۱۳۹۱ شهریور ۲۱, سه‌شنبه

ژنده‌خانه-کتاب شمسی‌



زمستانی که گذشت بر من به کندی قطاری بی‌ ریل و لبریز از دهشت خرچنگ‌هایی‌ بولدوزر‌وزن با لوکوموتیوی دودِ مرگ‌برسر گذشت. در تمام آن مدتِ شوم آزمایش‌های پی‌ در پی‌ و انتظار‌های جانکاه، دوست والایم دکتر فرهت حسینی‌نژاد، که از بخت نیک من، متخصص ریه هم هست از استکهلم با نامه‌های بسیار، به حرفه‌ای‌دوستانه‌ترین شکل ممکن از جان من نگهبانی کرد و بعد هم که از آن خطر و چند خطر دیگر همانطور که او امید انگیخته بود به سلامت گذشتم با همسر مهربان‌اش دکتر شهره صالحپور و نازنین دختر نه ساله‌اش فریال، مرا برای دیدار و سبک‌کردن استخوان به استکهلم دعوت کردند و من با اشتیاق پذیرفتم و در چشم به هم زدنی‌ بلیت رفت و برگشت من با لوفت‌هانزا فرستاده شد. پس از آن، دوست شاعر عزیزم فریبا شاد‌کهن که از طریق کامنتی روی پروفایل‌ام متوجه سفر من به سوئد شده بود برایم نوشت که حالا که می‌‌آیی خوش است شبی را هم به خواندن شعر برای ایرانیان اینجا سپری کنی‌. گفتم اگر پیش آید خوش آید، و آن انسان نازنین به همراه آقای جماتی‌پورِ ارجمند، مدیر انجمن فرهنگی‌ کسرا، زحمت تدارک آن برنامه را کشیدند. روزی دیگر آقای مسعود مافان، مدیر نشر باران، برایم نامه‌ای نوشت و خواست که چند شعر برای درج در فصلنامه‌ی باران برایش بفرستم. به او هم جریان سفر را گفتم و پیشنهاد کردم که سفر را به انتشار کتابی‌ نیز بیاراییم، و چنین شد. والا‌دوست-شاعر دیگرم صمصام کشفی، سفیر کبیر ج و ش در واشنگتن، کار زیبا و پر ذوق و دقت صفحه بندی آن را به انجام رساند. با شکیب و حوصله‌ای بی‌ همتا. طرح روی جلد کتاب را هم ابردوست نقاش‌ام خسرو برهمندی تهیه کرد که آن را هم صمصام به فرجام رساند. همه‌ی این اتفاقات هیجان‌افزا در همین فیسبوک افتاد. در فیسبوکی پشت همین فیسبوک. فیسبوک دوستانی که تقریبا از همان آغاز می‌‌دانی‌ که آنها دیگر برایت مجازی نیستند و از جنس جان و دل‌اند و خویشان سرنوشت. این کتاب، دو کتاب در یک مجلد است: ژنده‌خانه+کتاب شمسی‌، و لبریز از نام دوستان و دوستان فیسبوکی.دیرتر نام‌های این دوستان را هم خواهم نوشت تا اگر کسی‌ دوست داشت کتاب را سفارش دهد. این لبخند شمسی‌ خانم همین یکشنبه شانزدهم سپتامبر در استکهلم رونمایی خواهد شد. در این شب، چند ژنده و شعر هم خواهم خواند.از آنها که در استکهلم هستند و خوش دارند که اشعات توحش زیبای شمسی‌ را دریابند دعوت می‌‌کنم تا این شب را با حضورشان شب‌تر کنند. چه خوش‌ام که هیچ کنکشنی جز چشمک شمسی‌ خانم و صدای دست دوستان ندارم.این روزها در خانه‌ی دکتر‌هایم و در کنار الاهه‌ی نگهبان بوف‌های ج و ش، من از خوش‌ترین فرزندان زمین در منظومه‌ی شمسی‌ خانم‌ام. شما هم چنین باشید!
 
