۱۳۹۱ تیر ۵, دوشنبه

گرمسیری افسرده




این یخچال تازه‌وارد من، یکی‌ دو هفته‌ای بود که بازی در می‌‌آورد بی‌ آنکه مرا داخل بازی بداند. اصلا متوجه نیمه سکوت مرموزش نشده بودم. گاهی سینه‌ای صاف می‌‌کرد که بغرد ولی‌ فورا از نفس می‌‌افتاد. پیشتر‌ها به اندازه‌ی بیشه‌ای در کالاهاری، معدن توحش صوتی بود. آیا لایه‌ی اوزون‌برون یخچال من سوراخ شده یا دود و دم ناشی‌ از سیگار و کباب کرگدن بر آن تاثیر گرمخانه‌ای گذاشته؟ این یک پرسش جاودانه باز است. نوشیدن آب پرتقال تگری صبحانه از اصول دین من است. چند روزی بود که احساس می‌‌کردم این اصول دین، ولرم است. شگفت‌انگیز این است که اصلا به خیال‌ام نرسید که برای این تبِ بی‌ سابقه‌ یخچال را متهم کنم. در کمال خرافات آن را به حساب بد‌اختری خودم در گردش ماه و ستارگان گذاشتم. تا اینکه یک روز دیدم همه چیز در یخچال من دارد ولرم می‌‌شود. یخچال من ماکت زمین شده بود و قطب‌های منجمدش در حال گدازش. سرایدار جدیدمان ویکند را رفته بود ددر. به سرایدار پیشینمان گفتم. آمد دید که از پشت‌اش هم آب می‌‌رود. چطور من این آبریزش را ندیده بودم. این یخچال سرما خورده بوده؟ سرایدار باستانی یک اسکاچ‌چسبی به محل فرضی‌ سوراخ روی یکی‌ از لوله‌های نازک  چسباند و رفت. همان شب خودم به یک کشف رسیدم: اگر خوراکی‌ها و آبکی‌‌ها را ته قفسه‌ی میانی‌اش می‌‌گذاشتم آنها را تا حدودی خنک نگه می‌‌داشت. باقی‌ مناطق تروپیکال شده بود. طوری که اگر خوب گوش می‌‌کردی از آن گوشه‌های دنج صدای ساز و آواز و پایکوبی سالسا‌واری هم می‌‌آمد. حتا با اندکی‌ دقت می‌‌شد رنگ‌های پیراهن‌های بومیان غرایب را هم حدس زد. چه نسیم هاوانا‌نژادی می‌‌وزید. فکر کنم می‌‌شد صدای نطق‌های دوازده ساعته‌ی فیدل جوان و چاوز کهنه‌نهال را هم شنید. شبح‌خرخر انفجاری هسته‌ای هم خلیج خوک‌ها را کابوسمند می‌‌کرد. حالا این حرف‌ها چه ربطی‌ به سیاره‌ی یخچال من دارد؟ چه می‌‌دانم اما می‌‌دانم که من دچار یک اضطراب پیرکننده شده ام. یک اضطراب مایاییِ دو هزار و دوازده ولتی. چند روز پیش خرید کلانی هم کردم از جمله یک هندوانه سه چهار برابر سرم. اگر این مغز سرخ در کاسه‌ی سر من بود حالا حال و روز این سیاره به بهار نئاندرتال می‌‌مانست. به آن روزی که یکی‌ استخوان ساق چپ آهویی‌ را خراشید و تراشید و سوراخید و از آن نیا‌ی نی‌‌ را پدید آورد. در آن دمید و دیگران را گرد خود به افشاندن دست و پایکوبی انگیخت. قرار است فردا این صاحبخانه‌ی خنک بیاید و ببیند با این نیمه نعش واپسین نئاندرتال چه باید کرد. دیگر بخش فریزر نمی‌‌بندد. تکه‌هایی‌ از چند گاو و پرنده در آن در انتظار رستاخیز آب می‌‌شوند اما هنوز این بخش خنک است. بسیار خنک. سه چهار درجه بالای صفر. خلاصه حال این ماشین زمستان صحرایی شده. امروز با دلی‌ سرشار از احساسات عباس‌مار‌سفیدی، نزدیک بود ترانه‌ای با این مضمون بنویسم:

تو همون بستنی داغِ تو ایگلوی منی
یخ مایع تو رگ موی منی
دختر اکبر‌مشتی‌
از آلاسکا برگشتی‌
چقدر تو سرخ و داغی‌
لبو‌فروش رشتی
آخ!
آخ!
جون!
جون!
کبابتم تابستون

۱۳۹۱ خرداد ۲۹, دوشنبه


سایه ی چهره‌اش بر چهره ی کودک اش، برگی از آسمان و لحظه‌ای از آفتاب: مهشید شریفیان

به شاعران صله می‌‌دادند
به من فاصله دادند

در مادرم به هوش آمدم
با جیغ مرا راند
دویدم در زبان
کشورم گریخت
با نوشتن هر خطی‌
پشت سرم مرزی
دروازه‌اش را بست

می‌ ترسم بادبادک شوم
با نوشتن یک واژه
یک واژه ی دیگر
بگسلم
رشته از انگشت تنی‌
که دیگر از من نیست

۱۳۹۱ خرداد ۲۰, شنبه

دوچرخه سوار‌ی



هر روز باید دو‌چرخه‌سوار‌ی را باز‌بیاموزی. روز نخست‌اش ساده است. چند بار زمین می‌‌خوری بر‌می‌ خیزی دوباره سوار می‌‌شوی زمین می‌‌خوری بر می‌‌خیزی. سختی از روز دوم آغاز می‌‌شود و تا واپسین روز دو‌چرخه‌سوار‌ی به درازا می‌‌کشد دقیقا به این دلیل که تو هرگز دیگر همانطور که در پایان روز نخست سوار شدی سوار نمی‌‌شوی. یک روز سر بر فرمان و پا‌ها در هوا با دست‌هایت پدال می‌‌زنی‌. پدال‌پدال‌پدال‌ها می‌‌زنی‌ می‌‌زنی‌ می‌‌زنی‌ یک روز با شصت دست چپ و انگشت کوچک پای راست ات یک روز با باسن ات فرمان را روا کرده با سبابه‌هایت یک روز با دماغی نشسته بر زین‌سوت‌زنان‌ترانه‌ای ناشناس را یک روز با اخم پرتره‌ی لودویک‌ون هنگام چشم‌غره رفتن به بوق یک روز با قهقهه‌ی نتی موزار در سرخی مس یک روز به حالت مراقبه‌ی بودا بر میله‌ی جلو با لبخند یک روز با شمشیر آخته‌ی چنگیز خیره به هندوانه یک روز با اراده‌ی معروف یک تنبل یک روز به حکم کنفیکون یک روز با صدور دستور کتبی‌ به نیروی جاذبه یک روز با هوا‌ی حوزه‌ی مغناتیس یک روز با خرناس هیپنوتیزم یک روز با پچپچه‌ی پارانویا یک روز با خمیازه‌ی یک‌دوجین‌واژه‌ی خسته یک روز با علم لدنی یک روز با خیال خشک یک روز با اندیشه‌ی تر  یک روز با اعتماد‌به نفس راننده‌ی تراکتور‌ی در سوسیالیسم سابقا موجود یک روز با جمله‌ی نیمه تمام درشکه‌ران غصه در گیومه‌های حومه‌ی قرن نوزدهم یک روز با رویا‌ی دیوانه ‌اسب یک روز با دوال‌پایی‌ بر گردن یک روز با اسم شبی فراموش‌شده یک روز با ارواح گلّه‌ای کرگدن بر شانه‌ها یک روز با کوله باری از طومار نام‌های آویزان یک نسل یک روز با سلامی‌ دوباره به باز‌خدا‌حافظ و یک روووووزِ آینده با دست مست و پای پایان کسی‌ که از روان دو‌چرخه افتاد در خیال نخستین‌سوار تاریخ سواره افتاده‌ی برای همیشه غش کرده‌ای که دیده کسی‌ از آینده‌ی نژاد‌ش سوار چیز ناشناسی که می‌‌چرخیده می‌‌آمده آمده زنگ‌زنان گرد او گشته گشته گشته با او دچار سرگیجه‌جای دو چرخ خود‌چرخ بی‌ ایست در شیهه‌های خام : هیچوقت دوباره سوار‌ی این یکِ دو‌گانه را نخواهی آموخت اگر.



