۱۳۸۹ اسفند ۳, سه‌شنبه

زبان ات را درآورده بگو‌ها : رضا رشیدپور




کرکسی پرید
از سر لاشه‌ای تهی
پنج کیلو
از وزن زمین
کم شد
شاهینی نشست
خاست
با خرگوش سوراخی
در چنگ ها
فشار خون خاک
پایین شش ریخت

نبض طبیعت را می‌‌گیرم
انگشتان ام
نی‌ نهان می‌‌زنند




پرزیدنت حسین شرنگ

خیره به ماه بم در آسمان بالتیمور : سمسام کشفی + پری




ای گلو‌های بندکی
دسته ی چا‌ها را
بکشید از قوها
بگذارید شنا کنند
در دریاچه ی سرخی که
جوشید از چاک سینه ها
این کشور را
چاقوکشان کشان کشان کشیدند بردند انداختند آنجا که قو
سپیدی‌اش را قی‌ کرد
در اند آواز و گم 
شد در چکاچاک چا
سرود قوکشان




پرزیدنت حسین شرنگ

ایستاده دست بر خرمن سنگ: آناهیتا آبی



دست تو بر خرمن سنگ
سیلاب رستخیز
شنای جای دست تو در
نقطه ی سرخ جوش
بخار سایه ای
که لب پر زنان
پرواز حباب را
سنگین می‌‌کند





پرزیدنت حسین شرنگ



رد بوسه‌هایش را گرفتم رسیدم به : دلشاد امامی



باز نکردم
در را کندم نهادم بر دوش
تو در تو را
نشیمن و پستو را 
کندم نهادم بر دوش
بیرون را از  
ریشه کندم با
سایه‌هایش نهادم بر دوش
بارهای بی‌ طبیعت را فکندم دور
دوش را فکندم تر دور
نزدیک شدم
نزدیک شدم تر
به چارپایی که گم
شد ته و توی خود
 بالید از میان خود
آمد با دو
دست افراشته
سبک   تهی
آماده به



پرزیدنت حسین شرنگ





هفت واژه ی جوان





شب
گودال آب
پرنده ی مرموزی ماه می‌‌خورد


"سرور جوان"