A:B:F Stockholm Sundbyberg

یکشنبه ساعت پنج بعد از ظهر

۱۳۹۱ شهریور ۲, پنجشنبه

نقطه‌ی هرج و مرگ



از مویرگان زمزمه‌گر‌ یکی‌ هیپیِ گیتار‌گسیخته یکی‌ سبیلو‌ی کوچه باغ بر دوش چهچهه ور نعره کش یکی‌ کلاه‌مخملی زاغ‌مست یکی‌ جنتلمنِ وحشی‌کش سوتِ فلوتِ جادویی‌زن یکی‌ قابلمه کوبِ تظاهراتی حرامی‌یکی‌ بشکن‌نوازِ بالا‌انداز دنبک‌صدا یکی‌ پروفسورِ ریش‌پروفسوری یکی‌ شخصیتِ محترمِ عینکی‌ویولون‌سخن بادیه آواز‌یکی‌ سوپر‌استارِ تاریک‌لحن یکی‌ گردن‌کلفتِ پاشنه خوابیده سوپرانو‌خوان کلفت‌سرا یکی‌ نازک‌اندامِ مویرگی یکی‌ همیشه آسوده خاطر‌آخ و اوخین یکی‌ قهرمانِ ننگین‌وزن‌نک و نالین یکی‌ ماسکِ اکسیژن‌برپک و پوز‌نفسکش‌طلب بوق‌گوش‌یکی‌ می‌‌خواهم سمفونیِ بی‌ شمارم بنویسم ضرب‌گرفته رویِ میزِ تشریح‌یکی‌ جنازه یکی‌ مرحوم‌آنطرف‌تر‌از کون‌اش ساخته شیپوری من نوشته‌ام دوزخ را یکی‌ شعله ور‌دوده‌رو در فلورانس ما دست‌زنان‌ایم و نه از دست زنان‌ایم یکی‌ دم‌گرفته با کفِ تر دور استنِ پشمینه‌پوش یکی‌ تندخو زیر دندان‌قروچه خنده‌ی عصر را آسیا می‌‌کند آه می‌‌کشد یکی‌ در آینه‌ی نانِ فرّار از صدای پای خودش بر جنگفرشِ خسته یکی‌ در می‌‌رود از فردا با در‌ی شعله ور بر دوش به خانه‌ای زیر آوار عصرِ مفرغ بر سرخیِ بازارِ مسگران می‌‌کوبد یکی‌ با چکش سرد می‌‌برد با داسِ تندش داس‌هایِ کشتزارِ پرچم را یکی‌ کانامراد ملچ‌ملچ‌کنان می‌‌لیسد یکی‌ انگشت‌های تا‌دست‌اش را پس از خوردنِ دستِ دیگرش یکی‌ تکپا عصا می‌‌زند با پای مستقلِ دیگری یکی‌ تاپ‌تاتاپ‌تپ با مشتی سر‌بریده با سرِ بریده‌ی خودش کلّه‌بازی می‌‌کند کلّه پا می‌‌خورد کلّه گردن می‌‌خورد کلّه آوت می‌‌شود کلّه پرت می‌‌شود کلّه به دست می‌‌خورد کلّه می‌‌نشیند کلّه سوت می‌‌زند کلّه شوت می‌‌شود کلّه گل می‌‌شود کلّه سوت می‌‌زند کلّه هورا می‌‌کشد کلّه غش کلّه به هوش خیره به یکی‌ یکی‌ یکی‌ یکی‌ یکی‌ یکی‌ کوبندگان‌دمندگان‌زنندگان‌رمندگان‌جوندگان‌برندگان‌دردهندگان‌غژغژندگان‌پنالتی‌زنندگانِ ارکستر‌تیم گرفتار‌در سیخِ مو‌های رگ‌های سوراخ
از هر روزنی تاری آویزان
از هر تاری ترنگی‌لرزان
در هر ترنگی‌رعشه‌ی پیوسته ی سیاهی‌سپیدی‌سرخی
شلپ‌شلپ
جلزولز
جیزجیز
سرداب خفته ور می‌‌شرنگد 
می‌ جوشد سلسله‌ی زلفِ رگ
رگِ رقصان
در زلزله‌ی حباب‌ها
نقطه‌ی هرج و مرگ 