۱۳۹۱ خرداد ۸, دوشنبه

به اف‌بی‌ شدم "دوست" باریده بود.



به اف‌بی‌ شدم "دوست" باریده بود. چنانکه پای به حرف مفت فرو شود به دوست فرو می‌‌شد.

گل به روی دوستان، این دوست است یا چس فیل؟ یا ریگ بیابان؟ یا تابلو و لوگو و نئون خیابان؟ یا لیست علف ‌خرس و کاه و جو و یونجه؟ یا؟ یا؟ یا؟ چپ و راست تقاضا‌ی دوستی‌ می‌‌فرستند. چه بیزینسی! چپ و راست عرضه‌ی پذیرش می‌‌کنی‌. چه کسب کسادی! لیست ات پر است و دور و برت برهوت.

برخی‌ هستند که هیچ کار و باری با تو ندارند. چه بهتر! ولی‌ دست کم در هوم‌پیج حضور گرمی‌ دارند:
اهل موسیقی‌ و رقص و طرب و عکس‌ها و شعر‌های سوزناک یا خنک یا ولرم اند. باشند و کاش اینهمه طاقت‌فرسا بی‌ شمار نباشند. باشند! (وقتی‌ چیزی بیش از حد و همریخت و ژنریک عرضه شد دچار تورم می‌‌شود. سکه‌ی رایج شعر امروزه از ریال هم بادش بیشتر شده. بی‌خود نیست که نذری‌پردازان، نزدیک بود بنویسم نظریه پردازان، برایش عزا‌داری راه انداخته اند. یکی‌ از تفریحات اساسی‌ من خواندن همین‌تیپ‌کارها و کامنت‌های پیرامون آن است. تفریح را اینجا به همان معنی‌ بی‌ آزارش می‌‌آورم. آن شعر‌ی که آنها به سوگ‌اش توی مدرسه بست نشسته اند همان به که بمیرد. مرگ آن گوسپند ریقو تنها مشتی دیزی‌خور قهوه خانه را به فین‌فین می‌‌اندازد. اما حتا قصاب‌های تهران هم می‌‌دانند که نمی‌‌توانند به نمایندگی از طرف قصابان کل کشور یکدفعه مرگ گوشت را اعلام و برایش فغان کنند.)
اهل سیاست و فراست و کیاست اند. خب! باشند.

اهل فیلم و کتاب و نقد و "تکین و تکینگی و انضمامی و درونماندگاری و بدن‌های بی‌ اندام و گفتمان خایه‌های جفتمان" اند. چه اشکالی‌ دارد! کاش همه مانند سوما خوردگان دنیای شجاع جدید، ژنریک حرف نمی‌‌زدند! بزنند. به من چه!

اهل حرف‌های گل و بلبلی و کامنت‌های سراپا عزیزم دم ات آتشکده بانو‌ی شعر،آقای خرد، نبوغ شما بر کسی‌ پوشیده نیست اند. هستند. آنها را می‌‌بینی‌. حتا اهل فحش و فضیحت‌های زمخت و بحث‌های یک‌نفره در نفرت از شعر و ادبیات و نیما و هدایت اند. با دهان‌هایی‌ انباشته از تبلیغات آخر‌الزمانی کتاب‌های چاق، لقمه‌های نجویده نگواریده. طلبه‌های هگلی و اگامبن‌های گلی با ذهن‌هایی‌ اندوده با کاهلی و تکرار و تکرار و تکرار. دهن کف‌آلودشان چاییده! اینها همه هستند و بودنشان در هر جامعه‌ای به ویژه جامعه‌ی مجازی بایسته است.اینها تکرار جوانی نسل من اند. تنها دهن‌ها و ذهن‌های عزیز‌شان را به اسم‌هایی‌ دیگر، شیک‌تر، آلامد‌تر، کرایه داده اند. داده باشند. به من چه؟ من هم کرایه دادم و مغبون شدم. آنها هم شاید روزی مغبون شدند. این یک غبن تاریخا واگیردار است.عرق پس از تب است.اینها همه هستند و جامعه را رنگین می‌‌کنند. رنگ خوش است. جامعه‌ی یکرنگ، جامعه‌ی خر‌رنگ‌کن‌پسند چرندی است. اینها را شب و روز می‌‌بینی‌. شور و حرارت بسیاری از آنها در ناخوشایند‌ترین‌حالات هم بخشی از افسار‌گسیختگی نیروی زندگی‌ است. نیروی زندگی‌ ربطی‌ به خوب و بد و زشت و زیبا ندارد. این صفات مبهم، آرزو‌ها و انتظار‌های بیجای ما هستند."ما" اتو کشیده‌های منزه همه چیز‌درست از همه چیز‌ایراد‌گیر. ما تشنگان رستگاری حوض کوثر‌ی، عاقبت‌محمودی قضا قدری، ما معتقدان گره در گره، قالی‌های تنبلی با نقش و نگار‌های اعتیاد‌انگیز. ما بی‌ من و منش‌ها. ما به ما چه مشرب‌ها. ما بسیاران...... "ما" ضمیر آلوده یا آلوده شده‌ای ‌ست. این ضمیر کور، چاه ویل من و تو و او شده است.گفتگوی بیژن و منیژه‌های ما از فیلتر این چاه می‌‌گذرد. بگذرد!

اهل دانش و هنر و اندیشه‌ی بی‌ سر و صدا و فارغ از بازار‌گرمی‌ لایکیست‌ها هم هستند. تنهایی‌‌های خوشبوی آنان از دور حواس را صدا می‌‌زند. آنها آهسته و پیگیر راه خود را می‌‌روند.
و اما یک تیپ دیگر هم هست که "دمو"ی واقعی‌ است. کراتیک همیشه در اکثریت. همین "دوستان" لیست‌انباز. همین صد‌ها هزار‌ها اسم و عکس راستین یا دروغین. همین‌ها که آدم از انبوه بی‌ تفاوت پنهان‌شان می‌‌ترسد: نترسیم! نترسیم؟ اینها هستند و نیستند. هستند که نباشند. گاهی‌ این فرند‌لیست‌ام را ورق می‌‌زنم و به این رجال و نسوان غیب نگاه می‌‌کنم و از خودم می‌‌پرسم: اینها اینجا چکار می‌‌کنند؟ نفوس مرده هم از اینها مفیدترند. دست کم با شناسنامه‌های آنها شارلاتان‌هایی‌ می‌‌توانند رای احمدی‌نژاد‌ی جمع کنند. بد‌معاشی‌ مالی‌ کنند. ماستی بمالند. دوغی درست کنند ولی‌ با این سربار‌ها‌ی مجازی چه می‌‌توان کرد؟ من تا همین چند روز پیش دارای هزار و ششصد و پنجاه دوست بودم. داشتم دشمن‌لازم می‌‌شدم که دیدم طفلکی وبلاگ‌ام "جوش" را ریپورت کرده اند. لابد از میان همین‌ها کسی‌ یا کسانی‌ دست به این رفتار آلوده اند. اینها نمی‌‌توانند چند نفر آدم پراکنده باشند. لابد قدرت بسیج دارند. امکان این هست که حتا از میان اینها هم نباشند. از کسانی‌ باشند که ممکن است ظاهراً بشناسی. آنها هم که کل شعرهای مرا و حتا اسم مرا از لیست الفبایی نویسندگان، از روی سایت بیمارشان برداشتند و ظاهراً آب هم از آب تکان نخورد هم از وزارت اطلاعات رژیم نیامده بودند. آنها هم شاعر و نویسنده و ضّد رژیم و طرفدار اخبار حقوق بشر روز، بشر مجرد انشایی-اعلامیه‌ای بودند. این را هم بگویم که بی‌ پرنسیپ‌ترین، بی‌ رحم‌ترین و آلوده دست‌ترین آدم‌های روزگار را هم میان همین سیاهی‌لشکر شعر و ادبیات دیدم. دانا سروران این قبیله هم از اعضایش بهتر نیستند. اینجا هم فتوا و اجرا و مفتی و مجری هست. اینها هم باشند. لایکیست‌ها هم باشند. همه با هم باشند که باشند و به پای همدیگر هم پیر شوند یا نشوند. مرا سننه!

