به آخ توی سوراخ
که دستام برای سور خار
می مارد
خارمارِ مار در خارزار می خارد
دمار مار را ولی خارش درون در می آرد
خارهای خون که نیش را می پریشند
نقاط شرنگ را بخار می کنند
صغری کبری را گزیده
سقراط را ندیده
دیو شدم دیو که دیوانه نگردم رودِ دد و دیوچه را خانه نگردم خیره شدم خیره که آیینه ببیند چهرهِ بیگانه و باگانه نگردم محو شدم محوِ تو و بو...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر