۱۳۹۱ دی ۲۱, پنجشنبه

ناکسِ هرهری‌هستی‌



اگر انسان همین هست که هست پس چرا هرگز نخواسته آنکه بوده باز‌بماند؟ این سایه از دیوارِ غار تا وال‌استریت‌ژورنال پنجاه‌هزار‌نسل پشتک و وارو زده. از نخستین به اکنون دویده. اگر آن یارو این جنتلمن آشفته‌احوال را ببیند فکر می‌‌کند "مهمان"از آسمان فرود آمده تا او را زهره ترک کند.
"اهیه اشر اهیه= هستم آنکه هستم"( یاوه‌همان‌یهوه‌همان) تنها سزاوار خداست. آنهم نه هر خدایی: خدای خدایان‌کش، خود‌یکتا‌خواه. آنکه هست آنکه هست می‌‌خواهد همه‌ی هستی‌ را در خودش انبار و احتکار و تکرار کند. چنین هستی‌‌ای به نیست آنکه نیست نزدیک‌تر است. فرض محال را اگر باشد هم باید آن را در مسیل یک ابر‌یخچال کیهانی چال کرد تا نگندد. کتب مقدس، خود را چنان یخچال‌هایی‌ می‌‌پندارند. همه چیز در آنها یک بار برای همیشه بسته بندی و منجمد می‌‌شود. هیچ یخچالی هم چنان که بوده نمانده. چه بسا سرزمین‌ها که پیش از این بستر یخچال بوده‌اند، از جمله فلات ایران خودمان، یا خواهند شد. چرا تورات (و در سایه‌ی آن قر‌آن) ادعا می‌‌کند که هرگز یعنی‌ تا ابد‌الاباد یک ویرگول از آن کاسته نخواهد شد؟ البته که مرغ پرکنده‌ی منجمد دیگر پری برای کم‌شدن ندارد. در پرتو چنین ادعا‌ی یک بار برای همیشه‌ای ‌ست که این هست آنکه هست خودش را حکیم و علیم ابدی می‌‌داند. آنکه جاودانه در کمال خود یخ بسته چیزی دیگر از یخ نمی‌‌شناسد. از این روست که علم و حکمت یخی‌اش تاب آفتاب ندارد. اگر بر این یخ بتابی و زیرش آتش بر‌افروزی آن را آب و کبابِ بخار کرده‌ای پس سزاوار  عذابِ الیم و آتشِ جحیم هستی‌. نوعی از مسیحیت(همانکه دوست دارد خودش را کاتولیک=جهان‌شمول، فراگیر، عام بنامد!)هم با مسیح‌دودی‌اش و ترینیتی‌اش ناخواسته این یخِ ورجاوند را از بستگی انداخت و آب و بخار کرد. انسانِ کتابی‌ به ویژه انسانِ کتابی‌ لفی خسر است و خسر‌الدنیا و‌الاخره. خسرو خودش و جهان‌اش نبوده نیست و نخواهد بود. عبدالله( بنده‌ی خدا) و اسرائیل(=اسیر یا گرفته‌ی خدا، لقبی که یهوه پس از کشتی‌ گرفتن با یعقوب به او می‌‌دهد.) به هم کینه‌ی کتابی‌ می‌‌ورزند. اینها هم از مقوله‌ی هستند آنانکه هستند هستند و در هستی‌ِ ثابت در سنگینی‌ و سختی و یخوارگی با هم رقابت دارند.
بعععله! می‌‌شنوم که گرگ دجالِ محراب و منبر‌نشین هم زوزه‌ی ملیح سر می‌‌دهد :‌ای بره‌های صخره‌ی مقدس! پدر شما در آسمان چه می‌‌کند؟ چرا در این آغل کسی‌ نیست که شما را از سرمای بیرون نجات دهد؟
هیتلر نعره می‌‌کشد. استالین دستور می‌‌دهد: به چپ چپ! به راست راست! باش آنکه ما می‌‌خواهیم باشی‌! تو موم دست چربِ مایی! این آمدگان و رفتگان هم تنها خود را "دیگر" کردند. بچه‌هایی‌ که توی قنداقه‌هایشان می‌‌شاشیدند و می‌‌خندیدند و خواب خرگوشی می‌‌دیدند تبدیل به مجسمه‌های شرارت جاودانه شدند. اگر هیتلر و استالین و مائو(چرا کسی‌ از ترومن و چرچیل حرف نمی‌‌زند؟) و آن چند لولوخرخره‌ی دیگر نبودند دو‌پای هذیانگو چگونه می‌‌توانست پزِ گاندی و ماندلا را بدهد؟
