۱۳۹۱ آذر ۱۳, دوشنبه

که کبرا‌شاه



شاه‌کبرا غول‌مارِ مار‌خوار که چشم‌اش تنها جنبندگان را می‌‌بیند
که با زبانه‌اش از هر جنبنده‌ای بو می‌‌برد
که می‌‌تواند تا یک سوم درازا‌ی لوله‌تن‌‌اش از جا برخیزد و حمله برد
که زهرش هر چند نه کشنده‌تر از کبرا‌ی معمولی‌ اما چنان بسیار است که با یک گزش تواند مرگ را در یک فیل بالغ برابر با بیست‌تن‌ انسان تزریق کرده در چند دقیقه بکشد
که زهرش را برای بی‌ حس کردن شکار و گوارش آن از پوست تا استخوان به کار می‌‌برد
که در قلمرو گسترده‌ای از هند تا هند و چین مادر بس‌بی‌ شمار اسطوره‌های نو‌زایی‌ و باروری است
که در پرستشگاه‌های لینگم: کیر, همه جا گرد لینگم‌دیس‌ها حضور پیچیده‌ی سنگی‌ دارد که که که که که‌ها
("بوگام داسی"رقصندهِ پرستشگاه کیر بوف کور و آن دو برادر که به خواست او به آزمون مار ناگ تن می‌‌دهند را به یاد داری؟)
بله شاه‌کبرا با چنان هاله‌ای از شکوه و افسانه و ترس، یک جاندار آزرم‌گینِ آرام و  بی‌ آزار است که می‌‌تواند در همسایگی انسان به سر برد بی‌ آنکه به او آسیب رساند
که دیده شده که کودکان با او بازی می‌‌کنند
که در برخی‌ از روستا‌ها‌ی تایلند به جای مرغ و خروس، شاه‌کبرا می‌‌پرورند
که در سراسر قلمرو‌اش جشنی نیست که بی‌ حضورِ شوق و هول‌انگیز او برگزار شود
که زنان میانماری در رقصی پر‌ترفند لب بر لب او می‌‌گذارند یا سرش را در دهان می‌‌نهند
که او تنها در دفاع از خودش و تخم‌هایش حمله می‌‌برد
که اگر کاری به کارش نداشته باشی‌ جوی‌وار از کنارت می‌‌لغزد
که ممکن است چشمکی یا سوتی هم به تو بزند: چطوری دو‌پای هذیانگو؟
که او به انسان کاری ندارد چون او را داخلِ مار نمی‌‌داند
که انسان خوراک او نیست
که بر عکس افعی که به اقتضای طبیعت‌اش مافیا‌لوله‌ای سراسر فشافش و خشم و خروش و حمله است و اگر در نیشرس‌اش باشی‌ به قصد کشت می‌‌زند بارها دیده و آزموده شده که کبرا‌شاه در بیشتر حمله‌های دفاعی‌اش هشدارگر است
که نمی‌‌زند
نمایشِ زدن می‌‌دهد: با دهان بسته زیر سرش را به هدف می‌‌کوبد:
بزن به چاک وگرنه می‌‌زنم به چاک‌ات!

که این مار بود که ما را از جلد عصمت کتابی‌ بیرون کشید
که به ما یاد داد که خود را از چشم خدا‌ی کاتب بدزدیم:
چه کسی‌ به تو آموخت که از عریانی‌ات خجالت بکشی؟
که مار با من سخن گفت و ادامه‌ی مار است سخن من:

مار‌ها تورات نمی‌‌خوانند
مار‌ها می‌‌نویسند
گنجی نهفته دارم از طومار‌های مار‌نبشته
که هر بار که خطی‌ از آن می‌‌خوانم
گلویم هزار‌توی بیشه‌ها می‌‌شود
نینوا‌ی بیابان‌ها
و سلیمان شاعر مورچه‌ها بود
مورچه‌ها تلمود هم می‌‌خوانند


