۱۳۹۱ آبان ۹, سه‌شنبه

بزن سازی مادر‌گاده سوحتوم!




http://soundcloud.com/hooshan/bezan-sazi-madar-gade-sohtom





در نخست‌پایتختِ این تمدن فرزانه فرزانه، یعنی‌ جیرفت، که من هم یکی‌ از آثار باستانی آن که توحش پیشه کرده هستم پرنده‌ای هست به نام جیرفت‌جیرفت که جیرفتی‌ها آن را بسیار دوست دارند و نگفته آن را فرشته‌ی نگهبان شهرشان می‌‌دانند. هر چند اگر آن پرنده را صدا بزنی‌: آهای! جیرف‌جیرفت! محل گربه هم به آدم نمی‌‌گذارد اما جیرفتی‌ها از روی آوازش او را اینطور می‌‌نامند: چیرو! چیرو! یا جیرو! جیرو! آنها باور دارند که اگر این پرنده نبود اسم شهرشان از یادشان می‌‌رفت. چنین مردم حافظی هستند این معمار‌زادگان باستان تمدن. در کامنت بالا می‌‌توانی‌ عکس تندیس این پرنده را که در میدان ورودی جیرفت کار گذاشته‌اند ببینی‌ و بگویی: جیرو! جیرو! جیرو! جیرو!
در مورد ترجیع‌بند این ترانه هم نکته‌ای فمنیست‌وحشی‌پسند بگویم: یکی‌ از خوش‌ترین خاطره‌های کودکی و نو‌جوانی من از رودبار جیرفت، "عیش(=جشن و بزن و بکوب، برای عروسی‌ یا ختنه سوران)‌های آن بود. این عیش‌ها بیشتر در پایان بهار و یا میانه‌ی تابستان برپا می‌‌شد. همراه با ریخت و پاشی از ته دل، و دل تپنده‌ی این عیش‌ها مردم زیبایی‌ به نام "سازی-دهلی" بودند. این سازی-دهلی‌ها کولی بودند. ما به آنها لولی می‌‌گفتیم. اینها هم صنعتگر بودند و هم هنرمند. همه‌ی ابزار و آلات کشاورزی و باغبانی در آن منطقه‌ی معروف به هند کوچک ایران، کار دست همین مردم بود. ما آنها را با جان و دل دوست داشتیم( هر چند سنتاً آنها فرودست پنداشته می‌‌شدند. آنها پیامبران اولو‌العزمِ عیش و عشرت، و منادیان سرخوشی و بی‌ ناموسی بودند. از آنجا که رقص زنان، جز در حلقه‌های خانوادگی ممنوع بود جوانکی از میان همین سازی-دهلی‌ها به نام "چماکی=رقاص" لباس زنانه‌ی بسیار دبشی می‌‌پوشید و با آرایشی‌ لولی‌وشانه وارد میدان می‌‌شد و جمعیت را دیوانه می‌‌کرد. در میانه‌ی میدان شبانه یک آتش بسیار به سامان و بزرگ می‌‌افروختند و صد‌ها نفر چاپک‌زنان=کف‌زنان، گرد آن به تماشا‌ی رقص چماکی می‌‌نشستند. مرد‌ها و پسر‌ها هم پس از او تسخیر میدان می‌‌کردند. خوب به یاد دارم که هیچکس به این چماکی‌ها گمان گی‌-وارگی نمی‌‌برد. آنها به عنوان هنرمند ستوده می‌‌شدند. البته همین‌ها در عاشورا زینب یا زینب‌خوان هم می‌‌شدند. حالا چرا ما می‌‌گفتیم: بزن سازی مادر‌گاده سوحتوم؟ تا آنجا که دانش جیروفتولوژیک من قد می‌‌دهد مادر‌گاده در اوج شور و هیجان، هنگام رقصیدن و به عنوان ستایشی بیخودانه مجذوبانه رو به سازی-دهلی‌ها که جهان را با آن موسیقی‌ وحشی و بی‌ همتا گرد سر همه می‌‌چرخاندند گفته می‌‌شد و هیچکس آن را فحش نمی‌‌پنداشت.حالا یک نگاه کجی هم به گاییدن بیندازیم. گاییدن یا گاهیدن یا گاویدن، باید ریشه در گاه=زمان، گی‌=زندگی‌ و شادی و گاو، باز هم زندگی‌ و گیهان یا همان کیهان داشته باشد. پس گاییدن چیزی ازمقوله‌ی به هستی‌-آوردن زمان و زندگی‌ و کیهان به شمار می‌‌رفته. آسوده کاری به سزا برای شادی و خوشی‌ و انگیختن هستی‌ از اوج بی‌ همتایش و نه ناسزا کاری برای دهن لق  ناسزا‌گویان. من خودم بارها وقتی‌ که کار دلاورانه یا در همان مقیاس کودکانه نو‌جوانانه سترگی از‌م سر می‌‌زد می‌‌شنیدم که بزرگان، و نه این بزرگوزان معروف امروزین، به من می‌‌گفتند: اوهو! مادر‌گاده! و من همان احساسی‌ را می‌‌داشتم که امروزه سایه‌ی نازکی از آن را می‌‌توان در حالت گیرندگان جایزه دید.حتا چند بار پدر یا مادرم مرا به این نیکنام گزیده کاران نامیدند. اینچه اینجا می‌‌گویم جنبه‌ی بشاگردولوژیک دارد. این گویش رودباری یا به زبان علمی‌ تر، "بشاگردیِ " ما( که حتما زبانی آلیاژ بوده) از کان‌های زبانیِ پهلوی یا پارسی‌ میانه است در منطقه‌ای که زمانی‌ از قلمرو‌های مهم ساسانی بوده و همچنان ویرانه‌های آن اینجا و آنجا هست. افسوس که زبان "تهرونی" دارد آن را هم مثل همه‌ی زبان‌ها و گویش‌های باستانی ایران تبه می‌‌کند.آنطور که اهالی خانواده و دوستان‌ام در ایران می‌‌گویند من به دلیل دوری از فساد تهرونیزیشن، امروزه از به یاد‌دارندگان توپ آن آنطور که بوده هستم. من برای اینکه آن را از یاد نبرم ترانه‌های بسیاری به رودباری نوشتم و خواندم. برگردیم به بحث باقلوایی مادر‌گاده. این صفت دلپذیر را در مواردی در مورد آدم‌های لافزن یا گستاخ هم به کار می‌‌بردند. البته حالا همه چیز مفتضح شده و مشتی مادر‌فاکر، گل به روی انگلیش‌ات، خیال می‌‌کنند مادر‌گاده‌اند. زهی خیال باطل!

۱۳۹۱ مهر ۱۳, پنجشنبه

یا سرم توی دیو



اینجا: اسمِ حسن مقدم


یا سرم توی دیواری توی سرم یاست
خشتِ سمج می‌‌زند فکر
خشت‌های فکری
رج‌رج گردِ سرم
پایین
برده‌ی خواب
بالا
آورده‌ی دیو
توی سر سایه‌ام
دستِ ثریا
دستِ کج
دستِ پریشان



۱۳۹۱ مهر ۶, پنجشنبه

"با غرش‌های وحشیانه..."




حالا! به گفتِ رزم و بزم‌آزمودگان سرخپوست در جنونِ غربی شرنگستان، به هنگامِ یورش و شکار به معنایی فراموش‌شده، بله حالا کار زیبای من آغاز شده است. کار یورش به جیبِ تو و شکار خواننده‌ای که در تو چشم به راه ژنده و وحشعر دارد. من یکشنبه‌ی گذشته از آن سفرِ جان‌نوازِ شمسی‌ بازگشتم. تا ساعت یک و نیمِ دیروزِ باز‌گشت‌ام زندگی‌ روان مرا نواخت نواختنی فراموشی‌ناپذیر با دست‌ها و نام‌های سرنوشت‌آسایی چون شهره و فریال و فرهت و کتول و سارا و سهیلا و مسعود و سپیده و فریبا و ماشا‌الله و نرگس و معصومه و امیر و آرتین و حسن و مهدی و مهین و مانا و اشکِ ماندگار و خلیل و بهروز و کنت و کارل اوگوست دوم و همه‌ی مردم زیبای استکهلم و ...زروان و آن‌ماری و آرش و ندا و مینا و لٔر و بهزاد و مهرداد و امیر و همه‌ی مردم دلنواز بلژیک و آخ! آخِ آخ‌ها!از ساعت یک و نیم به بعد در آن کستاریکای هزار کدِ شقاوت و بی‌ نزاکتیِ پاریس و مهربانی‌ها و پذیرایی‌‌های پس از گزش و هزل و خنده‌های خنزرپنزریستی که دیگر نچسبید و نچسبید نچسبیدنی جاودانه دیگر هیچ نمی‌‌گویم اگر بگویم وقتی‌ می‌‌گویم که دیگر دل‌ام چرکین نباشد. دیگر. دیگر. دیگر. دیگر...حیف! به درک! در آن لحظه از لحنِ او نیش مارِ ناگِ اتاقِ تاریکِ بوفِ کور یادم آمد. یادم آمد که بیهوده شرنگ نشدم. من با موهایی شیرِ مار‌چکان بیرون آمدم. بگذار او نعش‌کشی‌ کند. او در من خودش را گزید. خودی که دیگر برای خودش تازه نیست. خودی کتابمرده. خودی خود‌خو و دیگر‌کور. خودی مرکز کائنات. خودی الله‌وار. شقی. هزال. رادیکال‌ریخت و تا مغز استخوان محافظه کار. خودی در دژی با هزاران‌قفل و کد. از آن روز تا امروز ساعت یک و سی‌ و یک ثانیه چنان زهری اعصاب مرا انباشت که اگر به لشکر جرّار افعیان نگاه می‌‌کردم به آنی‌ بخار می‌‌شد.این نیز هم روی آن نیز‌هایی‌ که با بگذرد‌گفتن‌های ما نگذشت و بر هم تلنبار شد. شرنگ هم، یا نه شرنگ به ویژه می‌‌تواند مسموم شود با حساسیتی پروانه‌ی اسیدی‌آسا. این قدرت را هم دارد که رودی از زهر را بگوارد و حتا نشئه شود. نشئه‌ی سخنی که پوست تازه‌ی او می‌‌شود. این روزها تن‌ِ سخنِ من لختِ مکرر است. یکجا پوستِ همه‌ی وحوش شرنگستان را انداخته است. باد می‌‌وزد و گوشتِ خاموشِ من لرزِ لهجه‌ی پاییز می‌‌شود. چه شادم که یکی‌ دیگر از باغ‌های من سوخت. حالا فصلی در دوزخ و ایمان بیاوریم به آغاز فصلِ سرد را بهتر درک می‌‌کنم. اگر ته آن رفتار... بی‌ خیال! به تخم خودت!
حالا!
ژنده‌خانه-کتابِ شمسی‌ آماده‌ی سفر به خانه‌های شماست. این کتاب و آن سفر از پشتِ چهره‌ ی کتاب روی داد و رخ نمود. از همین کتابچهر هم آن را به دست‌های درست خواهم رساند. تا کنون دو الاهه و یک وحش‌وند ویژه هر کدام ده جلد خریده‌اند تا به دوستان هدیه بدهند. اگر نتوانستی یکی‌ بخری پنج تا بخر ده تا بخر. بخر و حال‌اش را ببر. اگر چندان پولدار نیستی‌ دو برابر ده برابرِ بهای کتاب بپرداز. تنگدستی؟ باش! چه بهتر! اصل، همت عالی‌ است‌ای خوشگل و‌ای نسبتا خوشتیپِ همه‌ی عالم! من از فردا یواش‌یواش، اسم‌های اهل کتاب را زیر همین لینک، های‌لایت خواهم کرد.( برای کاستن از زحمت وجود وحشیِ من، آنها که شعر‌ی به نام خود از من دریافت کرده اند می‌‌توانند در بخش کامنت‌ها سلام و درودی بنوازند تا من یاد‌آور شوم که از اهالی کتابِ شمسی‌ هستند و از سرنشینان این سفینه کتابِ ژیندوسی).)بیشتر این دوستان در ایران‌اند. باشند. سخاوتِ شمسی‌ من در اهدا همین شعر‌ها تبلور دارد. حالا کتاب، کالا‌ی کالاهاری است و من سلزمنِ منظومه. ناشر ارجمند این کتاب، مسعود مافان، آن را با کیفیّتی چشمگیر و هزینه‌ی گزاف در سیصد و سیزده صفحه در آورده. برای من به اندازه‌ی شعر و ادبیات اهمیت دارد که او زیان نبیند. برای همیاری با او من با کمال میل پذیرفته‌ام که دست کم دویست نسخه از آن را به فروش برسانم و خواهم رساند. اگر در لینکِ زیر به عنوانِ مقدمه‌ی این کتاب نگاه کنی‌ ممکن است این جمله یادت بیاید: با غرش‌های وحشیانه! بسیاری از دوستان فیسبوکی من، چه در ایران، چه در ایرانستانِ جهان، شعر‌ی از من را با این جمله در میل‌باکس خود دریافت کرده‌اند. این کتاب، لبریز از نام است. نام‌های کسانی‌ که بیشترشان را تنها در عالم مجازی می‌‌شناسم و حالا دیگر آنها را خانواده‌ی خودم می‌‌دانم. برخی‌ از آن نام-شعر‌ها در این کتاب نیستند. ظرفیت تکمیل بود. آن نام‌ها برای کتاب آینده می‌‌مانند. دو سه اسمِ بی‌ رسم را هم مالیدم به سوهانِ گدازان شمسی‌ خانم و دود و پلوش شدند. خلاصه هر که از اهل این کتاب یا از دوستان توحش زیبا که خواهان خواندن آن است می‌‌تواند با من تماس بگیرد آدرس بفرستد تا من کتاب را برایش بفرستم و بها و هزینه‌ی پست آن را به شیوه‌ای شمسی‌-پسند بگیرم و من و ناشر پولدار شویم و خواننده‌ها تهیدست و خوشحال با چهره‌‌ای گشوده بر خنده‌ی کتاب.این نهضت از امروز آغاز شده است و ادامه‌ها دادادارد.
دود باد ناموس منظومه!
زنده باد وحشیالیسمِ جهان‌خوار به سرکردگیِ پرزیدنتِ نورِ چسمیِ شمسی‌ خانم!