"صورتی‌ در زیر دارد هر چه در بالاستی"
خمینی‌خامنه‌ای و امثال خاور‌میانه‌ای آنها هم هستند که باشند: کرم‌هایی‌ زیر پای تاریخ‌نورد اژدها‌هایی‌ که بودند و دیگر نیستند و باز کمابیش خواهند بود.اگر این دو و امثال نبودند ایرانی‌ با چه رویی پز مصدق و امیرکبیر و کورش را همی‌ داد!
به بزرگرگان خودمان نگاه کن! طفلکی گرگ! ببین چطور برای هم خرناس می‌‌کشند و به هم نیش می‌‌نمایند! اگر کوچکشان باشی‌ عزیزی و اگر بزنی‌ زیرِ بازیِ کلان‌خردگی در مسجد گوزیده‌ای: بزرگ‌اش نخوانند اهل خرد...
اینکه تازگی‌ها برخی‌ دل‌افسرده‌ی شوخی‌-بسته از سر لج کورش را ریشخند می‌‌کنند هم بی‌ دلیل نیست. آنکه ابوالفضل را می‌‌پرستد الله و محمد را بیش از حد تجملی می‌‌یابد. اسراف در تقدس چرا؟ یک گاندی-ماندلا برای جهان و یک امیرکبیر-مصدق برای ایران. یکی‌ از لج چنگیز را می‌‌پرستد: یاسا الهام‌علیف‌بخش منتسکیو بود! بر منکرش صلوات!
ای نیستی‌ آنکه هستی‌ آنکه نیستی‌!  انسان ناکس و هرهری‌هستی‌ است. دونِ ‌شان اوست که آنکه هست بماند. همه‌ی گیرایی این ناکس در این است که آنکه هست نبوده و نخواهد بود. این تحفه بت عیار است. خود کتاب. کتابِ ژنده. این کتاب خودش را نوشت و شست و می‌‌نویسد و می‌‌شوید و خواهد نوشت و شست.
انسانِ هنوز-رسمی‌-متداول-سلیم‌النفس-انقلابی-ارتجاعی-پیشرفته-پسرفته-خام-پخته-دودناک-سوخته-دینی-بی‌دین‌مدرن-سنتی، انسان قرینه‌ها و یونیفرم‌های زندانی‌گورخری همچنان بازیچه‌ی باشندگان چند‌ده‌گانه‌ی ژوراسیک-پارک نبوغِ تبعیض‌انگیز تمدن‌سازان است.اهلیان این قفس شیک زرین هم از اهالیِ هستند آنکه هستند هستند: مصرف‌کنندگان یک هستی‌ِ بسته بندی شده‌ی یک‌بار مصرفِ حاویِ ویتامین‌هایی‌ مدعی اثر‌مندی جاودانه. آنکه از دیواراین باغِ اهل جست به کشفِ رویشِ جنگلی‌ از خود دوید که جادوگران شکسپیر هم  پس‌اش را از پیش ندیده بودند. این بار مکبث و لیدی مهمان‌اند و اشخاص اول وال‌استریت‌سمپوزیوم میزبان. باش تا دیوانه نشوی ببینی‌ در این مهمانی چه می‌‌گذرد! جنون محض را تنها در چنین چراگاه‌هایی‌ می‌‌شود تماشا کرد. آنجا که پول و اشرافیتِ بی‌ مخِ مخلوقات دهن همدیگر را سرویس می‌‌کنند:
هستم آنچه نداری.
دارم آنچه نیستی‌.
یکی‌ باید دیگری را دیوانه کند تا آنکه باز‌مانده خودش را توی خواب بکشد.
تا بوی جسد این تمدنِ پولی‌-گولی را نشنوی از فردای این ضیافت بویی نخواهی برد.آنجا را! نگاه کن! گوش کن!
یک تکه از زمینِ سر تو دارد کنده و شناور و دور و دور و دورتر می‌‌شود در فضا‌ذهن.
چه بوی توحشی می‌‌آید!
کی‌ ببینی‌ تو را چنانکه تویی؟
می‌ بینم که بزرگ‌میمونِ آینه‌ی فرزانه فرزانه پشت گوش‌اش را می‌‌خاراند و چشمک می‌‌زند و پشتک می‌‌زند و وارونه نگاه می‌‌کند.
توحشِ زیبا
سرشاری‌سوراخیِ ابر‌آساِ از هستی‌‌های دمادم‌بار
سرگیجگیِ سیاره‌سان
سرگردانی بی‌ قصد