۱۳۹۱ مرداد ۲۹, یکشنبه

کودتا من‌ام




کودتا من‌ام بیست من‌ام هشت من‌ام مرداد هم من‌ام که چلمن معرکه‌ی تاریخ‌ام که تاریخ‌ام تا بیخ تاریک‌ام به خود‌ناخود‌آگاه‌ام اماله شده حواله آینده‌ام به ابدیت که به فاصله‌ی یک صبح و شب جای دوست و دشمن‌ام قاطی می‌‌شود که نه از سرم بوی خوشی‌ می‌‌آید نه از ته‌ام که گه‌ سر زیر کمر دارم و گه‌ کون روی گردن که گفت‌ام یبس است و گه‌‌ام سلیس که با آن و این چنان بازی می‌‌کنم که یادم می‌‌رود که دارم خودم را بازی می‌‌دهم که دارم بازیِ بسته بندی شده می‌‌خورم که تاریخا حمال الحطب خودم که دوزخ‌ام را چنان دکور می‌‌کنم چنان پردیس می‌‌فروشم چنان طاووس علیینِ معلولیت‌ها و مقبولیت‌ها و مشغولیت‌ها و منگولیت‌های بی‌ شمارم می‌‌شوم که پرهایم را می‌‌کنند و از خوشی‌ جیغ می‌‌زنم زبان‌ام را می‌‌برند و می‌‌خورند و می‌‌گویم چه سکوت مرموزی چه سانسورِ خلاقیت‌انگیزی که شگفتی‌ام از چه‌های ناسور چکه می‌‌کند روی مخ‌ام که شعبان‌ام جهان‌پنبه پهلوان می‌‌شود مخترع کودتا آبگوشت و پیاز له‌ شده می‌‌خورد و تاج می‌‌بخشد دنبل می‌‌زند ملتِ روز می‌‌آفریند میله‌ی پرچم جیپ می‌‌شود کباده می‌‌کشد کیم روزولت درِ سامسونت‌ها را می‌‌گشاید دلار سرود ملی‌ و شاهنشاهی می‌‌خواند شنا می‌‌رود آیت‌الله‌ها سناتور‌ها جنده‌ها و جاکش‌ها و جگر‌فروش‌ها و شکم‌سفره کن‌ها و بچه باز‌ها و سرلشکرهایم چقدرم چقدر هزار‌پیشه‌ام خیابان شش ساعتِ پیش را غرق فتح‌الفتوح می‌‌کنند و می‌‌کشند و می‌‌کنند هر که را که تن‌ به کرده شدن نمی‌‌دهد که تدبیر خود‌کردگان عاقبت باتون و تعلیمی بد‌بوست که شاعران و قهرمانان‌ام هی‌ زندان می‌‌تنند هی‌ شکنجه می‌‌نویسند هی‌ گریه می‌‌کنند و هی‌ ترور و هی‌ عرق می‌‌خورند و هی‌ تریاک و هروئین و کلاشنیکف و خمیازه می‌‌کشند و هی‌ سر موضع و هی‌ ته موضع و هی‌ میان موضع و هی‌ و هی‌ و هی‌ هی‌ هی‌ هی‌ هیهات من المله همین دیروز شاعری عزیزم گلنگدنِ کلاشنیکفِ شیک نجاتبخش را خییییییلی تر و تمیز در زبان کشید و شاعری دیگر زار زد بعد از این شعر من دیگر چه گهی بخورم که انگار نه انگار که کلاشنیکف با پدر ناسیونال-سوسیال و مادر سابقا واقعا سوسیال‌امپریال‌اش نسل‌های بسیاری را سوراخ کرد تا تازه قهرمان بغداد و کابل و طرابلس و دمشق و حلب شود  که کلاشنیکف هاتف کفتار‌قهقه کودتاهاست که زمستان‌های بی‌ شماری ‌ست که سلام تو بی‌ پاسخ مانده که من همان توام که در راهِ چشمِ دختر دلیله‌ی محتاله خوابید و ذکر التواریخ مختون‌اش را از بیخ بریدند و با تمثال دلربایی بر دستمالی بر دست آواره‌ی بیابانِ بی‌ فردا شد که در کمال از‌بیخ‌بریدگی نسلی از شاعر و مطرب و فیلسوف و وزیر و وکیل و مهندس آخ بله مهندس‌های هندسه‌های جدید فیثاغورث‌افکنِ آکادمی-حوزه افروز پس انداخت که پس‌اندازش دماغِ تاریخ را از گند مکرر‌رایحه‌ی خوشِ کودتا لازم کرد که فاتح یک کودتا رفت و ابوالفتح‌الفتوحِ هزار کودتا آمد تا دوباره شادیِ قلاده بر گردن‌جا نمای دوست و دشمن شود شوم شوی شویم لنت‌های ترمز‌التواریخ را روغن زند زنم زنی‌ زنیم ماشین سرسام را روشن کند کنی‌ کنم کنیم درجا با سرعت فلج اجل‌بوکسوات البوکسواتات و گاز و دود و شخم و شیار و شعار و چیهار و گفتار و نوشتار و اصرار و انکار و که که که که که چی‌ چی‌ چی‌ چی‌ چی‌ تا تا تا تا ککیکیکی چچنچچند
آی کودتاچی بیا مرا بکن تو را بکن او را بکن آنها را بکن اینها را آن یکی‌ را این یکی‌ را آن دو تا سه تا هفتاد و پنج میلیون‌هفت‌میلیارد تا را بکن همه‌ی مرا و آن یاروهای پررو را هم که جسد‌های مچاله‌ی زیر آوارِ را به نیش‌ها کشیده تن‌‌های برنده درنده‌شان را به زلزله می‌‌مالند همانطور که کفتار تن‌‌اش را به لاشه می‌‌مالد تا بوی دروغ را پرچم کند تا از درخت تبر‌خورده میوه‌ی کودتاچی بچینند طفلکی کفتار
بکن همه را‌ ای کودتاچی و هژده میلیون دلارت هم مفت چنگ‌ات
این-یور-گاد وی‌ تراست!
شاه و خمینی و خامنه‌ای کیستاند
در من خروار‌ها از این کنه گم شده دنبال زیر مردمام می‌‌گردد
به کی‌ فحش می‌‌دهیم

۱۳۹۱ تیر ۱۴, چهارشنبه

پیوسته دل‌ات شاد و لب‌ات خندان باد!



یاد روشنک،
و اندوه خانه سوختگان افغان‌ایرانی‌ِ محله‌ی کشتارگاه یزد،
و احترام دوستانی که در اینجا از آنها انتقاد کرده ام.