پانزده ساعت از دیروز من در دو سه صفحه‌ی فیسبوک، به خواندنِ خروار‌ها کامنتِ "جّن‌زدگان"ِ مجازی، سپری‌مسموم شد. آنچه‌ها که خواندم مو بر تن‌‌ام شاخستان کرد. پیوتر‌استپانویچ‌هایی‌ افعی‌خوار و پر‌فشافش که سیلِ زرد‌زهرشان عصر‌ی را از پا می‌‌انداخت. انبوهی از دوستان پیشین که تنها در دشمنی صمیمی‌ می‌‌شوند. عربده‌کشانی که مداحان بیت عظما باید از آنان آیینِ گزش بی‌ گذشت بیاموزند. مشتی حق‌به جانب با جوانبی برجسته از رگ‌های سرشار از ادبیت و تفلسف و حقیقت و شقیقت و اخ و تف و تفرعن و توفش و تفتیش به نام نامی‌ انسانی‌ که شاه‌کبرا داخل خوراک ندانست و بر بی‌ سوراخی او گریست: ( برگشته بشمار!)...هژده هفده شانزده....بیست و یک‌ک‌ک‌ک‌کِ دسامبر؟
چه خوش‌ام می‌‌آید تقویم نبوت شمنی مایا‌ها و هوپی‌ها نه پایانِ پایان‌ها- که زمین از این پایان‌ها بسیار دیده- بلکه نقطه‌ی پایانِ فراموشی‌ناپذیری بر کتاب این دروغِ دو پا بگذارد و به یادش آورد که زمین زیر پایش همیشه همانجا که می‌‌پندارد نیست که روزی این مدارِ مادرانه‌ی شمسی‌ با دوازده فرزندش اینجا نبود و باز تواند که نباشد که تمام این تمدن با یک فوتِ خورشید، شاه‌کبرا‌ی دود می‌‌شود که که که که


۱۳۹۱ آذر ۸, چهارشنبه

مگر میخ‌آهی بکشد





به مادری و دخترش: مریم مصطفوی-ندا آریا


مگر میخ‌آهی بکشد از چلیپا
دستگیره بگسلد از آسمان
پسر سوراخ‌های نبشته
پیاده شود در نجار
جار بکشد از نگاه‌اش ارّه
بدود به کورانه کشیدن
بدواند جنگل از جا
-نمی‌ خواهم
از نمی‌‌خواهم‌اش دیوانه شود پدر در
تابوتِ عهدِ گسسته
زخم جدید
خط بخورد


۱۳۹۱ آذر ۵, یکشنبه

تک‌گوییِ حلقه‌ها



به پرستو نیکقدم و چکاوک‌اش




تک‌گوییِ حلقه‌هایِ شرق نزدیک به غشِ ناشی‌ از صرعِ زنجیر‌ی که می‌‌توانست به درد بشریت آزاد از خرد موعود بخورد یا نخورد:
ول می‌‌کنم می‌‌رم از شر همه تون راحت میشم
ول می‌‌کنم می‌‌رم از شر همتون راحت
ول می‌‌کنم می‌‌رم از شر همه‌تون
ول می‌‌کنم می‌‌رم از شر
ول می‌‌کنم می‌‌رم از
ول می‌‌کنم می‌‌رم
ول می‌‌کنم
ول‌ل‌ل‌ل‌ل

آهای! کجا!
منو با خودت ببر!
منو هم با خودت ببر!
منو هم با خودت ببر نذار اینجا تک و تنها بپوپوسم
منو هم با خودت ببر نذار اینجا لب مرگ‌و ببوبوسم
منو هم با خودت ببر نذار اینجا لب مرگ‌و ....کسی‌ به زنجیر‌منجیری چیزی نیاز ندارد؟ ما در زندگی‌ اجتماعی پیشین خود وظایفی داشتیم دست می‌‌بستیم پا می‌‌بستیم در می‌‌بستیم دروازه می‌‌بستیم لنگر می‌‌بستیم باغ می‌‌بستیم وحش می‌‌بستیم صف می‌‌بستیم حلقه به حلقه روی هم کنار هم زیر هم می‌‌نشستیم نقل مجلس شب‌نشینی زندانیان می‌‌شدیم توی شعر‌ی سرودی ترانه‌ای قبض خرید و فروش روحی‌ روانی‌ چیزی می‌‌جرینگ‌جرینگیدیم دست نسناسی می‌‌چرخیدیم بر پشت حسین‌دیوانه‌ای نزول خونین می‌‌کردیم حضور صحنه افروز داشتیم رشته‌ی سنگین تمدن بودیم عزت داشتیم احترام داشتیم وزن داشتیم قافیه داشتیم عمو‌ی بافنده داشتیم عکس داشتیم تفصیلات داشتیم مصاحبه داشتیم: احساس شما چیست؟ بستگی! شعار شما؟ همبستگی‌؟ وظیفه‌ی شما؟ پیوستگی! من گیسِ لنگر تایتانیک بودم من پای فیلِ سفید بودم من گردن ببرِ بنگی بودم من رشته‌ی گریبان اوین بودم من سوگ‌افزارِ اسید الشهدا بودم من مچ مریلین مونرو بودم من کمر سن فرانسوا بودم من بند تنبان مجنون بودم من سلسله‌ی زلف لیلی بودم من حافظه‌ی ماکارونی بودم من استبداد فضا بودم من چسب خط چینی‌ بودم من نگاه مار زنگی بودم من آواز دیو بودم من سکوت چار‌دیوار بودم من یک حلقه دو حلقه سه سیصد همه ی حلقه‌های زنجیر‌ها و زنجیره‌‌های از ازل تا اکنون تا ابد بودم و هستم و خواهم بود و
س س س سرِ صرصر زبانه‌ی پرچ‌شده‌ام حکمتی ساییده میخ
آرد کف دهن حلقه‌ی گمشده‌ام آبابابابِ د‌د‌در‌در‌دریا‌یا‌یا
ی یه یک ل لگ لگدِ پر‌ر‌ر‌ر جر‌جر‌جرررررینگ به خا
به خا
به یه
به یه‌ی ممخ‌مخ ترعم!