خواننده‌ای هست که آنقدرها هم خواننده نیست. بیشتر نخواننده است، به این دلیل ساده که هنگام خواندن یک متن، کتابی‌ غول آسا در سرش، حواس‌اش را پرت می‌‌کند.علم کامل آن تک-کتاب، که او تک‌خواننده ی آن است، آنچه می‌‌خواند را آنقدر در نظرش مبهم و حقیر و محدود و محصور و گنگ می‌‌نمایاند، که اگر بخواهد چیزی در باره ی خوانده‌اش بگوید زبان‌اش دو پاره می‌‌شود. همزمان که می‌‌ستاید، می‌‌نکوهد.این کار را چنان بزرگوارانه و از سر لطف و حقیرنوازی انجام می‌‌دهد، که اگر نمی‌‌داد بهتر بود.رفتار این تیپ خواننده مرا یاد رفتار مؤمنین=همانا تک-کتاب پرستان، می‌‌اندازد. هیچکس به اندازه ی آنها در گفتگو ناتوان نیست، چون برای گفتگو باید بتوان شنید که دیگری چه می‌‌گوید. به ویژه اگر آن دیگری، فرهنگی‌ چکیده تر داشته و از همین رو چکیده گو باشد.اما آنکه عادت به مجیدی-کریمی‌ و مبینیت یک کتاب کرده( به ویژه اگر آن کتاب از تراوشات نامکتوب=چرک ذهن شفاهی‌ خودش باشد)، چیزی ارجمندتر از آن، برای شنیدن و خواندن نمی‌‌شناسد.رطب و یابس آنجاست. دیگری پرت و پرتگوست.منحرف است.باید او را به صراط مستقیم هدایت کرد.چنین کسی‌، جهان را صحنه ی وعظ و اندرز می‌‌داند، و شغل نحیف خود را هدایت دیگران.او در مورد همه چیز با متراژ تقابل آسان عظمت-حقارت و مترادفات کلی‌ آن، حرف می‌‌زند. زبان او آراسته به فضایل کلوسال ماوراست. یک فضای سوبلیم درک ناپذیر برای ذهن خاکی. حالتی‌ آسمانی در او هست که اگر مکانیسم آن را باز کنی‌، بر چیزی که چیز تر باشد هم استوار نیست. فضای ماورأ بر چیزی استوار نیست مگر بر ادعای ماورأ.این ادعا قدمتی به اندازه ی زبان آدمی‌ دارد.برخی‌ آن را جدی گرفته اند-می‌ گیرند، برخی‌ برای آن تره هم خرد نکرده اند-نمی‌ کنند.این و آن هر دو بایسته ی بودن اند. کار آنجا گره می‌‌خورد که مدعی، عادت همه دانی‌ خود را با خود اینور و آنور بکشد و منتشای موسی‌ به دست، بشیر و نذیر سیئات و حسنات دیگران شود.همین جاهاست که این منجّم زبل، هفت فلک را رصد می‌‌کند، ولی‌ "گودال حقیر"  زیر پایش را نمی‌‌بیند و می‌‌افتد، افتادنی عظیم. گودال، زیر بی‌ دقتی‌ متکبرانه ی او تعبیه شده. درست همانجا که از "کرانه‌های بی‌ کران"=شن‌های بزرگ تر از بیابان(نقیض منطق فرسا) حرف می‌‌زند، خوراک گودال می‌‌شود. یاد حرف اینشتین می‌‌افتم: تنها دو چیز بی‌ کران است: کیهان و حماقت آدمی‌، در مورد اولی‌ مطمئن نیستم.( خود آن مرد کمتا، از ترس تسلیح اتمی‌ آلمان نازی، در حماقت عظیم از بطری رهانیدن غول بی‌ شاخ و دم کاوبوی اتمی‌ آمریکا، بی‌ نقش نبود. حماقت می‌‌تواند از همه ی ما سر بزند. هیچکس از این ویروس خرد مصون نیست.)
وارا و ماورای زبان در خود آن است.
زبان، صورتی‌ زیر از آنچه در بالاست نیست.
زبان، بی‌ زمین، معنا ندارد.
زبان، همان زمین است که در انسان به سخن در آمده.
...کتاب غول آسای سر نمی‌‌گذارد هفت واژه ی در هم تنیده، یک شعر آهسته چکیده را درست بخوانیم و از آن لذت ببریم. آنکه در شعر، دنبال بیان و بیانیه و مبین و تبیین و مبین می‌‌گردد، موز را دور می‌‌اندازد، پوست‌اش را می‌‌خورد، درون‌اش را می‌‌لغزاند.هفت واژه ی جوان:




شب
گودال آب

پرنده ی مرموزی ماه می‌‌خورد



"سرور جوان"


