۱۳۹۰ دی ۲, جمعه

پیف‌پافی بر اودوکولون مارکوس



یکی‌ هست که ارزش تخاطب ندارد.‌شان خطاب را نمی‌‌داند. عادت به طمطراق خطبه‌های نهج البلاغه‌ای دارد. همه جا پامنبری می‌‌خواند از فیدفرند با نام مستعار گرفته تا نام واقعی‌ خودش، هر جا چیزی می‌‌گوید یا مجیز است یا تمهید برای فروش فضل. دهن‌اش پر از اسم‌های گنده ی غربی است. هی‌ می‌‌گوید کانت گفت. هایدگر گفت. این گفت. آن گفت. اما اگر خودش را بچلانی، بپیچی، بچقاری، توی خشک‌کن بگذاری، یک چکه حرف از خودش نمی‌‌چکد.قال‌فقالیست است. توجه می‌‌طلبد. هم با شاعران کارگاهی حال می‌‌کند. هم با کاراگاه‌های شعری. هم با فیلسوفان کافه‌های ارزان. هم با مترجمان ششلول‌بند. با همه. همه جا حاضر است.جایی‌ نیست که کامنتی از او نبینی. متاع فضل ایران‌ناسیونالی او همه جا را ویترین می‌‌خواهد. اینقدر همه جا، زیر همه چیز لایک می‌‌زند و کامنت می‌‌گذارد و در باره ی همه چیز پستان به تابه می‌‌چسباند که اندک‌اندک چشم با دیدن نام‌اش از جلا می‌‌افتد.می‌ تواند در فرندفید دوستی‌، با آوردن نام "رورتی" در بارهٔ ی نوشته‌ای که رورتی‌ها را به تخم‌اش هم نمی‌‌گیرد، و سخنی خود‌جوش و خود‌بنیاد است، با بی‌ ظرفیتی و زمختی کدخدا‌ی یک دهکوره، علیه شوخی‌ و شنگی اعلام نفرت کند، و وقتی‌ آنجا کم‌محلی می‌‌بیند، بیاید به فیسبوک، برای نویسنده ی همان متن شوخ، نامه پشت نامه بنویسد. از گرد راه نرسیده پای ثابت کامنت و لایک ترمز‌گسیخته شود. زیر متنی که خطاب به کسی‌ دیگر نوشته شده است، آنقدر از هایدگر نقل قول بیاورد و به دوست ات بگو به دوست ات بگو بنویسد که حال ات به هم بخورد، و بهش بگویی: آقا مگر من قاصد و پیام‌رسان توام! دست بردار! خودت هر چه به هر کس می‌‌خواهی‌ بگو! چرا وقت دیگران را حیف و میل می‌‌کنی‌؟ اندکی‌ بخواب! کمی‌ خواب ببین! اجازه بده خوانده‌هایت گواریده شوند. به معده ی ذهن بیچاره ات رحم کن! خیر! او عشق اظهار نظر است. نظرش به خرج دیگران نیاز به ظهور دارد. حالا چرا چنین شخصی‌ ارزش تخاطب ندارد نمی‌‌شود او را با احترام و برابری به نام خواند و با او گفتگو کرد و حتا به درشتی‌ها و تلخی‌‌های خود‌گزیده‌چشیده‌اش با آرامش و حوصله پاسخ داد؟ به این دلیل ساده که معرفت گفتگو ندارد.اگر داشت در گفتگو، آنهم گفتگویی که قرار است جدی باشد، به شیوه ی بقال‌چقال‌های پیشا‌رضا‌شاهی‌ با اسم دیگران جناس‌های بی‌ نمک نمی‌ ساخت تا تنگ‌نظری نژادی و سرکار‌استوار‌منشی  کوچه ی ناموس‌پسند خودش را به نمایش بگذارد. از ویکی‌پدیا چنانکه انگار خورجین پستوی خانوادگی اوست هی‌ لینکنمی‌ آورد. آنهم چه لینک هایی‌! مظهر بی‌ ربطی‌ و پرتی و پلایی.
 سخن، آینه ی شخص است، به ویژه در دنیای مجازی. در سخنواره و نشخوار مسکین کسی‌ که شبانه روز ویلان صفحات فیسبوک است، کسی‌ که سطر‌سطرش داد می‌‌زند که نه‌ روز است دوش نگرفته هی‌ خورده خوابیده پا شده تا باز بزند به ابو‌عطا‌ی لایک و کامنت صد تا یک غاز، به پس‌آورده‌های ناشی‌ از پر‌خوری یک استاد‌لازم عصا‌هضم‌نکرده، یک حیفِ خود حیفِ خود‌بازیِ از خود‌راضی‌ که نه بویی از مهر برده نه خوئی از حبیب دارد، نه شخصیت دارد نه مرام دارد نه منش دارد هیچ ندارد مگر شکمی پر از حرف مفت بی‌ نمک، چه چیز حس و حال و اندیشه انگیزی هست که آدمی‌ آن را روبروی برابر شمارد و جدی و شمرده یا حتا شوخ و بی‌ پرده با او از در گفت و شنفت در آید؟ پیشتر گفته‌ام که گفتگو هست و گفتگول. این دومی‌ لایق ریش خلایقی که عکس علف جلو شیر می‌‌گذارند. من می‌‌توانم چنین ناشی‌‌های بازیچهٔ‌ای را، وقتی‌ که مجبورم می‌‌کنند بیا‌ورم توی رینگ سخن و آماج جاب‌آپرکات‌هوک چپ و راست‌هایی‌ کنم که مخ هفتاد جدشان پریشان شود. تا کنون کسانی‌ نخوانده وارد این رینگ شده اند و بوکس سخن از یادشان رفته. بسیار عمدا و از سر رجز از رینگ و بوکس سخن نام می‌‌آورم تا این سودو‌انتلکتچی‌های ذهن و دهن‌کرایه سوژه‌ای برای "داوری" به کف آرند.
در "جوش" بخشی به نام نامه‌ها هست. در این بخش، خطاب به دوستانی، بسیار بی‌ توجه به نام و گمنامی آنها، بس محض دوستی‌ و همدلی و همسخنی، و گاهی‌ هم از سر درشتی و نرمی یا به بهانه ی پرسش و حتا کامنت تامل‌انگیزی، چیزی چیزهایی‌ می‌‌نویسم که بیش از آنکه الزاماً به مخاطب آن نامه‌ها مربوط باشد، به خود نوشتن، فعل انگشتان گسلباز پیوسته است. من این نوع از نوشته را به رغم تفاوت ظاهری‌اش از کل کارم که شعر و سخن جوشان باشد جدا نمی‌‌دانم. هر جا می‌‌نویسم دارم می‌‌جوشم. تو این قلقل و رقص حباب‌ها را یا می‌‌بینی‌ یا نمی‌‌بینی‌. من مسئول نوشتن خودم نه خواندن تو=خواننده. هر کسی‌ می‌‌تواند زیر نوشته‌های من نظرش را با آزادی بی‌ قید و شرط بنویسد. با اینهمه فضای من محل ادبیات مستراحی هم نیست. اگر کسی‌ از سر یبوست یا اسهال سر قلم برود نادیده‌اش می‌‌گیرم. اینجا توالت نیست. من غم نان و نام هم ندارم که خودم را ناگزیر از رعایت هر ناکسی ببینم. موجودات کت و شلوار‌دار نتراشیده نخراشیده را هم می‌‌توانم تحمل کنم. حتا برخی‌ از دشنام‌هایشان را، اگر اندکی‌ ذوق هم از خودشان نشان بدهند. ذوق؟ جایش خالی‌. بسیار جاها و در بسیار‌کس‌ها! تاریخ چرخ‌ها زد تا کتاب‌بار غزالی‌ بر پشت ایران‌خود‌رو جا خوش کند. این حمال الکتاب می‌‌خواند که داوری کند. آنهم به نام کانت و با ژست " وجدان فلسفی‌". طفلکی خر غزلی! او دست کم ادعای داوری نداشت. بارش را می‌‌برد و علف‌اش را می‌‌خورد. مغز متفکر‌پرست قرن نیست و یکم ام‌القرای شیعه به همان راحتی‌ای اسم امام‌جعفر صادق‌اش را با کانت و هایدگر و نیچه تاخت می‌‌زند که ایران‌ناسیونال‌اش افسار و پالان الاغ را با فرمان و صندلی پیکان و سمند. چه حیف وقتی‌! دست کم اولی‌ را خودش می‌‌ساخت. دومی‌ را فقط مونتاژ می‌‌کند. و وای به حال عابر پیاده وقتی‌ که این شهسوار افسرده سیما با روسینانت آهنی‌اش چهار‌نعل می‌‌رود. او شوخی‌ حالی‌‌اش نیست. چشم بسته از همه ی چراغ‌ها می‌‌گذرد. همه را زیر می‌‌گیرد. او داغ ترشحات مغز دیگران است. این ترشحات را چون اودوکلنی چیپ با اسم دهان پر‌کن " یوروپین‌دسیزد فیلاسوفرز" به سر و روی خودش زده قصاب‌وار دنبال بوف کور می‌‌گردد تا به جرم روانکاوی و بی‌ ناموسی، خشتک زن لکاته‌اش را جر بدهد. لاشه ی عشق اثیری‌اش را شقه کند.
او شراب ملک ری خورده و همه را بوف کور می‌‌بیند.( همین الان پنج بار کامنت گذاشت: یک کامنت پنج‌باره). یک نگاهی‌ به این کامنت‌هایش بینداز:


http://www.facebook.com/hossein.sharang/posts/296311960405121?notif_t=share_comment

او نامه‌ای خوانده پاشنه ی گیوه  ورکشیده آمده گلوی مخاطب آن نامه را گرفته که چرا او را داوری نمی‌‌کنی‌!  اینگونه گریبان دیگران را گرفتن و به داوری واداشتن آئین جاهلی‌روشنفکری آل احمد است که! چرا آن را به کانت می‌‌بندد؟: بفرما! جوش ادامه ی بوف کور است! چرا جغرافیای سگ را با خاک یکسان نمی‌‌کنی‌؟ چرا پاسخ نمی‌‌دهی‌؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ هیچ کدام از این چون و چرا‌های این آدم غالباً با همه موافق یکدفعه بی‌ جهت‌برآشفته نه تنها بوی پرسش، که حتا بوی املت هم نمی‌‌دهد. او یک نامه ی سرخوشانه که در آن با همه ی چیز‌های اشک و رشک‌انگیز برخوردی خندان و سبکبار می‌‌شود را چنان آماج خشم و خروش می‌‌کند که انگار نویسنده ی آن مسئول همه ی بدبختی‌های ملک ری است. این جلو‌کباب( به قول هدایت) به رستوران می‌‌رود چلو‌کتاب سفارش می‌‌دهد به کتابخانه می‌‌رود حلوای کانت می‌‌خواهد. اگر کسی‌ در نوشته‌اش از ژست دکترال و بیمار حرف بزند او این دکتر‌بازی را جدی گرفته می‌‌خواهد پدر روانکاوی را در بیاورد. من از این بستنی‌های ولرم مصرف نمی‌‌کنم. روانکاو و روانکاوی هم حواله ی عالم نو‌کیسگان تشیّع. آقا جان! بلد نیستی‌ متنی را بخوانی و لحظاتی را خوش باشی‌ بزن به جاده. از این پاتوق‌های روشنفکری با فلسفه ی سنگین در فیسبوک بسیار هست. بفرما برو در یکی‌ از این برج میلاد‌ها بنشین و بستنی اکبرمشتی با روکش طلایی‌ نقد خرد ناب بخور.اینجا وحشیان نعره می‌‌کشند. از بوی اودوکلون تو هم خوششان نمی‌‌آید.راستی‌ یک نگاهی‌ به جنوب عمقی همین صفحه ی من(در فیسبوک)بینداز. ببین چقدر‌بار هندوانه زیر بغل داده‌ای چقدر‌بار مجیز گفته‌ای چقدربار حرف مفت زده‌ای و چقدرها بار من نوشتم دم ات گرم فلان جان، دم ات گرم، و همین و بس! چندی پیش دیدم زیر لینک یک دوستی‌ که در همین کامنت‌ها به او هم غیابا توهین کرده ای، آنقدر ولنویسی کردی که طرف کفرش در آمد، و تو از او کینه به دل‌ گرفتی‌. آنوقت می‌‌نویسی نقد نباید شخصی‌ باشد. بسیار خوب! نباید! ولی‌ آیا آنکه نقد می‌‌کند نیز باید بی‌ شخصیت باشد؟
ای مارکوس، تو مثل کسی‌ حرف می‌‌زنی‌ که تیزش کرده اند که تیزی در بیاورد و بچه بترساند.
چنین کسی‌ لایق گفتگو نیست.
باید چنان بر او غرید که دوش‌لازم شود:
غررررررررررررررررررررررررررر!
آقا بپا اینجا زمین‌اش سفت است!
حالا چرا تلوتلو می‌‌خوری؟ آهای داور! بیا یک سطل سرد بپاش روی این مغز متفکر سنگین‌وزن! بوی زیر کامنت‌اش جهان را برداشت!
چه افتضاحی! چه افتضاحی! باز هم چه افتضاحی!