-آهای! واررواررا واررواررونوا!
پررنسِ معاصر به هوش آمد!
یک انگشتانه شررری بیار‌ر برریز توی حلق‌اش!


۱۳۹۱ آبان ۲۳, سه‌شنبه

واپسین آواز یک اعدامی : نظام مالکی





http://soundcloud.com/hooshan/o7sbahilu8w2


در دوستی‌‌های کودکی و نو‌جوانی، ‌‌خویشی غریبی با نخستین عشق‌ها هست. یک‌دفعه یکی‌ دو تا سه تا از همسالان چنان با جان تو همسایه می‌‌شوند که انگار از ازل آنها را می‌‌شناخته‌ای حال بازشان یافته‌ای. شمس تبریزی، تمثیل نمایانی در این باره دارد که گویا این آدم‌هایی‌ را که اینجا اینقدر دوست داری دوست داری چون در عالم ذ‌ر آنگاه که خدا ارواح همه‌ی آفریدگانِ پسین را یکجا گرد آورد اینها در آن ازدحام صف اندر صف به تو بسیار نزدیک بوده‌اند و تو آنها را می‌‌دیده‌ای و آنها تو را می‌‌دیده‌اند  و از همدیگر خاطره‌ای ازلی دارید. چنین است که "اینجا" آنها را باز به یاد می‌‌آوری بی‌ آنکه بدانی که به یاد آورده‌ای. من سه چهار نفر از این به یاد‌آورده‌ها را هنوز از دوران دبستان به یاد دارم. با همان چهره‌‌های کودکانه و چهره‌ ی کودکی که خودم بودم. ما یکدیگر را چنان دوست داشتیم که ماهی‌‌ها آب را. در خواب‌هایمان هم از هم لبریز بودیم. چه قهر و آشتی‌‌ها و بازی‌ها و بازیگوشی‌ها و شیطنت‌ها و حسادت‌ها و بخشش‌هایی‌! چه رنگ‌ها و صدا‌هایی‌! هنوز از آنهمه خاطره سر من آینه‌ی درخشان ظهر‌های جنون‌انگیز خرداد و نام آن دبستان:ششم بهمن،  و چهره‌‌های آن معلم‌ها و آن کودکان و آن جیرفتِ انگار‌ناگهان‌از آسمان‌افتاده نشکسته‌ی داغ دیوانه است. یکی‌ از آن یاران دبستانی من همین‌جا از فیس‌های عزیزِ بوک است.به یاد دارم که ما حتا هنگام نشستن یا ایستادن هم حالتی همانند دویدن داشتیم انگار شتاب داشتیم که هر چه زودتر به آینده پرت شویم. همدیگر را بی‌خود و بی‌ جهت چند بار به نام‌هایی‌ که آنقدر می‌‌شکستیم تا چیزی چهچهه وار شود صدا می‌‌کردیم. به انبوهیِ دسته‌ای پرنده. سه چهار نفره در کنار هم لشکری از انسانیت بودیم. با همه‌ی معنا‌های متضادی که این کلمه‌ی عجیب می‌‌تواند بیاراید. از همان وقت می‌‌شد یا نمی‌‌شد حدس زد کی‌ چقدر دورتر یا کورتر می‌‌پرد یا نمی‌‌پرد و در حواشی امن بال‌بال می‌‌زند یا نمی‌‌زند. انسانیت، خودش را چون یک بازی ناشناس باز می‌‌کرد و می‌‌بست. کتاب غریبی بود. دستِ پنهانی که گاهی سیلی‌ می‌‌زد گاه ناز می‌‌کرد. همانجا بود که اشقیا‌ی آینده را هم می‌‌شد در حیاط دبستان دید. جنایتکاران نارس. یک غول‌بچه‌ی بی‌ شاخ و دمی را به یاد دارم که دهان‌اش پر از نیش گراز بود. قهرمان سنگینوزن بدریختی و زمختی و ناهنجاری. این موجود که همسایه‌ی ما هم بود یک تکه سنگ می‌‌گذاشت لای انگشت‌های سبابه و بزرگ‌اش و قهقهه زنان و ناغافل می‌‌زد توی سر هر کسی‌ که سر راه‌اش بود. اگر کسی‌ دم دست و بال‌اش نبود پرنده می‌‌کشت. گربه می‌‌گرفت. دم گربه گاز می‌‌گرفت. هر روز فلک می‌‌شد و باز روزی از نو. من و دوستان‌ام دو سه بار با کمال میل با او کتک‌کاری کردیم. پارکینگِ بولدوزر‌ها بود یک‌تنه دبستانی از بانسرها و گانگسترها  آن ابن ملجم‌زاده‌ی نابکار! این آدم دیرتر رفت توی خودش. آرام و سر به زیر شد. فکر می‌‌کنم پس از مرگ بسیار عجیب پسر دایی‌اش که از دوستان نازنین ما بود. یک روز "هوشو=هوشمند" به مدرسه نیامد. توی خواب مرده بود. بوی درام می‌‌آید. درامی در کار نبود. آن بچه‌ی لاغرِ قدبلند شوخ‌مهربان و دقیقا انگار از لج نام‌اش کم‌هوشِ رو به خرفتی، مادر‌زاده مشکل قلبی داشت.ما هیچ بدمان نمی‌‌آمد فکر کنیم که :‌ای حسینو‌لردی!...