۱۳۹۱ دی ۳, یکشنبه

"بیانیه‌ی گبر پیرِ پرهیزکار"



 به جوان پیغمبر‌شیوه‌ی موسوم به مادام علویه:
ای مادام‌علویه! تو همین حالا‌ش هم هیچ خوشبو‌گهی نیستی‌! چرا؟
به دلایل این مترادف‌پنداری‌ها:
فیسبوک=نمایشگاه رختِ چرک‌های یک دو سه ...هزار ساله
لپ‌تاپ=تغار رختشویی آبا و اجدادی
استاتوس=کنفرانس تخمه شکنی توام با اخ و تفِ سر کوی ناکامی
آزادی بیان=سونامی نیش و گوشه و کنایه
آزادی اراده=سوزن به ملاج بچه‌ی همسایه زدن
جسارت= جر‌دادن خشتک حریفان مجازی
کامنت=مچکرم مچکرم مچکرم عژیژم که فقط با من هستی‌ و خواهانِ نیستی‌ِ هر که با من نیست
بوکوفتسکیسم مزمن=چسناله و تفنامه‌ی مدیریدم به هر چه خوش‌ام نمی‌‌آید
مظلومیت شیعیِ خاتون‌وار=خماری پس از یک دو سه فصل کش بی‌ نقطه با ضمه‌دادنِ شتابزده‌ی ناشی‌ از چشم و گوش‌بستگی ابدی
ارمغان سرنوشت=شام ننه من غریبِ غریبان‌ام     ببین چه آتشی افتاده در گریبان‌ام
غرب= بیت الهجران...تف توش!
شرق= چقدر نوستالژیک‌ام واسه اون سبیلا‌ی کلفتی‌ که ازشون وفا و فلسفه و شعر منحطِ تو مایه‌های نیهیلیستی می‌‌چکید و بوی خلاب قمصر می‌‌داد
آرزو=اغتشاشیدن تو دنیا
تفمینیسم تخته‌گاز= من سیبیل می‌‌خام آلت مداخله می‌‌خام چاقوی ضامندار می‌‌خام نوچه می‌‌خام نفسکش می‌‌خام می‌‌خام همه جا رو قروق کنم ببینم کی‌ میتونه جلو‌م در بیاد! آهای! نامردا! یه چیزی بدین پاره کونم!
سکس‌اپیل=پس چرا همه‌ی بشریت آب قمرشو توی شکم این گربه‌ی ملوس خالی‌ نمی‌‌کنه مگه ما از مادموازل عصمت‌سادات کمتریم؟
لطافت=نازم و پنجول می‌‌کشم
عشوه=معدن لگد‌های استتار‌شده
عشقبازی=مقدمه‌ای بر جنگ جهانی‌ سوم
عشق=جام چل‌کلید وصال در سقا‌خانه‌ی خصوصی
دوستی‌=موضوعِ قهر قهر قهر تا قیامت
حافظه‌ی عاطفی=حذف‌ات می‌‌کنم حذف‌ات می‌‌کنم حذف‌ات می‌‌کنمممممممم ها!
جوانی=هیز‌مسلمانی پرهیز‌کارانه=زیرجلکی شراب ملک ری از گبر و یهودی و ارمنی ستاندن و زیر پر شال تپاندن و کنج خرابه‌ی مغان زهر‌مار‌کردن و در کوچه باغ‌های عربده زوزه‌ی ابو‌عطا کشیدن و خجالت نکشیدن از تبعیضی که سراسر شعر و ادبیات دار‌الایمانِ اسلامی تو را با این اراجیف پیامبر‌پسندِ دیگرستیز آلوده:
در جوانی پاک بودن شیوه‌ی پیغمبری ‌ست
ورنه هر گبری به پیری می‌‌شود پرهیزکار
راستی‌ مادام علویه تا حالا کدام جوان گبر بی‌ پرهیزی به تو یا روسری یا توسری گفته به روی تو اسید پاشیده تیغ‌کشیده تو را سنگسار کرده به تو شلاق زده و تو را کشان‌کشان به کهریزک و سپاه و بسیجِ گبر‌ها برده و با تو آن کرده که همدین بی‌ آزرم تو کرد و می‌‌کند؟
با عنوان مادام و داشتن لپ‌تاپ و نوشتن استاتوس‌های پر‌لایک کسی‌ یک‌شبه تبدیل به "ب ب گربه‌ی وحشی"ِ جوان نمی‌‌شود. همین الان هم بریژیت باردو‌ی هفتاد‌هشتاد‌ساله از نسل زینب‌خاتون‌هایی‌ مثل تو جوان‌تر است.
حقا که از مردِ مسلمان یک سبیل و یک آلت مداخله و یک ضامندار کمتر و کمتر و کمتری!
به قول خودت: ایش!