پیوسته دل‌ات شاد و لب‌ات خندان باد!
این هفته فیسبوک با پاراگرافیست‌های قلمبه سلمبه‌گوی افراط-تفریطیِ خرد و عاطفه گسیخته‌ی پرسش‌سوزِ استدلال‌لال‌کن‌اش با استناد‌های لاجوردی‌اش و با خبر‌های شوم مکبثی‌اش روان و حتا تن‌ مرا تا مرز فلج نژند و رنجور کرد. دوستان نوخاسته‌ی ما آن خوشه چینان دانش‌هایی‌ که چون فقر و ناامنی و آینده سوختگی در دانشگاه‌هایی‌ به نام‌آزاد تقسیم شد آن فارغان تحصیلاتی که چون هیچ خاطره‌ای از ایران و ایرانی‌ پیشانسل خود نداشتند و از آنرو یا مغز‌های عزیزشان به خشکشویی تعصب رفت یا فراری شد یا به افسون واردات فکری تعمید ذهنی‌ یافت و یا و یا و یا...آن جعفر‌خان‌های فرنگ‌سر خود که دهان‌هایی‌ لبریزنده از اسم‌های کتاب‌ها و فیلسوفان مرده دارند و از دم مثل هم حرف می‌‌زنند مثل هم پز می‌‌دهند مثل هم فروتنی می‌‌کنند مثل هم متفاوت اند از هر چیز تفاوت‌انگیز مگر در حرف و ادعا‌های چنین گفت‌فلان و چنان‌گفت‌بهمان، آن صادر‌کنندگان حکم‌های قاطع، انکار‌های نکیر و منکر‌پسند و آغاز و پایان‌ساز برای تاریخی‌ که نه سر دارد و نه بیخ، آن ندانندگان یا از یاد‌بردگان این نکته‌ی ساده که سخن را می‌‌توان مفت و مسلم پراکند و هر خموش‌لاخی را از آن آکند ولی‌ ولی‌ ولی‌، سخن خاکستر و خاک‌اره نیست که باد آن را بردارد و ببرد و گم و گور کند سخن می‌‌روید و به خوشه و دانه می‌‌نشیند و خرمن می‌‌شود و خرمن‌های گفته نوشته آنهم در این عصر حافظه‌ی بی‌ نیاز از حافظ‌ها سراسر قلمرو زبانی-ذهنی‌ ما را در می‌‌نوردد اگر حب حیات و نقل و نبات و گنه گنه و ددت و آشغال یا نوشدارو و زهر نشود اگر اگر هر چه بشود یا نشود پرهیخته از نیکی‌ یا بدی، تصرف می‌‌کند اشغال می‌‌کند به اصطلاح سبد گفتمان‌ها می‌‌شود می‌‌تواند شفا دهد کور کند زخمی و مسموم کند چرک انگیزد عفونت زداید دوستی‌ و دشمنی و جنگ و صلح زاید. سخن تا آنجا که به دو‌پای هذیانگو مربوط است بخواهیم یا نخواهیم دیگر هسته‌ی هستی‌ ما شده است. این تمدن با سخن است که سر پاست. سخن را از آن بگیری بر می‌‌گردد به جنگلی‌ که از شامپانزه‌ها دزدید تا موز بکارد بی‌ آنکه دیگر حتا شایسته‌ی همنشینی با شامپانزه‌ها باشد.

این چه مدرسه‌ای ‌ست که آق‌معلم‌های عصا‌مآب‌اش با آن زبان افتضاح حوزه‌ایِ طلبه‌های تن‌ پرور بیاض‌خوان و شرح‌گوی الکن همیشه طلبکار خود‌هگل‌آگامبن‌لکان‌دلوز‌پندارِ نجس‌طاهر‌شعار و مدعی‌العموم‌کردارِ تخته استدلال می‌‌نشینند چند‌نفری مقاله می‌‌نویسند و نرشته می‌‌بافند و نبافته وامی ریسند و به سادگی‌ غسل جنابت کتاب عمر یکی‌ از چکیده‌ترین، دقیق‌ترین و زبان‌افروزترین پیش‌برندگان شعر یک کشور را می‌‌شویند و در تشت تشتت بنابراین‌های بی‌ مبنا‌ی خود می‌‌ریزند و از بام می‌‌اندازند که آهای! چه نشسته‌اید که جنبش شعر حجم ترجمه‌ای بیش نبوده و شاعر معروف‌اش از نردبانی از نعش دیگر شاعران بالا رفته و حالا باید حساب‌اش را رسید؟ آقایان محترم! بهتر نیست پیش از دراز‌کردن دیگران، دو پک دودِ نامسلح بخورید و زبان بورزید و تمرین نوشت کنید تا دست کم خواننده بداند منظورتان از این کیلومترها حیف و میل خط چیست. هشت‌خط از نثر کسی‌ که در باره‌اش می‌‌نویسید را بخوانید و هشت‌خط در باره‌ی همان‌خوانده بنویسید و  بخوانید تا دستتان بیاید کی‌ در حاشیه‌ی آلت خود و دیگران است و کی‌ در متن حالت خود، حالتی لبالب از متن و من و نو نو نوشتن. حالت هشتاد‌سال‌سخن و متنی که پوست‌پشتِ پوست می‌‌اندازد. کسی‌ مثل او که پیش از دانستن نوشتن می‌‌نوشته نمی‌‌تواند نوشت: سوخت از انار...از مار نوشتن آموخت.