ناگهان با لشکری از کلمه‌های قلمبه سلمبه به هفت واژه حمله می‌‌کنیم.(لابد این هفت واژه کتاب سر ما را مسخره کرده.) چشم بر زیبایی‌ می‌‌بندیم. حواس خودمان و دیگران را پرت، و بدتر از آن به خودمان ستم می‌‌کنیم. با عصبیت، استاد‌خویی و آن نگاه میز تشریحاتی، خودمان را از لحظه ی کمیاب درک زیبایی‌ محروم می‌‌کنیم. درک زیبایی‌، همدلی کیهانی است.همراهی با هستی‌ است. سرور جوان، خودش یک دانشمند جوان است.اینکه یک شیمی‌ دان، شیفته ی کیمیای سخن می‌‌شود، پاره ی بزرگ تر خودش را به شعر و ادبیات مشغول می‌‌کند، خبر از نگاهی‌ زیبا می‌‌دهد، نگاهی‌ که می‌‌خواهد هستی‌ را با بیش از دو چشم تر و خشک‌بین ببیند.نگاهی‌ که میل به ترکیب نهایت گریز دارد. بی‌ کرانگی اینجاست. در زبان. در زبان هیچ چیزی حقیر نیست. خود زمین در چشم شاعر یک گودال است. آن پرنده ی مرموز، می‌‌تواند خود شاعر باشد یا نباشد.یک آسترو‌فیزیکدان، می‌‌تواند از این شعر، لذتی ناب ببرد.یعنی‌ کسی‌ که می‌‌داند که در دست کم شعاع دویست سال نوری چشم مسلح کاویده ی راه شیری، کیهان شناسان هیچ رّد پایی‌ از سیاره‌ای که که پرنده‌ای شبانه در گودالی حقیر از آن ماه بنوشد را رصد نکرده اند.یعنی‌ زندگی‌ واقعا موجودی که تا کنون می‌‌شناسیم، محدود و منحصر به همین سیاره ی خاکی است که نخواننده ی کتاب-سر ما آن را در برابر " کرانه‌های بی‌ کران" آسمان، به چیزی نمی‌‌گیرد.آنچه یک شعر را بلند می‌‌کند آکروباسی فصاحت و طمطراق کتابی‌ نیست، ته نشستگی آن در زمینه ی زبان است: زمین هوشمند زندگی‌.اینجاست که شعر، خودش را در جهان برمی‌ جهاند. جهانی‌ جهنده از جهان می‌‌شود.هیچ گوشه‌ای از جهان به خودی خود کامل نیست. همه چیز مکمل چیزی دیگر است.وقتی‌ شعر را از زمینه ی زنده‌اش زبان، که از فرط بدیهی‌ انگاری، بداهت‌هایش را فراموش کرده ایم، جدا کنیم، آن را به نعشی‌ دراز کردنی بر میز تشریح اخلاق و کشفیات و کرامات کتاب بزرگ‌فرموده فرو کاسته ایم. شاعران اما، سرتق تر از این حرف هایند.فرزندان زبان بازیگوش تر از این نخوانندگان اند. آنها با کشیدن انگشتان بر پوست کشیده ی شب می‌‌نویسند.در دهان بی‌ دستور کودکان و دیوانگان و حیوانات و اشیا به صدا در می‌‌آیند. آنها از جنسی‌ دیگرند. جنس دیگر، جنس همه و همین نیست. به شمار شاعران، برای زندگی‌ تعریف‌های مگو-بنویس هست.تک-کتاب بزرگ ات را برای مبادا‌روز خودت نگهدار. آن لوح مبین، سنگ گور ننویسندگان و دکان رزق قاریان است. در نوشتن هیچ چیز مبینی نیست. نوشتن کاری تاریک است.اینجا قلمرو "اکتب-جسم" است، نه "اقرا بسم".
ای ناقلان بی‌ بی‌ گوزک بزرگ، شاعران را به حال خود بگذارید.بی‌ این گسیختگان، زبانتان می‌‌گندد.زبان گندیده موتور حکمت-حکومت‌های کینه شتری-کس خری است. گل به روی این دو حیوان زیبا.
خاور‌میانه ی امروز، بیش از هر چیز، بر علیه یک زبان گندیده شوریده. زبان مقدس زور و دستور. زبان ویل لکل...زبان امر و نهی. زبان خامنه ای-ملک عبدالله-قذافی-نتان یاهو-مبارک-منحوس. زبان نفت و شرع و دموکراسی صادراتی و یک بام و دو هوا. زبان خیر‌الدیوثین.زبان بدتر از وبای ریا.
شاعران مرغ پخته نیستند. پرنده ی ماه نوش اند.حضور و غیاب کمدی کهنه تان را جمع کنید بزنید به چاک. دوست دارید از کوندرا فاکت بیاورید؟ یک سری هم به رمان جاودانگی بزنید.آنجا که کسی‌ به جان آمده از بی‌ اعتنایی دیگران، در یک کلینیک دندانپزشکی، همه ی سندلی‌‌های خالی‌ را رها می‌‌کند و می‌‌رود راست توی دامن کسی‌ دیگر می‌‌نشیند. می‌‌رود می‌‌نشیند وسط جاده‌ای روستایی در شبی تاریک تا زیر گرفته شود، ولی‌ دیده شود. برای دیده شدن راه‌های دیگر هم هست.شستن کتاب سر، شفاف کردن ذهن و زبان در گفتگو با دیگران. برگرفتن ساز و بهتر زدن.
کتاب توی سر شما به هفت کلمه ی جوان نمی‌‌ارزد.
باشوی ژاپنی با هفت کلمه ی جوان، جاودان شد. خیام یک رباعی بیش نیست.هزاره هاست که دارند یک شعر را بی‌ نهایت می‌‌خوانند و بی‌ نهایت می‌‌نویسند. حدیث نامکرر اینجاست، نه در کشکول علامه ی دهور.