آنچه برای من می‌‌ماند ایستادن رودرروی کلنگ‌به دستان تاریکی‌ است. این از دشوارترین کارهاست. من همین دشوار‌کارها را دوست دارم. ویرانگران فضا و نام و سخن دیگران، ممکن است با قدرت‌نمایی‌های موقت در خلوت، پیروزی‌های پست‌شان را به همدیگر تبریک بگویند. بگویند! این تبریک هم تسلیتی در پی‌ خواهد داشت. تسلیت بی‌ تسلا‌ی کسانی‌ که می‌‌دانند در پیروزی‌هایشان شکست‌پذیر‌ترند. در تاریکی‌ می‌‌شود چاقویی از آستین در‌آورد و تا دسته به پشت و پهلوی کسی‌ فرو کرد. در این کار هیچ حماسه‌ای نیست. این رفتار کاکا رستم‌وار تا کنون برای هیچکسی شهرت نیک‌ نیاورده. آنها هم روز تاریک خود را خواهند دید. اهل ساواک هم روز تاریک خود را دیدند. سعید‌امامی‌های وزارت اطلاعات اسلامی هم روز واجبی‌خوری خود را دیدند. این روز‌ها در انتظار روزی‌خوران ستم و استبداد سال و ماه و هفته می‌‌شمارند.

من برخی‌ از عزیزترین انسان‌های زندگی‌‌ام را هم در همین فیسبوک دیدم و شناختم. دیگر دوست و دوستی‌ برای من در دو سوی مرز‌های مجازی و حقیقی‌ معنی‌ نمی‌‌شود. برخی‌ از این همسایه‌چهرگان کتاب، به اندازه‌ی خویشان همخون و همرگ و ریشه برای من ارجمندند. بر عکس آنچه شایع است و تنها پنهانکاران و جاسوس‌منشان از آن شایعه سود می‌‌برند فیسبوک می‌‌تواند جایی‌ برای رفاقت و همدلی و گفتگوی دوستانه و بی‌ آزار باشد. جایی‌ برای گردش دانش و اندیشه و هنر و تمرین همزیستی‌ آسایش‌مند.

آنها که روز روشن کشوری را ویران و ملتی را سکه‌ی دو پول کردند چرا نتوانند همان‌کار را با محیط مجازی به انجام رسانند. بر من و توست که از رفتار‌های ویرانگر این اشباح بی‌ تفاوت نگذریم. آنها ما را تنها گیر می‌‌آورند و زهر خودشان را به زندگی‌مان می‌‌ریزند. امروز من، فردا تو، پس‌فردا او.

 فیسبوک در پاسخ اعتراض من به حذف چندین متن جوش از روی صفحه‌ام نوشت: چون تا کنون کسی‌ در حمایت از شما اقدامی نکرده این ماجرا تکرار خواهد شد. جوش، "نامطبوع و خطرناک" گزارش شده. چه خبر مطبوع و امنیت‌انگیزی!