سر هوشو را هم تو له‌ نکردی! لرد، مثل سرد به گویش جیرفتی یعنی‌ بیرون. لردی یعنی‌ بیرونی. ما بچه‌ها (شاید خودم) این اسم را روی آن اجنبی ناهنجار گذاشته بودیم که با اسم من قاطی نشود چون اتاق آنها رو به خیابان باز می‌‌شد بر خلاف ما که آنوقت‌ها در خانه‌های اجاره‌‌ای توی حیاط که ساحل زیبا باغی‌ بود که دریا‌وار در برمان می‌‌گرفت. به ویژه شب‌های بهاری مهتابی. احساس می‌‌کردی که شکوفه‌ای بر شاخه‌ی نارنجی. یک روز ما مشتی بچه‌ی ندانم‌کار یکصدا در سوگ هوشو زار زدیم. این حسینو لردی رفت یکگوشه ایستاد و با چشمان کسی‌ که مردوزمار دیده زل زد به سوراخی در ذهن‌اش و آرام، آرام، آرام‌تر شد طوری که دیگر حضورش را حس نمی‌‌کردی. ما از آن پس از او مراقبت می‌‌کردیم که کسی‌ آزاری به او نرساند. آیا عارف شده بود بی‌ آنکه معرفت داشته باشد؟
حالا بیا با من به دوازده سالگی زیبا در مدرسه‌ی راهنمایی‌ یادم نیست چی‌. ما با برخی‌ از بچه‌های دبستان با هم به آنجا رفتیم. بعدا حتا با هم به هنرستان کشاورزی رفتیم که مختلط بود و ما به عشق بی‌ ناموسی با دختر‌ها به آنجا رفتیم بی‌ هیچ ربطی‌ به هنر کشاورزی، و بی‌ آنکه کامی‌ روا کرده باشیم. یک بار هم آنجا رد شدم. در خلوت به خودم می‌‌گفتم حسین رفوزه. ما از نخستین موجودات راهنمایی‌ بودیم: نظام جدید. حالا لوار گیج رودبار را زیر جگرم حس می‌‌کنم. لوار=نام نوعی باد خشک، ویژه‌ی جیرفت و رودبار. این باد در تابستان دقیقا نفس تنور بود. چهره‌ را شعله ور می‌‌کرد. اینهمه حرف زدم تا از نظام و نظام جدید بگویم. به شوخی‌ به او نظام جدید هم می‌‌گفتیم. نظام همان سال آمد و از همان نخستین روز یار غار من شد. یک فر و شکوهی داشت این نظام. بی‌ آنکه هیچ استعداد ویژه‌ای داشته باشد دارای برازنده‌ی همان چیزی بود که امروز فرهنگ می‌‌نامیم. چیزی کیمیا. نظام از خوانین رودبار بود ولی‌ شهر به او می‌‌ساخت. اسفنج تمدن بود. او و من از اهالی راز مدرسه به شمار می‌‌رفتیم. ما دختران و پسران و جوانان و اطلاعات هفتگی و خلاصه هر چیزی که به دستمان می‌‌رسید می‌‌خواندیم و شوخی‌‌های ما پر از خوانده‌هایمان بود. گاهی پاراگراف‌های کاملی را از بر کرده با دکلمه‌ی آنها بی‌ مخ‌های مدرسه را میخکوب می‌‌کردیم. نظام از نخستین مشوق‌های انشأ‌ها و نخستین شعر‌های من بود. یادم هست که دومین شعر زندگی‌‌ام را برای او خواندم. اولی‌ را زیر شن‌های بستر خشک رودخانه‌ی فصلی ملنتی پنهان کردم. آن یکی‌ را هم می‌‌خواستم در بستر هلیل بکارم. آن را برای او خواندم. یادم نیست چه گفت اما حالت چهره‌اش را به یاد دارم که درخششینیک‌-خواهانه در آن بود.ما بیشتر وقت‌ها با هم می‌‌گفتیم و می‌‌خندیدیم و روزهای جمعه واقعا دلمان برای همدیگر تنگ می‌‌شد. یک روز پس از نخستین شعر‌خوانی این نظام با نمک و معرفت برگشت و با یک حرف خنک خودش را در چشم من زیر و زبر کرد. یک حرف بچگانه. یک پز بی‌ جا. یک لگد به روز ازل. درست به یاد دارم که اسم و رسم و یاد و خاطره‌ی او مثل یک قطره‌ی سرد از دل من چکید و خزید توی زمین یا بخار شد و رفت هوا. هرگز ندانستم که چرا آن سیب خوش رنگ و بو چنان کرم بدریختی ریخت. یادم هست که گزش اصلی‌ در حرف او نبود در لحن‌اش بود. ناگهان در آن روز داغ از دهن برادرانه‌ی او برف بارید. تگرگ بارید. من به او پشت کردم و دیگر با او حرف نزدم. او هم آنقدر غرور و فرهنگ داشت که بداند حیف است یک قهر سرنوشتی را خراب رنگ و ریا کرد. آن سال من رد شدم. اگر در مورد مجله‌های کشور از من امتحان می‌‌گرفتند می‌‌توانستم شاگرد اول هم بشوم. سال دیگر نظام نیامد. دیرتر‌ها همین چند ماه پیش،  دانستم که با خانواده‌اش به شیراز کوچیده بوده بوده‌اند. پس از انقلاب هم دیگر او را ندیدم یا دیدم و با او رودررو نشدم تا اینکه در میانه‌ی دهه‌ی شوم شصت،  روزی اینجا در مونترال، در بالکن خانه‌ام نشسته بودم و روزنامه‌ی کیهان لندن را ورق می‌‌زدم که یک‌دفعه چشم‌ام زخمی شد. انگار خاری از روزنامه رویید و رفت توی چشم من. در گوشه‌ای پرت از روزنامه با سه چهار خط زمخت، اسم مشتی انسان را ردیف کرده و نوشته بودند اینها دیروز به فلان وبهمان جرم در استان کرمان تیرباران شدند. یکی‌ از آن اسم‌ها نظام مالکی بود با یک نظام دیگر و یک امین‌رضا و یک...