۱۳۹۱ آذر ۲۹, چهارشنبه

نوین‌ترین سرود عاشقانه‌ی جیم زرشک، شاعر های‌برید معاصر که در تاریخ رومانس سابقه نداشته ندارد و نخواهد داشت.




دلبرم چاقو به دست از پشت افکار افق آمد
آمد از انکانچس دیوار چون‌مانندِ عینِ مثلِ انگاری خودِ نقشی‌ که صد‌ها نسل
دیده بودند از ظهور او به خواب‌اندر به یک دست‌اش بسی‌ لاغر
یک کلاف از گیسوان خوشه‌ای-سر‌های عشاق‌اش
گر‌ چه ببریده ز تن‌‌ها لیک از دم زنده و سرحال
چارچشمی وول می‌‌خوردند و هرهر‌کرکری پرگول می‌‌کردند
همچنان که او اخ و تف با ترانه‌های نو‌شهری همی‌ انداز می‌‌خوانید و می‌‌شنگید و می‌‌جنگید با ابر و هوا و جیک‌جیکِ گنگ‌جشکک‌ها
دست چاق‌اش دسته‌ی چا-گوئیا روییده بود از آستین‌اش-قو
قوقولی‌قوقو‌ی تلخی‌ می‌‌چکید از برق آن با بع بع خشکی که اندوه‌اش علف‌ها را به زردی منحرف می‌‌کرد
بسته‌ای خاموش از آواز پایانی پر از آخ‌آه‌اوه‌جان‌ام‌عزیزم‌دوست‌ات‌دارم
با نگاهی‌ پر‌پت و پت‌های بی‌ پایان محرابی ز دود‌آکنده از سیصد‌فزون‌تر‌شمعِ ساخت چین که بودا را ز جسم سنگ و چوب و عاج پا می‌‌کرد
با گلویی مملو از زنگ دمِ آریزونا ماران و فش‌فش‌های کبرا‌های راجستان و تندر‌طبلِ راسیستی‌ترین سمّ-فونی واگنر که خورخور‌های اشتوک‌هاوزن دیوث را باد هوا می‌‌کرد
بله! با نیلی تمنّا و تفرعن که نفرتیتی در امواج‌اش شنا می‌‌کرد
دلبرم مانندِ عینِ مثل چون‌نصفِ یکی‌ دیوار که از پچپچه‌های مهیب کانچس خود‌زیر لب گویان‌همی‌ شیت‌فاک‌بولشیت‌فاک‌شیت‌بولشیت‌شیشیت‌شیت‌فاک
آمد چابک و چالاک
هم به خون آلوده و هم پاک
در یکی‌ مومنتِ شایانِ درخش کمه‌را کدداک
تیتیلیک‌تیلیک‌تیلیک‌تیلیک
گردن‌ام را دید
با غرور ششصد و شش بولدوزر خندید
چاقویش اندر‌هوا چرخید
و سرم از گردن‌ام غیبید
در میان خوشه‌ی سر‌های گیس‌آویز
هی‌ هی‌هی‌هی‌هی‌هی‌هید
های ها‌ها‌ها‌ها‌هایید
دلبرم زد یک لگد زیر تن‌‌ام که تا ابد در زیر آوار افق غلطید
من میان بسته‌ای خاموش از آواز پایانی پر از آخ‌آه‌اوه‌جان‌ام‌عزیزم‌دوست‌ات‌دارم
برخی‌ِ دلبر شدم چاقو به دست انگار‌چون‌مانندِ مثلِ عین
می‌ چکد خواب از پسیکانال
می‌ زند آنا شدیدا جلق
می‌ کشد زیگموند پیپِ پیر
هست این احوال
ای بخفته خلق!
هست این تعبیر
این تقدیر