از مژه‌های تو اوج گرفتم : نهال سحابی





ای خفن من،
الان انگشتان‌ام را با آهنگی مجهول، به رقص آورده‌ام تا برای تو بنویسم. برای تو طوری می‌‌نویسم که دعا می‌‌کنم. دعایی در کمال الحاد، و همزمان از ته دل‌. من خدا‌وحش را آفریدم تا از وحشت نترکم. تا ترک‌هایم از هشت طرف نگسلانندم.
پریشب تو را خواب دیدم. پس از آن کامنت باران شوخمان. آن سطر‌های پر هول و هراس تو برای برانگیختن شوری، حسی، دردی در این اقیانوس هردمبیل، دل‌ مرا به درد آورد.شیشه‌های حاوی اس او اس تو را یکی‌ یکی‌ باز می‌‌کردم و می‌‌دانستم امیدی به نجات هیچ روحی‌ نیست.آنچه هست روان است و موج در موج است و روان مواج را توجهی‌ به من و تو و آنچه روح می‌‌نامیم نیست. طبیعت، در کمال بی‌ طرفی‌ و بی‌ معنایی راه خودش را می‌‌رود. ما می‌‌خواهیم به آن طرف و معنا بدهیم. همین ما را گیج و گیج تر می‌‌کند.ما با این گیجی هزاره ها، با این هنر خستگان و بستگان، اندکی‌ خیالمان را باد می‌‌دهیم تا نپوسد.نوشتن، یکی‌ از راه‌های به تاخیر انداختن پوسیدن است.این که اوستا را بر دوازده هزار پوست گاو نگاشته اند هم از اسناد گیجی این تمدن است.در آن کتاب، یک یشت هست، به نام گاو‌یشت. شاید من آن را نوشته ام، یا موبدی که روزی من بوده. چه فرقی‌ دارد.اصل، نقض غرض است.سخنی که در آغاز گاهانی‌اش خودش را نگهبان جان=گاو می‌‌دانسته، ناگهان برای حفظ خودش از پوسش خاموشی و فراموشی، بر پوست دوازده هزار جان نگاشته می‌‌شود.نگاشته می‌‌شود تا شوخی‌ بزرگ، شکوهمند و ورجاوند شود. از  باد و باران، گزند نیابد.جایی‌ خواندم که وبا‌های هولناک کهن را یکی‌ از اسباب و علل اصلی‌، همین گاو-آهو کشی‌‌های اهل کتاب بوده برای پوست‌هایی‌ برای نوشتن: نپوسیدن...
الان که این سطور را می‌‌نوشتم، دست‌ام به یک دکمه خورد و غیر از دو خط اول، همه چیز پاک شد و آه از چاه من بر آمد.احساس کردم نفرین شده ام.بعد یادم آمد که بزنم روی "آندو"، زدم و نوشته از غیاب در آمد. نفس‌ام راحت شد.
این مرا یاد یک تکرار شوم انداخت، که گریبان ملت ما را گرفته. قرن‌های قرن: زمانی‌ ما می‌‌دانستیم که چگونه باید زندگی‌ کنیم، زمانی‌ دیگر، پس از چند ناگهان پکر کننده، یکسره این دانش ساده پیچیده را از یاد بردیم. وقتی‌ بود که با دستکاری یکی‌ از عصب‌های طبیعت خود یا طبیعت بزرگ، می‌‌دانستیم که در جایی‌ نهفته در ما کلیدی هست که بسته را می‌‌گشاید و خطا را برمی‌ گرداند به پیش از لحظه ی خطا. آندو می‌‌کند. با یک حرکت ساده، از نتیجه ی شوم یک اشتباه فجیع جلوگیری می‌‌شود.