این چه راست‌کاو تاریخ‌پرسی‌ ‌ست که با هیجان‌زدگی ناشی‌ از دو خاطره از کودکی برای محکوم‌کردن گروهی به دام خشونت خود و رقیب‌افتاده از جلاد اسیران همان گروه، از اسدلله لاجوردی، آیشمن ایران، مستند ویدئویی می‌‌آورد که ببینید اینها شکنجه گر‌ بودند؟( همین‌جا بگویم که امروزه شخصاً همه‌ی گروه‌های چریکی پیش و پس از این رژیم امّ التروریسم را در دوره‌هایی‌ که می‌‌جنگیدند تروریست می‌‌دانم حتا اگر آنها ترور‌های خود را ترور یا اعدام انقلابی بنامند. این البته هنری نیست. هنر درک ریشه‌های خشونت است و شک به درخت قدرت که از آن ریشه‌ها خوراک می‌‌خورد.) مگر می‌‌توان برای محکوم‌کردن یهودی هلوکاست‌دیده از آیشمن فکت آورد؟ یا از آریل شارون برای محکوم‌کردن صبراییان و شتیلاییان؟ چرا ناگهان دوستی‌، عزیزی، کسی‌، پزشک فلسفه دان سنگین‌وزن‌سخن‌پراکن شعر و موسیقی‌ و هنردوستی چنو روز روشن دست به چنین فاجعه‌ای از گیج‌سری و التقاط ذهنی‌ می‌‌زند؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ چطور می‌‌تواند در کشوری که از روز اول انقلاب اشغال-سیاسی-سکتی شده در کشوری که یک‌دفعه به مدد معماران بی‌ همه چیز جنگ سرد به دست فرقه‌ی فدائیان اسلام، کثیف‌ترین گروه تروریستی تاریخ معاصر افتاده با ملت ماهزده‌ی نقش‌دیواری که هیچوقت نه سر پیاز بوده و نه ته  سیر، دم از خلع سلاح قانونی بزند؟ از سکوت "قاطبه"ی مردم و "مسئولین"( عجب!) در برابر یک نسل‌کشی‌ به شگفت آید؟ چطور؟ چطور؟ چطور؟ چرا برای یک انتقاد ساده باید صد بار قربان‌صدقه‌ی یکدیگر برویم و به هم وثیقه بدهیم که عاشقتم دوست‌ات دارم جونمی؟ مگر قرار نبوده با نقد و انتقاد بحران‌کاوی کنیم و از وضعیت بحرانی‌ به در آییم؟ مگر پرستاری که دارد ما را تنقیه می‌‌کند دکتری که غده‌ی ما را عمل می‌‌کند به ما نظر بد دارد؟ دکتر‌جان! این انگشت تو در کون من چه می‌‌کند؟ مگر خودت کون نداری؟ می‌‌دانی معنی‌ این رفتار چیست؟ ما انتقاد نمی‌‌شناسیم. یا صلوات می‌‌فرستیم یا لعنت می‌‌کنیم. یا انکار یا قبول. راه میانه‌ای در میانه نیست. بابا شچوکار بود که در زمین نو آباد می‌‌گفت: امتقاد، امتقاد سر خود؟

چرا از نتیجه‌ی دو بر هیچ تیمی بر تیم دیگر به صرف سیاه‌پوست و قربانی‌بودن بازیگر، حتا در کشور خودش ایتالیا، یک‌دفعه گریز به صحرای آشویتس و نازیسم بزنیم که بعله! آلمان همان آلمان است و دهن اتحادیه‌ی اروپا را صاف کرده و چه و چه؟ چه لذتی در خواندن و شنیدن این ترانه‌های نفرت‌انگیز منطق‌گریز همینطوری به طور کلی‌ هست؟ چرا اینقدر زود هیجان‌زده می‌‌شویم؟ این که یک رفتار توده وار است. چرا توده وار حرف می‌‌زنیم؟ چرا "افکار" توده وار را در زرورق‌های شیک‌سرشتانه می‌‌پیچیم؟ مگر مرض داریم؟

باران چرا. سونامی چرا. کولاک چرا.

اندکی‌ پیش دوستی‌ این ویدئو را برایم فرستاد. پسباز مرگ روشنک، آن دارای خوش‌خوترین گلوها و صدایی لبالب از نیکخواهی و بی‌ آزاری و نازکی و نرمی:
 پیوسته دل‌ات شاد و لب‌ات خندان باد!
 همراه با آن غزلِ سرگیجه آوراز بس‌مهربانی و همدلی و اعتماد و امید به جهان و جهان‌آرائی با آواز آن دو بی‌ همتایی که آفتاب درخشان و خنکای خانه‌ها و خواب‌آکندگی پس از ناهار ایرانی‌ را رویای بیداری می‌‌کردند: بوی جوی مولیان آید همی‌...