هر سه از خویش‌های نزدیک یکدیگر. همه‌ی آن اسم‌ها را می‌‌شناختم ولی‌ این اسم ناقوس دوازده سالگی من بود. پس نظام جمهوری اسلامی آمد و نظام جدید را به خاک و خون کشید.در داستان نظام و آن چند کشته‌ی دیگر، چیزی از حماسه به معنا‌ی روشنفکر‌پسند آن نبود. داستان قتل یکی‌ از خویشان اینها به دست کسی‌ از طایفه‌ای دیگر، یک سال پیش از انقلاب بود و تحریک این چند جوان از سوی مادر آن کشته و کشتن آن قاتل به قصد انتقام. همین. به همین سادگی‌ غم‌انگیز عشیرتی. چیزی که هست آنها را سال‌ها در زندان نگه داشتند و به قصد میان زندگی‌ و مرگ معلّق کردند و یک روز در زندان به آنها خبر دادند که چه نشسته‌اید که سه روز دیگر تیرباران می‌‌شوید. آنچه در این فایل صوتی می‌‌شنوی آواز عافیت‌سوز نظام است. واپسین آواز او میان آن چند تن‌ دیگر.این را از روی نواری که به نظر می‌‌رسد چیز‌های نامربوط به این آواز هم در آن بوده پیاده کرده‌اند. این تکه سه روز پیش از اعدام نظام و خویشان‌اش ضبط شده. آن را سه ماه پیش، ‌‌خویشی نو‌جوان از ایران و از طریق جیمیل برای من فرستاد. وقتی‌ به آن گوش کردم نزدیک بود از هوش بروم. هیچ چیز به اندازه‌ی این صدا غمِ تا سرحد یک شوخی‌ فجیع‌سرکش و غرورِ پر‌افسوس و ریشخند خویشخندِ رودبارِ نازمینی جیرفت، این قلمرو از سیاره‌ای دیگر‌افتاده‌ی معروف به هند کوچک ایران را برای من ترجمه نمی‌‌کرد. در این شیوه که نظام اینجا می‌‌خواند پدر من نامدار بود و یکی‌ دیگر. منطقه‌ی ما از نظر موسیقی‌ بسیار تنگ‌گلوست. همان ساز و دهل و چیز‌هایی‌ به نام " راه" که در عروسی‌‌ها می‌‌خواندند و این آواز‌های جگر‌دوز که انگار از کهکشانی دیگر بودند. وقتی‌ برای نخستین بار فلامنکو شنیدم مو به تن‌‌ام مورچه شد. تنها در فلامنکو می‌‌شد صدا را به چنان اوج‌های دوار‌انگیزی پرتاب کرد.
یک لحظه صبر کن ببینم. این کیست که دارد می‌‌خواند؟ کنار فایل نوشته بود: نظام مالکی. من به تنها کسی‌ که فکر نکردم همان نظام جدید بود. از آن خویش‌ام پرسیدم این نظام از بچه‌های پس از انقلاب است؟ گفت نه! این نظام از نسل خود توست. شنیده‌ایم که همکلاس و دوست نزدیک تو بوده.بیش از این نمی‌‌شد از این بازی سرنوشت‌نام بلرزم. گفتم نظام در گفتگو صدای روشن و کودکانه‌ای داشت ولی‌ هرگز نشنیده بودم که آواز بخواند. او فرهنگ داشت ولی‌ استعداد نداشت و همین به گمان‌ام او را در نهان می‌‌خورد. گفت در زندان با یک آدم خوش‌آوازی آشنا و از راه گلوی او به کشف گنج نهفته در گلوی خودش می‌‌رسد. از نظام تنها همین چند دقیقه به یادگار مانده. شبی که حکم آنها را می‌‌دهند اینجا برای خودشان جشنی می‌‌گیرند و نظام در میان شوخی‌-خنده‌های همسرنوشتان این آواز واپسین را می‌‌خواند.
این قو را روز ازل دیدم.
این قو از روز ازل می‌‌خواند.
باید هستی‌‌ها از پی‌ روز ازل و دو دهه و اندی پس از مرگ‌اش او را می‌‌شنیدم.
تو هم حالا بشنو!
سه روز بعد آن چشمه‌ی پر جوش و خروش و دوستان‌اش را می‌‌برند و در گورستان جیرفت تیرباران می‌‌کنند. بله! در گورستان! بی‌ آنکه حق خفتن در خاک سرد آنجا را داشته باشند.