آیا من زمانی‌ خواب دیدم که کودکی نادان، گردن افعی جراری را گرفته بود و سرش را در کاسه ی شیر می‌‌زد و می‌‌لیسید؟ بزرگان از دیدن آن صحنه مو بر سرشان سفید-سیخ می‌‌شد.یکی‌ بود که با خنده‌های بی‌ خبر کودک می‌‌خندید و چنان وامی نمود که انگار چیزی از کار آن کودک خوشمزه تر نیست. او چیزی در چنته داشت که اگر شر محض بر بی‌ خبری محض نیش می‌‌زد، زهر افعی را به آنی‌ خنثا می‌‌کرد.
آن چنته سوراخ شد و آن چیز افتاد و گم شد.
هزارپیشه ی ما یکباره از معجون‌ها و و اکسیرها و نسخه‌هایش تهی شد، چنانکه انگار از آغاز تهی بوده.ناگهان زبان پشت زبان، زمان پشت زمان، زندگی‌ پشت زندگی‌ از یادمان رفت.آن کودک در ژرفای ما نیشسار شد و آن خنده‌های معصومانه جیغ و شیون شد و آنکه فرزانگانه می‌‌خندید خشک‌اش زد.تاریخ از تماشای ما از تماشای تاریخ، سنگ شدیم. همه چیز در نگاه آن مجسمه‌های سنگی‌--گچی-نمکی، میخ برهوت انتظار شد. آینه ی سینه‌هایمان خشک‌کور و خیره به درونی‌ بی‌ جلا شد.
به شیطانک‌هایی‌ که نشسته اند پشت دم و دستگاه سیاستمان نگاه می‌‌کنم و می‌‌بینم دارند با دکمه‌های بسیاری بازی می‌‌کنند و انشأ‌الله گویان منتظرند ببینند چه می‌‌شود. از این دستگاه افلیج، دود و جرقّه و سر و صدا‌های هول انگیز بر می‌‌خیزد و آنها با چهره‌هایی‌ که چهره نیست، حتا ماسک و نقاب هم نیست، بس مشتی مناسک چرکین و ترکمان خودکار تاول و تکرار است، مردم خود و جهان را به فحش و فضیحت‌های چارواداری می‌‌کشند و ورزش ارزش می‌‌کنند و عصب‌های صد و پنجاه میلیون چشم از کاسه در آمده را کلافه لرزانک یاس مطلق می‌‌کنند.زندگی‌ را پرت می‌‌کنند به پتل پورث دور از ذهن‌ترین اسطوره‌های جهل و نفرت پسا‌کتاب. آنها ما را در برابر کتاب بازی به زانو در آورده اند که از قبرستان آمده تا همه جا را تبدیل به قبرستان کند.ما دیگر این کتاب را نمی‌‌فهمیم، هر چند همه ی سلول‌هایمان از آیه‌های شوم‌اش انباشته است. در هر سلولی آیه‌ای سایه ی خودش را زیر لگد می‌‌گیرد و آواز رحمانی می‌‌خواند.ما چون واژه‌های گنگی که روزی در کنار یکدیگر به معنا زندگی‌ می‌‌دادیم و فاصله‌ها را به هم می‌‌چسباندیم، نمی‌‌دانیم با حضور‌های سنگین همدیگر چه کار کنیم. به هم چپ چپ نگاه می‌‌کنیم. دسته دسته به هم می‌‌پریم. تمرین زنجیر می‌‌کنیم و باز با فحش و فضیحت یا یاوه‌هایی‌ عاشقانه که هیچ معنایی جز عادت به تقابل و سنگینی‌ و رنگینی ندارند بر هم برای هم دهان می‌‌چاکیم یا بوسه فوت می‌‌کنیم. می‌‌رویم که فرق میان کتک و نوازش را فراموش کنیم. شاعرانمان پاشنه ی دهن می‌‌کشند و چاقو کشانمان شعر مشیری وار می‌‌گویند و کودکانمان به تماشای پارگی مفاجای نخاع بر دار میدان، خیال جنایت و شهوت می‌‌پزند.به قتل عادت می‌‌کنیم. از قتل نشئه می‌‌شویم. با چشم‌هایی‌ خمار و خون گرفته به افقی که از آن قول طلوع آینده را داده اند چشم دوخته یکی‌ یکی‌ زامبی می‌‌شویم. خودمان را سگ کش می‌‌کنیم.یا سگمان را خودکش. اندک اندک همه چیز برایمان یکسان می‌‌شود و یک به یک از تنهایی‌‌های بی‌ کران خود سان می‌‌بینیم. خودکشی چنان مد می‌‌شود که دیگر آن را گزارش هم نمی‌‌کنند. مگر از خاندانی سرشناس باشی‌. باشی‌. این بدبختی دیگر تبعیض نمی‌‌شناسد. طاعون، شهزاده و گدا نمی‌‌شناسد.همین بس که ایرانی باشی‌. چه در کاخ، چه در حلبی آباد. هر جای جهان که باشی‌، از جهان بریده‌ای و با چشمانی ناباور به این ضیافت انقراض و انحطاط و ویرانی و پوچی خیره می‌‌شوی و شادی‌هایت بخار می‌‌شوند. جهان به تو به چشم یک درد بی‌ درمان نگاه می‌‌کند و سر تکان می‌‌دهد.تو بشر نیستی‌، به همین دلیل از حقوق تو حرف می‌‌زنند و به نمایندگان خود‌خوانده ی تو جایزه ی حقوق بشر می‌‌دهند و آنها اسلام را به دمکراسی پیوند می‌‌زنند و زرافه بر میز تشریح شیهه می‌‌کشد. وخودکشی فجیع تر در روان روی می‌‌دهد. مرگ، کازینو می‌‌شود. کاباره می‌‌شود.سیرک و باغ وحش و بست سلر می‌‌شود. و یکی‌ آن بالا پورچال ورد از منبر می‌‌دهد : دشمن، دشمن، فتنه فتنه دشمن، فتنه، فتنه دشمن، راما راما کریشنا کریشنا کریشنا کریشنا راما راما...و مشتی داش مشتی‌ با ساعد کیقباد بر جمجمه ی جم دم می‌‌گیرند. دیگر مهم نیست کی‌ چی‌ می‌‌گوید. کسانی‌ چیزهایی‌ می‌‌گویند تا جنون همگانی بی‌ سلام و صلوات نماند.
...تو را خواب دیدم. فکر می‌‌کردم بیدارم نشسته‌ام پای لپ تاپ‌ام در فکر این‌ام که با تو نامه رد و بدل کنم. نامه‌هایی‌ آخ‌شقانه=در کمال بی‌ ناموسی، سرکشی، بی‌ غشی،مکر، حیله، کرشمه، عشوه، اغوا.منتظر بودم تا تو نخی نازک تر از چشم سنجاقک بدهی تا من لنگر کشتی‌ نوح را به سوی تو پرتاب کنم. آنجا که پوچی پوست می‌‌اندازد و سخن جوان می‌‌شود و بر جوانی‌ حرجی نیست.آماده ی یک بی‌ شرمی بزرگ‌ام و همزمان پتکی چوب پنبه‌ای یک اصل اخلاقی‌ منسوخ پیرانه سر را بر مخ‌ام حکّ می‌‌کند : افسارت را بکش! محکم بکش! روبرو نهایت نازکی است! رویای عشق و داد و زیبایی‌ و جوانی‌ است! تو پیری چو پیران برو‌ای پسر!......