وقت‌هایی‌ هست که چشم‌هایت ماهیان محال ارومیه می‌‌شوند. چنان ناگهان آب شور تلخی‌ از آنها شتک می‌‌زند که عدسی‌‌هایت پاره می‌‌شوند. چنان آه و افسوسی از نهادت زبانه می‌‌کشد چنان دودی از سرت می‌‌خیزد چنان‌چنان‌چنان شرم و درد و دریغی که خون‌ات سرخ‌تر می‌‌شود و گردش‌اش گیج‌تر از زمینی‌ که هر گوشه‌اش مشتی بیگانه سر به هم سر می‌‌کوبند: قوچ‌های حشریت سوزمانی‌سوز. چنان دشنامی از در و دیوار می‌‌بارد و چنان نام ایران در این دشنام‌باران گنداننده از هر سو لیز می‌‌خورد و چنان بازار تهمت و توهین و افترا و کلیشه و کورش و فرزند و آریا از همه سو داغ است و چنان دروغ و دغل با انگشت‌های قاره پیما و کج‌کلاه‌خان‌های وراج‌اش دور برداشته که انگار ایران گهواره‌ی ازلی ابدی همه‌ی شرارت‌ها و تباهی هاست. این طرف سوئیس است آن طرف دانمارک آن طرف فرانسه آن طرف آلمانی‌ که ناگهان موسیاه و سبزه‌ی بانمک فاشیسم و نازیسم و معمار هلوکاست همسایگانی سراپا دموکراسی و ناز و نعمت و آسایش و امنیت شده: آلمان دومی‌ که از جنگ جهانی‌ دوم کوچ کرد و ساکن تاریخ ما شد: جمهوری "فارس" آلمان فرزند آریایی کورش.
 یکی‌ به تیم آلمان گل می‌‌زند پاراگرافیست می‌‌نویسد: آفریقا دروازه‌ی آشویتس را فرو ریخت. مشتی جاهلِ مرکب خانه‌های افغان‌ایرانی‌های یزد را می‌‌سوزند و محله‌ی کشتارگاه را به ننگ و نفرت خودشان مسما می‌‌کنند آن دیگری می‌‌نویسد: اعتراف کنیم که ما کثیف‌ترین فاشیست‌های زمین‌ایم. آمین!( دون‌کورلئونه هم در گادفادر سه دقیقا در اوج جاه‌طلبانه‌ترین‌نقشه‌ی مالی‌-جنایی زندگی‌‌اش برابر کاردینالی با "چهره‌ ی انسانی‌" اعتراف کرد: من جنایت‌های بسیاری کرده‌ام. حکم قتل برادرم را داده‌ام ...اوهو اوهو اوهو...ای خاک بر سر گاد‌فدری که یک کشیش شپشو را پدر خود بخواند.)

چرا همه‌ی هست و نیست یک کشور را به نام قمهوری اسلامی تعمید می‌‌دهند؟ ملت ایران=جمهوری اسلامی. چرا از یاد می‌‌بریم که آنکه کوچک‌ترین فحش‌اش به ایرانی‌، فرزند کورش است  خودش زوزه‌ی گرگ خاکستری می‌‌کشد؟ فرزند کورش‌بودن ابلهانه است. درست!(کورش فرزند پندار و کردار خودش بود) اما آیا فرزند چنگیز‌خان‌بودن افتخار دارد؟ همه‌ی هم‌مرز‌های ما از دم دیگر‌آزار و نژاد‌پرست اند. کرد را در چهار( حالا سه) کشور می‌‌آزارند. خودش هم از همین الان دست کم در اقلیم آمریکایی‌‌اش پتانسیل نسق‌کشی‌ از دیگران را دارد.  بلوچ در هر چندسوی مرز تنگدست و تنگ‌آسایش و ناامن است. آیا مافیای سعودی و اماراتی عرب‌های ما را بیشتر دوست دارد؟ چرا عرب‌های هموطن-ناهم‌مذهب خودش را مثل گوسپند سر می‌‌برد و ولیمه‌ی فتح و ظفر می‌‌دهد؟ نکند این ناگهان‌ناایرانی‌شدگانِ از دم‌طیب و طاهر از شرایر ایرانی‌ فکر می‌‌کنند که کلید رستگاری همه‌شان دست چلبی‌های دلال جنگ غرب است. حمله‌ای می‌‌شود از چهار طرف ایران را می‌‌درند و یک‌شبه اقلیم‌های دموکراسی و رفاه از خاک سر بر می‌‌آورد! عجب! چه معجزه‌ای! پس هنر خودشان چه می‌‌شود؟ این که صدقه‌ی غرب است اگر داده شود. شاید غرب آنها را صادقانه دوست خواهد داشت. اوباما، اولاند، مرکل. چه عاشقانی! چرا از یاد برده‌ایم که آنچه ما را شقه می‌‌کند تنها یک کارد بومی به دست یک قصاب خودمانی نیست؟ چرا فراموش کرده‌ایم که این خون مسموم همه جا می‌‌ریزد. همه جا را آلوده. حتا، نه، به ویژه همانجا‌ی تر و تمیز فرندلی‌ای که چندین‌هزار‌نفر پشت کامپیوتر‌های هول‌انگیز‌پیشرفته‌شان نشسته اند و دارند نرزنبور‌های زندگی‌-گزشان را هدایت می‌‌کنند آنها که با انگشت‌هایشان از نظامی‌شهری در آمریکا هواپیما‌های بی‌ سرنشین را ژوبین‌افکن مرگ‌های زئوسی می‌‌کنند. این تمدن در همه‌ی قلمروهایش گندیده و انقراض یا بدتر از آن رسوایی بازگشت به بربریتی کاسته و چنگ و دندان‌چیده به ریش‌اش از هم‌اکنون می‌‌خندد. این توپ خشم و خشونت گسل‌گشا نام بسیاری از کشور‌ها و مردمان را پست و ننگین کرده. حالا هم نوبت ماست. آنکه می‌‌گوید همه‌ی ما از دم درنده‌ایم می‌‌خواهد درنده خوئی خود و امثال‌اش را تسکین دهد. ما نه نیکی‌ محض‌ایم نه پلشتی مطلق. استعداد پاره‌ای از این و تکه‌ای از آن را به بسیاری و درهم و برهم داریم. جارچیان نفرت و خشونت با نوشتن همه‌ی سیاهی‌ها به حساب نامه‌ی "فارس"ها سپید‌نامه نمی‌‌شوند.