۱۳۹۰ آذر ۳۰, چهارشنبه

یک مشکل



امشب دنبال این نامه ی قدیمی‌ می‌‌گشتم: یک نامه یک پاسخ: زمین یک زن است. وقتی‌ آن را یافتم دیدم خود نامه غایب است. هر چه کردم ظاهر نشد. خوشبختانه آن را جایی‌ سیو کرده بودم. این نامه‌ها که در جوش چاپ می‌‌شود را من برای مخاطبان‌اش نمی‌‌فرستم. برای همین غیبت و ظهور تازه ی این نامه غمناک، و سپس شادم کرد. نمی‌‌دانم چرا باید یک نامه از بلاگ حذف شود. بسی‌ گیج شدم.لینک نامه ی حذف شده را پایین می‌‌گذارم. اگر دوستی‌ علت این ماجرا را می‌‌داند، لطفا راهنمایی‌ام کند.
هر چه کردم نامه در چاپ جدید هم ظاهر نشد. عجیب است.






۱۳۹۰ آذر ۲۹, سه‌شنبه

لغزیدن



الاهه دراگ: بیتا خجسته

همیشه لیز نیست
لحظه‌ای که از آن می‌‌خوری
در جاده زدم عمر‌ی
بر پوست موزه
رسیدم به نگاه نقاش
لغزیدم


۱۳۹۰ آذر ۲۷, یکشنبه

منظره ی لختِ پوش



که آه مادران و حیرت کودکان، دروغ و پوش‌دیو را از سرزمین شما براند: شیوا دین‌محمد و سهیل کوچک اش


ریخت می‌‌ریزد از ریختن
شار سراب از
ناودان خشک
بالای سکوت
در سکوت پایین می‌‌ریزد
ریختِ  چشمِ کبوتران
از کاسه‌های تشنه
کلاغ‌هایی‌ از کجا
دانه‌های کور می‌‌چینند
شب‌تراز پرهایشان
می‌ تراود دود بی‌ ریختی
از تنور‌های سرد
ستون‌های لق
ظهر خاموش
قیلوله ی خفتگان گرسنه
منظره ی لختِ پوش