۱۳۹۱ آبان ۲۱, یکشنبه

مرگ یا مرگ




نمی‌ دانم خودم را بکشم یا خودم را نابود کنم یا خودم را تیر بزنم یا خودم را سمّ بدهم یا خودم را غرق کنم یا خودم را پرت کنم یا خودم را زیر بگیرم یا خودم را دور بیندازم یا خودم را جر بدهم یا خودم را چاقو بزنم یا خودم را شقه کنم یا خودم را اره کنم یا خودم را ببرم یا خودم را چرخ کنم  یا خودم را بپزم یا خودم را بخورم یا خودم را بدهم خام‌خام گرگ و شیر و کفتار بخورند و با خاطره‌ی خوشمزه‌ام بدوند یا خودم را دار بزنم یا خودم را بنشانم روی صندلی الکتریکی‌ یا خودم را حل کنم توی حوض اسید یا خودم را چلو‌اوتو کباب کنم یا خودم را موش طاعون کنم یا خودم را زیر پا له‌ کنم یا خودم را آمپول هوا بزنم یا خودم را خفه کنم یا خودم را زنده به گور کنم یا خودم را شهید طریق ذکر الحمار کنم یا خودم را آلت استشهاد کنم یا خودم را لعبتک جهاد کنم یا خودم را تیغه بگیرم از گرسنگی‌تشنگی بکشم یا خودم را هیروشیما کنم یا خودم را ناگازاکی کنم یا خودم را دارفور کنم یا خودم را بغداد کنم یا خودم را قندهار کنم یا خودم را موگادیشو کنم یا خودم را یوم کربلا کنم یا خودم را ارض عاشورا کنم یا خودم را گراوند‌زیرو کنم یا خودم را بزلزلم یا خودم را بتوفانم یا خودم را بخشکانم یا خودم را بترکانم یا خودم را
اندازه بگیرم ببرم بدوزم تن‌ مرگ کنم که جهان زهره ترک شود از سرشت شیک‌ام
یا نمی‌‌دانم ولی‌ می‌‌دانم که خودم حکم خودم را به جرمی‌ که تو دیکته می‌‌کنی‌ نمی‌‌نویسم مرگ
موتور زندگی‌ من است
می‌ خواهم آن را پیاده کنم سوار کنم پیاده شوم سوار شوم
شعر من است
می‌ خواهم آن را بنویسم امضا کنم بنویسم امضا کنم بنویسم امضا کنم بنویسم خودِ خودِ من است
می‌ خواهم آن را بزنم ارضا شود بزند ارضا شوم
آینده‌ی من است
می‌ خواهم آن را بیایم بروم بیایم بروم بیایم
خدای کنار من است
ببوسم یا بزاید
مرگ
یا مرگ
الف من
یا‌ی من است
می‌ خواهم آن را