 این حرف‌ها را نوشتم تا انبازندگان فرندلیست من بدانند که از امشب به بعد صد تا صد تا آنها را از لیست‌ام پاک خواهم کرد. میان آنها ممکن است افرادی هم باشند که وقتی‌ برای سپری‌کردن در فیسبوک نداشته باشند. این هم فهمیدنی است آنها برای استراحت مجازی می‌‌توانند جایی‌ بهتر از فرندلیست دیگران بیابند. دستور داده‌ام دانشمندان لابراتوار‌های کیمیا کار جمهوری وحشی، پیف‌پافی معجزه آسا تهیه کنند که اگر به دیوار چین بزنی‌ بخار خواهد شد: پیف‌پاف! دوست زیادی! این هم از آنتی‌فرند‌پیف‌پاف! دوستان بیرون از گیومه هم می‌‌توانند سفارش بدهند. پیش به سوی دوست‌قحطی دمشق‌افسا!


۱۳۹۱ خرداد ۶, شنبه

از اینها که در اراده‌ی من خفته اند




الهام جلالی حمیدرضا رضامند را صدا می‌‌زند: دارلینگ! بیا ببین اراده چه خوابی‌ دیده!



از اینها که در اراده‌ی من خفته اند
یکی‌ پرش را بر کلاه جهان می‌‌زند
یکی‌ در ناخوداگاه چاه می‌‌پرد
یکی‌ کلمب سیاره‌دلِ دل زمین می‌‌شود
یکی‌ از بغبغو رقص ناهید می‌‌تراشد
یکی‌ به ماهیان دریاچه دریا دیکته می‌‌کند
یکی‌ به افعیان لبخند بودا می‌‌آموزد
یکی‌ از لشکری در آینده سان می‌‌بیند
یکی‌ از گذشته‌ای دور به خود می‌‌رسد
یکی‌ با زبان بوق از فردا معذرت می‌‌خواهد
یکی‌ معاصران را به موزه می‌‌فروشد
یکی‌ باستان آینده را پیش‌می‌ خرد
یکی‌ با دهان همه سخن می‌‌راند
یکی‌ به گوش همه پنبه می‌‌نهد
یکی‌ تنگ ترانه را سر می‌‌کشد
یکی‌ در ختم شعر تنگ‌اش گرفته
یکی‌ تنگ در بغل گرفته فیگارو را
یکی‌ از عروس عمومی‌ پرده بر می‌‌دارد 
یکی‌ در نقشه‌ی جشن دست می‌‌برد
یکی‌ دست کج معمار را می‌‌برد
یکی‌ اره برقی روشن به دست:
آمازون کجاست؟
یکی‌ دست در گردن آذرخش:
جیییییییییییز!
یکی‌: کی‌ صدا زد برنده؟
یکی‌: پس کو جایزه ام؟
یکی‌ به همه: بیرون!
یکی‌ به باد: ایست!
یکی‌ به جنگل: به پیش!
یکی‌ به مکبث: بفرما! نگفتم؟
یکی‌ به لیدی: حالا بزرگ‌اش کن!
یکی‌ بر خون مهمان انگشت می‌‌زند روی میز می‌‌نگارد: خون مهمان
یکی‌ کلاف می‌‌خواند
یکی‌ نخ می‌‌نویسد
یکی‌ قال می‌‌ماند
یکی‌ قالی می‌‌کشد
یکی‌ بر چهارپایه می‌‌رود
یکی‌ میوه‌ی طناب می‌‌شود
یکی‌ از طناب میوه می‌‌چیند
یکی‌ یکی‌ یکی‌ از خودش می‌‌گریزد
یکی‌ از پرتگاه خودش می‌‌پرد
یکی‌ در پرتگاه خودش می‌‌پرد
یکی‌ تکانی به کون‌اش می‌‌دهد
ریش هفته‌اش را می‌‌خارد
زل می‌‌زند به سقف خمیازه‌های کهنه:
آهای!
آهای!
زاخار!
کجایی ساب‌مرده؟
بیا این کابوس‌ها را
از اتاق‌ام جارو کن!