نوین‌ترین سرود عاشقانه‌ی جیم زرشک، شاعر های‌برید معاصر که در تاریخ رومانس سابقه نداشته ندارد و نخواهد داشت.



۱۳۹۱ آذر ۲۷, دوشنبه

سروده‌ای تازه از انف نومید





تتف‌تف‌تف   تتف‌تف‌تف
تفک‌جان مفت می‌‌خوانی!
تفیسبوک را سراسر تًف گرفته است
یکی‌ تف آورد بر لب
-تفیدم توی تفدان‌ات
یکی‌ مف آورد بر لب
-مفیدم توی تنبان‌ات
به راه افتاده از هر گوشه تفمفسیلِ استاتوس
بپا ‌ای لایک‌چی‌ پایت نلغزد اندر این لیزابه‌ی منحوس
بلی‌لی‌لی بلی‌لیکن
عجب گندی بزد خود‌پر‌فروش‌آن‌بد‌بوبوبوکفسکی‌آقا‌ی این آقا و خانم ها
رمانتیک‌های قم‌گم‌کرده‌ی تف‌جوس
قمانتیک‌های رم‌رم‌داده‌ی مأیوس
به فیس و بوک این کس در سرانِ هیستریکیروس
کماندو‌های کامنتوس
فیلاسوفرت‌های بلغمی‌ناموس
پوئت‌های پریشان‌گیسوی فردوس‌گاردن، بلبلان باغ کندالوس!
ولی‌ لی‌لی ولی‌ لیکن
چه ترفند‌ی بزد آن یانکیِ دیوث
بر این تف‌مف پران‌هایِ ملوسِ لوس!
کجا رفتید افلاطون، ارشمیدس، هومر، سافو و جالینوس؟
چرا اینجا همی‌ با شادی مخصوص
نمی‌ رقصد کسی‌؟ افسوس!
کجایی قافیه؟ ریموس؟
تو هم آخر چپیدی لابد از وحشت توی سوراخ پاپیروس!
تتف‌مف‌مف
ممف‌تف‌تف


"سروده‌ای تازه از انف نومید، شاعر های‌برید خاکِ کارگاهِ ادبیات پست‌مدرنو‌تفمفولوژیک‌خورده‌ی قافیه دنبال."



۱۳۹۱ آذر ۲۵, شنبه

امروزه دقیقا




امروزه دقیقا همان بزنگاهی ‌ست که همه‌ی خوک‌ها میستر‌جونز شده‌اند:
" همه‌ی حیوانات برابرند اما برخی‌ از آنها برابر‌ترند."
اگر جرج‌ارول نبود "ناپلئون" همچنان برابر‌ترین بود.
از خاطرات الاغ‌بنجامین باربردار.

هوده‌ی بی‌ بی‌







من دیوانه‌ی بیهودگی‌ام. بی‌ بیهودگی زندگی‌ من یک هوده‌ی بی‌ بی‌ است. یک توفان بی‌ فان. یک اژدها‌ی بی‌ ها. چرا من دیوانه‌ی بیهودگی‌ام؟ چه پرسش با هوده‌ای! این را از طبیعت بپرس! از تاریخ بپرس! از دیوانه بپرس! چیزی هست که ما را دیوانه‌ی خودش می‌‌خواهد. چنین چیزی سیهچال پرسش است. پرسش را می‌‌خورد. پاسخ را می‌‌خورد. بیداری را می‌‌خورد. خواب را می‌‌خورد. زندگی‌ و مرگ را می‌‌خورد. خودش را هم می‌‌خورد.خب! نوش جان‌اش!
بی‌
هو
دِ
گی‌‌
چه صفت‌پاره‌ی اعظمی!