۱۳۹۱ آبان ۱۸, پنجشنبه

جوانکشی-Jeune-ocide

جوانکشی-Jeune-ocide




poème et chant: président Hossein Sharang
Musique: Claude Maheu
de Albom Hoosha
2005

جوان را می‌‌کشند

که کیکاووس بخوابد

جوان را می‌‌کشند

که بی‌ کابوس بخوابند

جوان را می‌‌کشند

که رویا بترسد

جوان را می‌‌کشند

 که فردا نیاید

جوان را می‌‌کشند

که اسطوره بجوشد

جوان را می‌‌کشند

که تاریخ بشویند

جوان را می‌‌کشند که بز زیباتر بخواند

جوان را می‌‌کشند

که نامه‌ی کهن، تازه بماند

جوان را می‌‌کشند

تا فراموش کنند

که خود نیز روزی جوان بوده‌اند

۱۳۹۱ آبان ۱۳, شنبه

خردمندانه‌تر این نیست که؟




ماکیان دیوانه نگاهی‌ به تخم‌های گذاشته‌اش کرد و گفت: کی‌ بنشیند‌ روی اینهمه فندق! خردمندانه‌تر این نیست که همه را بخورم یک تخم بزرگ بگذارم کرچ بنشینم روی یک هندوانه؟ در کمال خرد تخم‌هایش را خورد و یک هندوانه گذاشت. نگاهی‌ مغرورانه به دور و بر کرد و گفت: هوم! چه ابر‌تخمی! اگر روی همه‌اش بنشینم به زودی این دور و بر پر از جوجه هندوانه می‌‌شود. خردمندانه‌تر این نیست که یک قاچ از آن را بخورم کرچ بنشینم روی بقیه‌اش؟ یک جوجه هندوانه کمتر! زندگی‌ بهتر! رفت از توی آشپزخانه‌ی صاحب‌اش یک کارد آورد. تیز کرد و یک قاچ برید و خورد و گفت: شکر خدا‌وحش! آمد بنشیند‌ روی بقیه‌ی هندوانه. مهمان‌های صاحبخانه آمدند. ماکیان خردمند باز به خودش گفت: همیشه برای کرچ‌نشستن وقت هست. خردمندانه‌تر این نیست که این کارد را بدهم به صاحبخانه تا سرم را ببرد بدهد طفلکی مهمان‌ها‌ی گرسنه بخورند؟ به نظر می‌‌رسد مدت‌هاست یک خوراک مرغ توپ نخورده‌اند. فکر نکنم در تاریخ مرغ و مرغ‌خواری تا کنون ماکیانی به صاحب‌اش چنین پیشنهاد فداکارانه‌ای کرده باشد. شک ندارم پس از این بزرگواری لانه‌ی بهتری برای خودم و جوجه هندوانه‌های خوشگل‌ام خواهد ساخت و من هندوانه‌های بسیاری تحویل جامعه‌ی بشریت خواهم داد. با غرور یک شهید پیش از شهادت کارد را داد دست صاحبخانه و رفت توی نخ یک تکه ابر که خودش را به شکل یک خروس جوان دلربا در آورده بود و به او نگاه‌های پر‌تمنا می‌‌کرد. حتا شنید که :آخ! جگرت را بخورم! صاحبخانه او را ناز کرد و گفت: عزیزم بگذار اول هندوانه را بخوریم شتاب چرا! هندوانه را قاچ کرد. همه ملچ‌ملچ آن را خوردند و همصدا گفتند: چه هندوانه‌ای! رحمت به شیر مرغی که چنین هندوانه‌ای گذاشت. خردمندانه‌تر این نیست که چنین مرغ کمیابی را نگه داریم تا چهار‌فصل برایمان هندوانه بگذارد؟ ماکیان همچنانکه از خرد قومی آنها سر کیف آمده بود . سری جنباند سرفه‌ی موقری کرد و گفت: مهمانان گرامی‌! خانم‌ها! آقایان! بی‌ تردید باید خرد شما را قاب گرفت و از دروازه‌ی تمدن دو پا‌ی خودتان آویخت اما فکر نمی‌‌کنید که خردمندانه‌تر از پیشنهاد شما این باشد که مرا بکارید تا سر به فلک کشیده درخت هندوانه شوم و با میوه‌های درشت خوشمزه‌ام افسانه سرایان سراسر زمین را الهام بخشم؟ مهمانان نگاهی‌ به صاحبخانه کردند و گفتند: این ماکیان است یا آلبرت کبیر؟ او را بردند در بهترین جای باغ همانجا که پیش از آن نژاد مرغ را می‌‌کشتند کاشتند و ماکیان درجا تبدیل به یک ابر‌درخت هندوانه شد و لب و لوچه‌ی مردمان سراسر زمین را سرخابچکان کرد. ماکیان قد‌قدی نخودی کرد و نگاهی‌ به افق انداخت و گفت: خردمندانه‌تر این نیست که کرچ بنشینم روی زمین تا جوجه زمین‌هایم به زودی در سراسر آسمان دانه برچینند؟ چیزی نگذشت که بشریت هندوانه خوار در پرتو قدقد و قوقولی‌قوقو‌ی سیاره‌های بسیار، زیر سایه‌های بسیار، با آهی بسیار کشدار همچنانکه روی بالشی از پوست هندوانه لم داده بود و "افسانه‌ی ماکیان خردمندی که تخم و مرغ را تبدیل به هندوانه و درخت هندوانه کرد و آسمان را از سیاره‌های سبزِ پرقوقولی-قدقد انباشت و تمدن دو‌پا را دریغا گوی یک وعده نیمرو و یک بشقاب داغ زرشک‌پلو با مرغ کرد" را می‌‌خواند گفت: خردمندانه‌تر این است که یک هندوانه‌ی آسمانی بخورد به فرق سرم تا بمیرم و روح‌ام برود ساکن یکی‌ از این سیاره‌های تخمی-مرغی شود و ....یک هندوانه‌ی آسمانی خورد به فرق سرش را درب و داغان کرد و تکه‌پاره‌هایش تبدیل به جوجه‌هایی‌ شدند که جیک‌جیک‌کنان می‌‌دویدند و می‌‌گفتند: خردمندانه‌تر این است که مادر دیوانه‌مان را پیدا کنیم و ببینیم پس از خوردن آن هندوانه‌ی حشیش‌آگین چه بر سر خودش و نوع مرغ و خروس آورد. در اثر این سر و صدا‌ها صاحبخانه‌ی گرسنه‌ی بیکار هم از خواب بیدار شد و گفت: خردمندانه‌تر این است که آدم با شکم گرسنه خواب مرغ خردمند نبیند. در این لحظه جوجه‌ها با یک شادی آسمان‌رنگ پریدند زیر بال و پرش: مامان! مامان! چرا اینجوری نگاهمان می‌‌کنی‌! صاحبخانه دید که ماکیان خردمند دارد همچنانکه چتر نجاتی را در پی‌ می‌‌کشد با گام‌های بلند و یک کارد تیز در دست می‌‌آید. هندوانه‌ها تلپ‌تلپ می‌‌افتادند سر بشریت را پخش و پلا می‌‌کردند و این صحنه به سراسر زمین نشت می‌‌کرد. مهمانان قدقد‌کنان دانه بر می‌‌چیدند و خروسی هیز به پر و پشت افشان‌در‌نسیمِ آنها نگاه‌های بی‌ خردانه می‌‌کرد.بله! قصه‌ی تمدن‌ها پایان ندارد. دو پایی‌ می‌‌رود. دو پایی‌ می‌‌آید. خب! برود! خب! بیاید!


مرا ب

  مرا برده‌ا‌ند و من هنوز اینجایم مرا مرده‌ا‌ند و من هنوز اینجایم مرا نصفه‌نیمه خورده‌ا‌ند و من هنوز اینجایم نگاه کن! برده‌مرده‌نصفه‌نیمه‌خو...