۱۳۹۰ آذر ۱۵, سه‌شنبه

یک نامه: به آرش جودکی



ها‌ها ها‌ها ها...ای آرش جان، جان خودت الان زورکی خندیدم، ولی‌ خندیدم. چه نکته ی نغزی در کار  عاشورا‌ی لرستان کردی. در بروجرد که یزید انگلیسی را کهریزکی کردند. خدا‌وحش به داد کویین‌الیزابت کوهسال برسد. اینها قصد ریپ دارند. ریپِ استشهادی.
و اما بعد، به قول طاووس منابر، این هشت روز گذشته اشقیا  جان مرا به لب رساندند. الان اگر فوت کنم جان‌ام پخش می‌‌شود توی هوا:
این صاحبخانه ی مهمان‌کشِ کس‌کیهان‌کش ما، پس از نیم قرن و یک سال، تصمیم گرفته دستشویی‌‌های این ساختمان ما را نو‌سازی کند. هر بار دستشویی‌ دو آپارتمان. روز اول به من گفتند که شش روز بیشتر طول نخواهد کشید، و من در یک آپارتمان دیگر، می‌‌توانم کتاب بخوانم و کارهای روزانه ام رانجام دهم. با همسایه‌ای که فقط گیتار خوب می‌‌زند، و خارج از زدن آن اصلا در این گیتی‌ نیست. شخصی‌ از بیخ اسکیزوفرونیک( چقدر مبتلایان به این بیماری در این شهر بسیارند!)، هیچ انسانیتی در چهره‌اش نیست. گاهی می‌‌زند زیر لگد به اشیا و قهقهه و جیغ و ویغ‌های شادی‌رمان. ممکن است ناگهان در خیابان ببینی‌‌اش و سلام گرمی‌ بدهد. سلامی‌ حتا برادر‌زنانه. بقیه ی اوقات به بی‌ خیالی جّن کوری از کنارت می‌‌گذرد. انگار نه انگار که دیوار به دیوار توست. خوشبختانه روزها میان آنهمه گرد و غبار و دریل و پتک و چکش در اتاق خودش می‌‌ماند. من با لپ‌تاپ و اسباب قهوه و ساکی از لوازم شستشو می‌‌روم در آن اتاق تخمی و در هجران اینترنت، کتاب پی‌-دی‌-اف می‌‌خوانم. شکسپیر و افلاطون به حال‌ام سر می‌‌تکانند. زندگی‌ در ورونای رومئو و ژولیت و شرکت در ضیافتآگاتون. چه عشق اندر عشقی‌! چه اورانوس اندر فینوس‌باندیموسی!  این اتاق عاریه هیچ ندارد مگر دو ظرف‌دستشویی‌ خراب و توالتی خراب تر. همین الان که صاحبخانه آمده بود فریادم در آمد. خودم را کنترل کردم. واقعا من این هشت روز پیر شدم. هر روز مگر امروز بیرون غذا خوردم. دیشب هم در خانه ی تر و تمیز دوستی‌ شام خوردم و برای دو سه ساعت انسانیت‌ام را باز یافتم. سه چهار کارگر و این همسایه ی منگ، شریک دستشویی‌ و خلوت و جلوت روزانه ی من شده اند. تا حالا دقت نکرده بودم که بوی مدفوع دیگری چقدر غیر انسانی‌ است. آدمی‌ حتا مدفوع خودش را، گل به رویت، از دیگران کمبو‌تر، و حتا تا حدودی معطر می‌‌داند. خلاصه هر چه از این عذاب الیم بگویم کم گفته ام. روزها تختخواب‌ام را با پرده ی دوش وملحفه های کهنه می‌‌پوشانم و شب می‌‌آیم در خانه ی خودم می‌‌خوابم. کلّ زندگی‌‌ام به هم ریخته. مثل مرغ شده ام. نه‌ شب می‌‌خوابم شش‌هفت صبح بیدار می‌‌شوم. غبار با غین چسبند‌اش به همه ی سلول‌هایم نفوذ کرده. فکر نکنم حق داشته باشند با آدمی‌ چنین رفتاری را بکنند. امکان ندارد با طبقه ی از ما بهتران، چنین رفتاری بشود. تصور ظرف شستن در وان حمام-دستشویی‌ به آن کوچکی ذوق آدمی‌ را کور می‌‌کند. تا حالا چندین بار پس‌انداز‌های دیگران را با ریختن آب فراوان در آن توالت ویران به درک واصل کرده ام. این چند روز بسیار به طفلکی‌ها جنگ و زلزله زدگان فکر کردم. چه رنجی‌! در زندگی‌ هیچ چیز مهم تر از یک خانه ی تر و تمیز نیست. جایی‌ که مجبور نیستی‌ با باز و بسته کردن در هزار بار دست‌هایت را بشویی. شب برای یک دستشویی‌ کوچک مثل اشباح بروی به آن سر بلدینگ ببینی‌ در آن اتاق لعنتی قفل است برگردی کلید بیاوری ببینی‌ یکی‌ دیگر آمده صبر کنی‌ تا برود تا....آخ! یک اتاق و دستشویی‌-حمام و آشپزخانه‌ای کوچک و احساس اطمینان به تمیزی اشیا‌ی دم دست و دیگر هیچ. ماکت بهشت برین باید چنین جایی‌ باشد. به خوبی‌ درک کرده‌ام که وقتی‌ دقیقا تو را از همین چیز‌های کوچک ظاهراً بی‌ اهمیت محروم می‌‌کنند، تصورت از بهشت دقیق تر می‌‌شود. یعنی‌ توقع ات کم می‌‌شود. یک لیوان آب تمیز روی یک میز درخشان در اتاقی‌ که هر چند کوچک، همه جایش از آن توست. نه غینی نه باری نه اغیاری.
امروز روز هشتم آوارگی من است. تازه وان و کاشی‌ها را کار گذاشته اند و دیوار دستشویی‌ را رنگ کرده اند. هنوز سه چهار روز دیگر به پایان کار مانده است و من مانده‌ام و میز و تختخوابی‌انشأ‌الله‌گربه. باقی‌ خانه همچنان میدان جنگ و زلزله است. یکشنبه که کارگرها غایب بودند. میان طوفان، دقیقا در زمانی‌ که کشتی‌‌ام داشت غرق می‌‌شد دست به یک انقلاب شگفت هم زدم. بیست و چند سال را از کمدها و گوشه کنار ها، از دل و روده و شکمبه ی خانه کشیدم بیرون. انباشتم بر هم. چپاندم توی پانزده ساک پلاستیکی غول‌آسا و ریختم دور. بیست و یک سال پیراهن و پالتو و شورت و دستکش و جوراب و مجله و کتاب-ارگان‌های سیاسی و هزار خرت و پرت دیگر. آن میان به چیز‌هایی‌ برخوردم که انگار از آن دیگران بودند. دیگرانی از سیارات دیگر.اینهمه سال، آنهمه چیز بی‌ جان را بر هم انباشته بودم که چه بشود؟ بارها در کمدها را باز و بسته کردم و گفتم بی‌ خیال! اینها هیچ ربطی‌ به من ندارد. میان آنها به نوشته‌ها لباس‌ها و اشیایی برخوردم که چون ماشین خاطرات به کار افتادند و به شدت تکان‌ام دادند. یاد دوستان گذشته افتادم. یاد خانم‌شرنگ‌هایی‌ که آمدند و رفتند. یاد عمر‌ی که گویا دیگری زیست و از یاد برد. یک پالتو بسیار گرانبها یافتم. یادم آمد که از آن پرویز اسلامپور بود. از سال‌های بسیار دور در پاریس. آن را به دوست مشترکمان خسرو برهمندی هدیه کرده بود. خسرو هم آن را به من هدیه کرد. این پالتو بسیار سنگین بود. یک زمستان وزن داشت. به یاد دارم که هر بار آن را می‌‌پوشیدم حتما چند زن خوشگل بیگانه دست به آن می‌‌کشیدند و سخنی نیک‌ نثارش می‌‌کردند. یک جلیقه ی زرردوزی شده هم یافتم که دوست‌ام ابو‌علی‌ فرمانفرماییان آن را به من هدیه کرده بود. یادگار پدر جوانمرگ‌اش بود. پدرش تنها دو بار آن را پوشیده بود. این ابو آن را به من هدیه کرد. اوج هدیه بود. در پاریس آن را پوشیده بودم. در مترو، یک کلوشار بدمنشی به من متلک گفت: آقا! عصا‌یتان را فراموش کرده اید؟ گفتم آن را در خانه ی مامان ات جا گذاشته ام. بچه‌ها گفتند این دیوث‌ها از بیگانه‌های شیک خوششان نمی‌‌آید. من همان شب شعر‌خوانی داشتم. در آسوسیاسیون‌پرسان که آن سال‌ها یدالله رویایی راه انداخته بود، برای آموزاندن زبان و شعر و ادب فارسی به نو‌جوانان نسل دوم، با مجله‌ای به نام قلمک، که بعد‌ها جدی تر هم شد. در آن شعر‌خوانی من یک عبا هم که مرید آن سال‌هایم آیه‌ الله خلخالی برایم فکس کرده بود پوشیده بودم. این عبا را هم یافتم.عکسی‌ از آن ریخت کلبی‌روحانی دارم. بره، عبا، جلیقه ی شازده ی قجری. از دستشویی‌ در حال تعمیر تا پتل‌پورث کیهان خاطرات. چه راهی‌! چمدانی که با آن از بانکوک به هنگ‌کنگ‌هونولولوسانفرانسیسکو رفتم و در آنجا پیش از آنکه به شیکاگو و بعد مونترال برسم، دستگیر‌زندانی و دیپورت شدم تا باز چهارده روز بعد، از بانکوک به دهلی‌-رم‌میلان‌مونترال برسم را هم یافتم.  این چمدان داستانی دارد مادر داستان ها. بماند برای وقت وقت ها. نگاه‌اش داشتم با همانچه‌ها که تویش بود، از پنج دسامبر هزار و نهصد و هشتاد و سه. عجب! همین الان یادم آمد. بیست و هشت سال پیش، در چنین دیروزی، من پا به این زیستگاه‌ام گذاشتم. حالا من پسر بیست و هشت سال و یک روزه ی مادام‌مونترال زیبا هستم. بیست و هشت سال پیش، در چنین وقتی‌، چنان برفی باریده بود که آدم تا سینه در سپید سرد گم می‌‌شد. حالا دو مثقال‌نباریده بخار می‌‌شود.
امروز، پس از دو ماه و اندی با مادر و خویشان کوچک‌ام هم حرف زدم، و دل‌ام طوطی هندوستان شد.
ای دل غافل، شنیده‌ام امروز عاشوراست. من هم که حسین ام. این هم روضه ی من.
دیشب دوستی‌ برایم دو سه لینک فرستاد از روشنفکر‌های سبز و سودایی پر از واژه‌های چون پسا‌عاشورا پیشا‌تاسوعا، ژیژک، حسین، مهدی‌میرحسین زندانی، کوفی‌های ایرانی‌ و هزار و یک حرف شیک‌مفت دیگر. جان‌ام به درد آمد. جمهوری اسلامی حتا اگر شکست هم بخورد و سر سران‌اش هماونگ سر شیخ فضل‌الله نوری هم بشود، می‌‌توان آن را در گسترش، یا به قول مکس، نهادینه کردن "فرهنگ عاشورا" موفق شمرد. تنها یک نفر در کامنتی نوشته بود: چرا باید مسائل یک جنبش مدنی را آلوده ی منازعات قبیله‌ای قدرت در چندین قرن پیش کرد. بقیه هم پریده بودند به آن پرنده ی چهار بال. چقدر به درد آمدم وقتی‌ دیدم آقایان شاعر‌منتقد سرتاپا پسا‌پس‌پسکی مدرن هم در آن بحث سینه و زنجیر می‌‌زدند و خورشت قیمه می‌‌لمباندند.
ای مردم قیمه خور حق‌شناس
مکس دیگه نهادینه ی شماس
نوشتم غبارم تکید، بنابر‌این فدایت.