زمستانی که گذشت بر من به کندی قطاری بی‌ ریل و لبریز از دهشت خرچنگ‌هایی‌ بولدوزر‌وزن با لوکوموتیوی دودِ مرگ‌برسر گذشت. در تمام آن مدتِ شوم آزمایش‌های پی‌ در پی‌ و انتظار‌های جانکاه، دوست والایم دکتر فرهت حسینی‌نژاد، که از بخت نیک من، متخصص ریه هم هست از استکهلم با نامه‌های بسیار، به حرفه‌ای‌دوستانه‌ترین شکل ممکن از جان من نگهبانی کرد و بعد هم که از آن خطر و چند خطر دیگر همانطور که او امید انگیخته بود به سلامت گذشتم با همسر مهربان‌اش دکتر شهره صالحپور و نازنین دختر نه ساله‌اش فریال، مرا برای دیدار و سبک‌کردن استخوان به استکهلم دعوت کردند و من با اشتیاق پذیرفتم و در چشم به هم زدنی‌ بلیت رفت و برگشت من با لوفت‌هانزا فرستاده شد. پس از آن، دوست شاعر عزیزم فریبا شاد‌کهن که از طریق کامنتی روی پروفایل‌ام متوجه سفر من به سوئد شده بود برایم نوشت که حالا که می‌‌آیی خوش است شبی را هم به خواندن شعر برای ایرانیان اینجا سپری کنی‌. گفتم اگر پیش آید خوش آید، و آن انسان نازنین به همراه آقای جماتی‌پورِ ارجمند، مدیر انجمن فرهنگی‌ کسرا، زحمت تدارک آن برنامه را کشیدند. روزی دیگر آقای مسعود مافان، مدیر نشر باران، برایم نامه‌ای نوشت و خواست که چند شعر برای درج در فصلنامه‌ی باران برایش بفرستم. به او هم جریان سفر را گفتم و پیشنهاد کردم که سفر را به انتشار کتابی‌ نیز بیاراییم، و چنین شد. والا‌دوست-شاعر دیگرم صمصام کشفی، سفیر کبیر ج و ش در واشنگتن، کار زیبا و پر ذوق و دقت صفحه بندی آن را به انجام رساند. با شکیب و حوصله‌ای بی‌ همتا. طرح روی جلد کتاب را هم ابردوست نقاش‌ام خسرو برهمندی تهیه کرد که آن را هم صمصام به فرجام رساند. همه‌ی این اتفاقات هیجان‌افزا در همین فیسبوک افتاد. در فیسبوکی پشت همین فیسبوک. فیسبوک دوستانی که تقریبا از همان آغاز می‌‌دانی‌ که آنها دیگر برایت مجازی نیستند و از جنس جان و دل‌اند و خویشان سرنوشت. این کتاب، دو کتاب در یک مجلد است: ژنده‌خانه+کتاب شمسی‌، و لبریز از نام دوستان و دوستان فیسبوکی.دیرتر نام‌های این دوستان را هم خواهم نوشت تا اگر کسی‌ دوست داشت کتاب را سفارش دهد. این لبخند شمسی‌ خانم همین یکشنبه شانزدهم سپتامبر در استکهلم رونمایی خواهد شد. در این شب، چند ژنده و شعر هم خواهم خواند.از آنها که در استکهلم هستند و خوش دارند که اشعات توحش زیبای شمسی‌ را دریابند دعوت می‌‌کنم تا این شب را با حضورشان شب‌تر کنند. چه خوش‌ام که هیچ کنکشنی جز چشمک شمسی‌ خانم و صدای دست دوستان ندارم.این روزها در خانه‌ی دکتر‌هایم و در کنار الاهه‌ی نگهبان بوف‌های ج و ش، من از خوش‌ترین فرزندان زمین در منظومه‌ی شمسی‌ خانم‌ام. شما هم چنین باشید!

مرا ب

  مرا برده‌ا‌ند و من هنوز اینجایم مرا مرده‌ا‌ند و من هنوز اینجایم مرا نصفه‌نیمه خورده‌ا‌ند و من هنوز اینجایم نگاه کن! برده‌مرده‌نصفه‌نیمه‌خو...