فکر می‌‌کردم نشسته‌ام پای لپ تاپ ام...فکر می‌‌کردم! نه! من میان یک جوی زلال، میان‌اش هم نه، یک جور اریب با دست دراز در امتداد این جوی غریب دراز کشیده بودم و از سوی دوری که تو بودی گیاه می‌‌آمد. تکه‌هایی‌ شبیه برگ‌های نزدیک به مغز کاهو یا نیشکر، یک سبز روشن نیمروزی، یک رنگ تر و خنک و تازه.اینها تکه تکه می‌‌آمدند و نامه‌های تو بودند که می‌‌آمدند و چنان وسوسه‌ای در ذهن و دهن و دست‌ام می‌‌انگیختند که اگر دهان باز می‌‌کردم یا انگشت می‌‌رقصاندم، عشق، بی‌ شرمانه‌ترین سرود‌هایش را سر می‌‌داد.من دو دل‌ بودم که معنی‌ این آیندگان چیست:جوانی‌ دارد پیر آزمایی می‌‌کند یا سن از میان برخاسته و تنی‌ تکه تکه دارد سخن می‌‌شود و به خوانش تنی‌ تشنه می‌‌رسد.میان جوی بودم و آب از خاک نمی‌‌دانستم. خوش و خیره بودم.شکوه بیهودگی را تا دورترین سلول‌هایم حس می‌‌کردم. این نیشکر‌پاره کاهو‌ها می‌‌آمدند و من میخ ترجمان آنها بودم.برخی‌ از این سبز‌تکه‌ها چیزی می‌‌نمودند، مثل سطری میان نامه‌ای  تازه رسیده و چشم بر آن می‌‌لغزد و باری سبک بر می‌‌دارد و می‌‌دند که کندو آنجاست. تا چند لحظه ی دیگر شرنگبین می‌‌چکد.مثل سطر نخست یک شعر که می‌‌دانی‌ اگر آن را بقاپی لحظه ی گفتن آغاز می‌‌شود.چیزی که آن گفته نگفته‌ها را به آنی‌ خراب می‌‌کرد دغدغه ی وجدانی من بود: چه جوابی به این شطحیات جوی‌آورد بدهم که آب و آورده را نیالاید. من می‌‌ترسیدم که آن لغز‌های لغزان تکه‌تن‌وار، معنایی از بیخ و بن دیگر از پنداشت من داشته باشند. افتاده ی چنته ی سوراخی باشند.یغمائیان هزارپیشه‌ای دست کج دیده.معجون‌ها و اکسیرهایی پادزهر جنون نژادی، قومی، دینی، امروزی باستانی ما....در خواب، بیدار می‌‌شدم می‌‌دیدم سرم بر بالش است و خبری از مونیتور و نور مات-نازک‌اش نیست.از بالش خواب، دوباره سرم را در جوی روان می‌‌دیدم و دست راست‌ام را می‌‌دیدم که رو به آرزوی نوشتن، جوری دیگر، هرگز ننوشته، نوشتن، به سویی که تویی دراز است و دراز می‌‌ماند در حسرت نوشتن یک سطر. سطری به درازی جویی‌ که تو نمی‌‌دانستی از کجا می‌‌آید و من نمی‌‌دانستم به کجا می‌‌رود...
اگر حواس کودک را از غفلت بزرگ‌اش پرت کنم افعی در مشت‌اش بیدار می‌‌شود و زبان کودکی در دهان شیری خاکستر .
برای نپوسیدن، سخن را بوسیدم و به آب دادم.




یک یاد‌داشت برای امروز( پنجشنبه ۲۹ سپتامبر): این نامه را من شانزدهم ژانویه ی گذشته به نهال نوشتم و همانوقت در فیسبوک منتشر شد. دیرتر، با راه افتادن جوش، آن را اینجا هم منتشر کردم. یاد آن خفن‌دخت همیشه رقصان پنجشنبه‌ها شاد که چشم‌های امشب مرا غرق کرد.  
 پرزیدنت.



مرا ب

  مرا برده‌ا‌ند و من هنوز اینجایم مرا مرده‌ا‌ند و من هنوز اینجایم مرا نصفه‌نیمه خورده‌ا‌ند و من هنوز اینجایم نگاه کن! برده‌مرده‌نصفه‌نیمه‌خو...