بله!
یکی‌ اداره‌اش می‌‌گندد
یکی‌ اراده‌اش می‌‌خندد


۱۳۹۱ خرداد ۲, سه‌شنبه

به صراحت چوبکی که می‌‌کوکوکوکوبد




به دو سرخپوست آنطرفی: معصومه و مهدی



دارم می‌‌کارم
هذیان در صدا‌رس الف
بر می‌‌دارم
خشکی از وقتِ با
برداشتن بر از داشتن
شن از وقت آب
به خواب شماره می‌‌زنم
آتشِ تر به خاکستر ستاره
دست سایه‌ام آبستن رستن است
از مناظر بیگانه‌ی اشاره
سیل‌آسا واو‌های وحشی می‌‌آیند
با شاخ‌های گ
به چرای الف‌های بلند می‌‌آیند
همچنان که می‌‌چرند
چند‌چند
تیر‌های مرا می‌‌خورند و من
تیر‌خورده‌ها را می‌‌خورم
دارم می‌‌خورم که تیر می‌‌خورم
تیر‌خورده‌ام را می‌‌خورند
بیگانگانی که سواره پیاده می‌‌شوند
بر چار‌پایانی ناشناس از کشتی‌ ها
دارم بر می‌‌دارم خواب سرخ قاره‌ام را از پلک
قاره‌ای از اقیانوس می‌‌آید
می‌ درد بیداری بزرگ را
سفیدسفید می‌‌خورد
پوست را گوشت را استخوان روح را
در کاسه‌ی سرم خون نژادم را می‌‌آشامد
می‌ بینم دیدنِ پشتِ افق
 دارم پیش از اتفاق می‌‌بینم
به صراحت چوبکی که می‌‌کوکوکوکوبد
سروری شکسته با افسر پر عقاب
بر پوست انقراض

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۸, پنجشنبه

اگر‌اگر‌اگر شاعر بودم بر سایه‌ی موهایت



 ...................



مگر مگر مگر برنخیزی
با دست ات این براده‌های کیمیا را
به یاد باد نسپاری
مگر دست وزان زر‌افشان
عقل گرد پایتخت‌ها را برنیاشوبد
شن‌ریزه‌های فرش این ران‌ها
قاصدان جنوب
به جنون تبریز‌ها اصفهان‌ها تهران‌ها
چنین که ته نشستن‌نشسته‌ای
با این تن‌ آرام
این آرامش توفان خفته
پیش از آنکه سر به دریا بگردانی
هر موج‌ریزه نه‌ موج بزاید
 هر موج اوج نهم بگیرد
ابرگله‌ی موج‌های نهم
زلزله‌های رموک
کوه‌های آبی از همه سو سوسوسونانانامی می‌‌می‌می
چنین که نشسته‌ای شسته
با این تن‌ نرم
این نرم‌افزار انقلاب‌های سنگین
کشور‌های سر به آسمان‌افراشته‌ی سنگ
از هیمالیا تا آند
از آلپ تا البرز
شکل شیرین نشستن تو را تقلید اگر کنند
با این سر خیره بر سرنوشت زمین
با این ران‌های باران و آسمان‌غرمبه
با این دست تکیه داده بر شن‌هایی‌ که نقطه‌های پایان
بر هجوم بیابان‌هایند
اگر‌اگر‌اگر شاعر بودم بر سایه‌ی موهایت بر این شن‌ها
ساحلی دیگر می‌‌نوشتم
دیگر می‌‌نوشتم
دیگرتر می‌‌نوشتم
که بخار اقیانوس‌های سیاره‌هایی‌ که ترکیدند
سفینه‌های انواع جفتی که در فضا گم شدند
شعر‌هایی‌ که غرق شدند
زبان‌های بی‌ شاعری که زیر خواب رفتند
خاطرات کوچیان انقراض‌های خاکستری
پهلوی تو پهلو بگیرند
از تن‌ تو تناسخ بیاموزند
از تن‌ تو که از ازل
نشسته اینجا
زل زده به اکنون

مرا ب

  مرا برده‌ا‌ند و من هنوز اینجایم مرا مرده‌ا‌ند و من هنوز اینجایم مرا نصفه‌نیمه خورده‌ا‌ند و من هنوز اینجایم نگاه کن! برده‌مرده‌نصفه‌نیمه‌خو...