آنکه همه‌ی شر و همه‌ی خیر را در دو کفّه‌ی یک ترازوی نامیزان می‌‌گذارد و انتظار دارد برای هوش سر‌خورده‌اش هورا بکشیم نبوغی بیش از بوش پسر و خامنه‌ای از خودش نجرقانده: محور شرارت. دشمن. دشمن. دشمن. ما آنها. بول‌شیت!

رود آموی و درشتی‌های او
زیر پا چون پرنیان آید همی‌.

۱۳۹۱ تیر ۵, دوشنبه

گرمسیری افسرده




این یخچال تازه‌وارد من، یکی‌ دو هفته‌ای بود که بازی در می‌‌آورد بی‌ آنکه مرا داخل بازی بداند. اصلا متوجه نیمه سکوت مرموزش نشده بودم. گاهی سینه‌ای صاف می‌‌کرد که بغرد ولی‌ فورا از نفس می‌‌افتاد. پیشتر‌ها به اندازه‌ی بیشه‌ای در کالاهاری، معدن توحش صوتی بود. آیا لایه‌ی اوزون‌برون یخچال من سوراخ شده یا دود و دم ناشی‌ از سیگار و کباب کرگدن بر آن تاثیر گرمخانه‌ای گذاشته؟ این یک پرسش جاودانه باز است. نوشیدن آب پرتقال تگری صبحانه از اصول دین من است. چند روزی بود که احساس می‌‌کردم این اصول دین، ولرم است. شگفت‌انگیز این است که اصلا به خیال‌ام نرسید که برای این تبِ بی‌ سابقه‌ یخچال را متهم کنم. در کمال خرافات آن را به حساب بد‌اختری خودم در گردش ماه و ستارگان گذاشتم. تا اینکه یک روز دیدم همه چیز در یخچال من دارد ولرم می‌‌شود. یخچال من ماکت زمین شده بود و قطب‌های منجمدش در حال گدازش. سرایدار جدیدمان ویکند را رفته بود ددر. به سرایدار پیشینمان گفتم. آمد دید که از پشت‌اش هم آب می‌‌رود. چطور من این آبریزش را ندیده بودم. این یخچال سرما خورده بوده؟ سرایدار باستانی یک اسکاچ‌چسبی به محل فرضی‌ سوراخ روی یکی‌ از لوله‌های نازک  چسباند و رفت. همان شب خودم به یک کشف رسیدم: اگر خوراکی‌ها و آبکی‌‌ها را ته قفسه‌ی میانی‌اش می‌‌گذاشتم آنها را تا حدودی خنک نگه می‌‌داشت. باقی‌ مناطق تروپیکال شده بود. طوری که اگر خوب گوش می‌‌کردی از آن گوشه‌های دنج صدای ساز و آواز و پایکوبی سالسا‌واری هم می‌‌آمد. حتا با اندکی‌ دقت می‌‌شد رنگ‌های پیراهن‌های بومیان غرایب را هم حدس زد. چه نسیم هاوانا‌نژادی می‌‌وزید. فکر کنم می‌‌شد صدای نطق‌های دوازده ساعته‌ی فیدل جوان و چاوز کهنه‌نهال را هم شنید. شبح‌خرخر انفجاری هسته‌ای هم خلیج خوک‌ها را کابوسمند می‌‌کرد. حالا این حرف‌ها چه ربطی‌ به سیاره‌ی یخچال من دارد؟ چه می‌‌دانم اما می‌‌دانم که من دچار یک اضطراب پیرکننده شده ام. یک اضطراب مایاییِ دو هزار و دوازده ولتی. چند روز پیش خرید کلانی هم کردم از جمله یک هندوانه سه چهار برابر سرم. اگر این مغز سرخ در کاسه‌ی سر من بود حالا حال و روز این سیاره به بهار نئاندرتال می‌‌مانست. به آن روزی که یکی‌ استخوان ساق چپ آهویی‌ را خراشید و تراشید و سوراخید و از آن نیا‌ی نی‌‌ را پدید آورد. در آن دمید و دیگران را گرد خود به افشاندن دست و پایکوبی انگیخت. قرار است فردا این صاحبخانه‌ی خنک بیاید و ببیند با این نیمه نعش واپسین نئاندرتال چه باید کرد. دیگر بخش فریزر نمی‌‌بندد. تکه‌هایی‌ از چند گاو و پرنده در آن در انتظار رستاخیز آب می‌‌شوند اما هنوز این بخش خنک است. بسیار خنک. سه چهار درجه بالای صفر. خلاصه حال این ماشین زمستان صحرایی شده. امروز با دلی‌ سرشار از احساسات عباس‌مار‌سفیدی، نزدیک بود ترانه‌ای با این مضمون بنویسم:

تو همون بستنی داغِ تو ایگلوی منی
یخ مایع تو رگ موی منی
دختر اکبر‌مشتی‌
از آلاسکا برگشتی‌
چقدر تو سرخ و داغی‌
لبو‌فروش رشتی
آخ!
آخ!
جون!
جون!
کبابتم تابستون

۱۳۹۱ خرداد ۲۹, دوشنبه


سایه ی چهره‌اش بر چهره ی کودک اش، برگی از آسمان و لحظه‌ای از آفتاب: مهشید شریفیان

به شاعران صله می‌‌دادند
به من فاصله دادند

در مادرم به هوش آمدم
با جیغ مرا راند
دویدم در زبان
کشورم گریخت
با نوشتن هر خطی‌
پشت سرم مرزی
دروازه‌اش را بست

می‌ ترسم بادبادک شوم
با نوشتن یک واژه
یک واژه ی دیگر
بگسلم
رشته از انگشت تنی‌
که دیگر از من نیست

۱۳۹۱ خرداد ۲۰, شنبه

دوچرخه سوار‌ی



هر روز باید دو‌چرخه‌سوار‌ی را باز‌بیاموزی. روز نخست‌اش ساده است. چند بار زمین می‌‌خوری بر‌می‌ خیزی دوباره سوار می‌‌شوی زمین می‌‌خوری بر می‌‌خیزی. سختی از روز دوم آغاز می‌‌شود و تا واپسین روز دو‌چرخه‌سوار‌ی به درازا می‌‌کشد دقیقا به این دلیل که تو هرگز دیگر همانطور که در پایان روز نخست سوار شدی سوار نمی‌‌شوی. یک روز سر بر فرمان و پا‌ها در هوا با دست‌هایت پدال می‌‌زنی‌. پدال‌پدال‌پدال‌ها می‌‌زنی‌ می‌‌زنی‌ می‌‌زنی‌ یک روز با شصت دست چپ و انگشت کوچک پای راست ات یک روز با باسن ات فرمان را روا کرده با سبابه‌هایت یک روز با دماغی نشسته بر زین‌سوت‌زنان‌ترانه‌ای ناشناس را یک روز با اخم پرتره‌ی لودویک‌ون هنگام چشم‌غره رفتن به بوق یک روز با قهقهه‌ی نتی موزار در سرخی مس یک روز به حالت مراقبه‌ی بودا بر میله‌ی جلو با لبخند یک روز با شمشیر آخته‌ی چنگیز خیره به هندوانه یک روز با اراده‌ی معروف یک تنبل یک روز به حکم کنفیکون یک روز با صدور دستور کتبی‌ به نیروی جاذبه یک روز با هوا‌ی حوزه‌ی مغناتیس یک روز با خرناس هیپنوتیزم یک روز با پچپچه‌ی پارانویا یک روز با خمیازه‌ی یک‌دوجین‌واژه‌ی خسته یک روز با علم لدنی یک روز با خیال خشک یک روز با اندیشه‌ی تر  یک روز با اعتماد‌به نفس راننده‌ی تراکتور‌ی در سوسیالیسم سابقا موجود یک روز با جمله‌ی نیمه تمام درشکه‌ران غصه در گیومه‌های حومه‌ی قرن نوزدهم یک روز با رویا‌ی دیوانه ‌اسب یک روز با دوال‌پایی‌ بر گردن یک روز با اسم شبی فراموش‌شده یک روز با ارواح گلّه‌ای کرگدن بر شانه‌ها یک روز با کوله باری از طومار نام‌های آویزان یک نسل یک روز با سلامی‌ دوباره به باز‌خدا‌حافظ و یک روووووزِ آینده با دست مست و پای پایان کسی‌ که از روان دو‌چرخه افتاد در خیال نخستین‌سوار تاریخ سواره افتاده‌ی برای همیشه غش کرده‌ای که دیده کسی‌ از آینده‌ی نژاد‌ش سوار چیز ناشناسی که می‌‌چرخیده می‌‌آمده آمده زنگ‌زنان گرد او گشته گشته گشته با او دچار سرگیجه‌جای دو چرخ خود‌چرخ بی‌ ایست در شیهه‌های خام : هیچوقت دوباره سوار‌ی این یکِ دو‌گانه را نخواهی آموخت اگر.



مرا ب

  مرا برده‌ا‌ند و من هنوز اینجایم مرا مرده‌ا‌ند و من هنوز اینجایم مرا نصفه‌نیمه خورده‌ا‌ند و من هنوز اینجایم نگاه کن! برده‌مرده‌نصفه‌نیمه‌خو...