*ملحفه ملافه شد.

۱۳۹۰ آذر ۱۳, یکشنبه

شمشیر اجدادی



شمشیری خورده‌ام ناگوار. شمشیری که یک هزاره و نیم هر چه زور می‌‌زنم نه می‌‌توانم بالا آورد، و نه پایین. این شمشیر زهر‌آگین، همه هستی‌‌ام را دو پاره کرده و زخم‌اش همه ی اعصاب و گوشت و استخوان تن‌ تاریخی‌‌ام را چرکین ساخته. با خوردن این شمشیر، یک‌سره از یاد برده‌ام که پیش از آن چه می‌‌خورده ام. می‌‌گویند باده و انگبین و خوراک‌های نیرو‌افزا. من هیچ مزه‌ای جز آهن پوسیده ی این شمشیر به یاد ندارم. از این روست که هر چه می‌‌گویم و هر چه می‌‌کنم زخمی ‌ست. سخن و خنده‌ام زخمی ‌ست. خردم زخمی ‌ست. بی‌ خردی‌ام زخمی ‌ست. آنقدر زخمی‌ام که به هر چه و هر که نگاه می‌‌کنم زخمی می‌‌شود. آنچه این زخم را در من ژرف تر می‌‌کند، جنبه ی شوم میراثی آن است. آن را به ارث برده‌ام و به ارث می‌‌گذارم. چه بسیار وقت‌ها که مرگ را آسان تر از این زخم و این شمشیر یافتم. بارها مرگ آمد و از من ترسید. شب و روز، لیتر‌ها اسید پولاد‌گداز می‌‌نوشم تا این شمشیر آب شود. آب می‌‌شود، اما دوباره می‌‌بندد و جسیم می‌‌شود. درست مانند یخ. من به یک کوره ی هسته‌ای نیاز دارم، وگرنه هیچ چیز ندارم مگر شمشیری که به من می‌‌گوید پدر من و پدر پدران من است. کجایی پسرم؟ حق داشتی که گم شوی!

مرا ب

  مرا برده‌ا‌ند و من هنوز اینجایم مرا مرده‌ا‌ند و من هنوز اینجایم مرا نصفه‌نیمه خورده‌ا‌ند و من هنوز اینجایم نگاه کن! برده‌مرده‌نصفه‌نیمه‌خو...