند. خرت و پرت‌ها و سکه‌ها را جمع کردند و دادند دست ام. هیچ جایم نشکسته بود. زانویم درد می‌‌کرد. رفتم شیرینی‌ خریدم.حتا یادم رفت که دو سه واژه ی پرتغالی‌ای که بلدم را نثار دختران فروشنده کنم. آمدم بیرون. گیج ویج رسیدم به خیابان کوچکی که وارد خیابان اصلی‌ می‌‌شد. اینجا ماشین‌ها به محض دیدن پیاده، می‌‌ایستند. ماشینی را دیدم که ایستاد. پژتاب نور چراغ به شیشه‌اش نمی گذاشت ببینم که چهره‌اش به طرف من است یا نه. اینطور فرض کردم که هست. آمدم بگذرم که دیدم از چله ی کمان رها شد. تجدید ترس، به فاصله ی چند دقیقه. تا شدم به عقب که ماشین بهم نخورد. این ماشین پر از زن و بچه بود. راننده ی بی‌ معرفت حتا سرش را هم برنگرداند. من بی‌ هیچ کنترلی بر اعصاب ام، با شش دانگ صدایم او را به فااااااااک کشیدم. از صدای خودم ترسیدم. گفتم آقا زود برو خانه شیرینی‌ ات را بخور که امروز روز تو نیست:
فاتحه مع الاخلاص....خودم می‌‌خولم و خودم هم فاتحه می‌‌دهم، یعنی‌ هنوز زنده ام.
این سطر ساده در سرم برق کشف زد: هر روز واپسین روز است مگر اینکه خلاف‌اش ثابت شود.

۱۳۹۰ آبان ۲۸, شنبه

گفتگوی دو طوطی هنگام توت خوردن



دو طوطی دم‌دراز بر بالا شاخه ی توت وحشی‌ای در آمازون نشسته اند دارند شیرین زبانی می‌‌کنند.
اولی‌ توتی‌ می‌‌خورد: فکر می‌‌کنی‌ آمازون کدام یکی‌ از این درخت هاست؟
دومی توتی‌ می‌‌خورد: همین درختی که بر آن نشسته ایم.
اولی‌ توتی‌ می‌‌خورد: اگر از اینجا بپریم کجا می‌‌نشینیم؟
دومی‌ توتی‌ می‌‌خورد: روی آمازون.
اولی‌ توتی‌ می‌‌خورد: تا حالا روی چند آمازون نشسته ایم؟
دومی‌ توتی‌ می‌‌خورد: روی یکی‌.
اولی‌ توتی‌ می‌‌خورد: فکر می‌‌کنی‌ روی چند آمازون دیگر بنشینیم؟
دومی‌ توتی‌ می‌‌خورد: روی یک آمازون دیگر.
اولی‌ توتی‌ می‌‌خورد: یعنی‌ ما دو تا هم یکی‌ هستیم؟
دومی‌ توتی‌ می‌‌خورد: ما دو تا هم دو تا یک هستیم.
اولی‌ توتی‌ می‌‌خورد: تا حالا چند تا توت خورده ایم؟
دومی‌ توتی‌ می‌‌خورد: یک‌ها توت خورده ایم.
اولی‌ توتی‌ می‌‌خورد: منظور از من و تو و این یک آمازون بسیار چیست؟
دومی‌ توتی‌ می‌‌خورد: من و تو و این یک آمازون بسیار.
اولی‌: یک چیز بسیار مهمی‌ می‌‌خواستم بگویم یادم رفت.
دومی‌ توتی‌ می‌‌خورد: توت ات را بخور یادت می‌‌آید.
اولی‌ توتی‌ می‌‌خورد تپی از شاخه می‌‌افتد پایین.
دومی‌ جیغ‌کشان می‌‌پرد پایین سر نعش اولی‌: آخ! عزیزم! بی‌ تو من دیگر روی کدام آمازون بنشینم؟ با کی‌ توت بخورم؟ با کی‌ حرف بزنم؟ کدام طوطی را ببوسم؟ چه کنم؟ چه خاکی به سرم بریزم؟
روان اولی‌ به توت‌های سیاه بالای درخت خیره می‌‌شود، و پیش از آنکه به بهشت آمازونی‌ها بپرد نگاه بوسانی به دومی‌ می‌‌اندازد:‌ای وحدت وجودی معدن پاسخ! نمردم و از تو هم چند پرسش شنیدم. حیف که هیچکدام اصالت فلسفی‌ ندارند.

مرا ب

  مرا برده‌ا‌ند و من هنوز اینجایم مرا مرده‌ا‌ند و من هنوز اینجایم مرا نصفه‌نیمه خورده‌ا‌ند و من هنوز اینجایم نگاه کن! برده‌مرده‌نصفه‌نیمه‌خو...