و
کتابِ شمسی

پرزیدنت ‌حسین ‌شرنگ

ناشر: نشر باران 2012
شابک:978-91-85463-59-6

حسین شرنگ در مقدمه این کتاب چنین نوشته است:

با غرش‌های وحشیانه!

اصل، حال چکیده است. هنگامی که چکیده حال می‌‌نویسی به زمان پشت زبان می‌‌رسی‌، زبانی ورای سن و سال و زندگی‌ و مرگ. آنجا که همه چیز، یک خجسته لحظه ی سیاه است. شبی که فورا زبان ات را تسخیر می‌‌کند. بنویسی‌ ننویسی، نوشته می‌‌شوی. حضور در این جهان، غوطه وری در آن شب زبانه کش است.

روزی چنان لحظه‌ای از آسمان به سرم خورد که دراز-ژرف هشتاد چاه از ته به هم پیوسته را به زمین نشست کردم. به آب‌نبات همه ی مردگان خیره شدم و نعره‌ام چکید و زمین را سوراخ کرد. بیرون که آمدم چنان خاموش شدم که انگار مرگ دهان‌ام را بوسیده بود.آمدم خودم را بکشم دیدم این خود دست کم پنج هزار بار مرده کشته یا خود‌کشته شده. دل‌ام برایش سوخت، ولی‌ افسارش را کشیدم و سوارش شدم به جستجوی آنهمه روان سرگردان. یادم آمد. یادهایم آمد که کی‌‌ها بودم و کجا‌ها بودم. رفتم توی جنگل رگ و ریشه‌های ژیندوسی ام. انگشت‌هایم شروع به زمزمه‌نعره کردند. وحشی شدم. تمدن را از هشتصد میلیون سلول‌ام راندم. خودم را خلوت کردم و در کالاهاری پر‌زاد ‌و ‌رودم با تن‌‌های بی‌ شمار‌دویدم خزیدم جهیدم‌پریدم در سراب‌ام شنا‌کردم. آسمان از تماشای من با دم‌اش گردون شکست. به رنگ‌اش شاخ زدم. زمین زیر سم‌هایم ضرب گرفت. خوش و خاکی چریدم و چرخیدم و مست شدم از این دانایی ساده که تا کنون باری بر دوش زندگی‌ بوده ام نه بالی. شادی سنجاقک-آسایی مرا به رقص آورد.
مهر در گورستان-آشغالدانی پیشین من شیرخوارگاهی گشود که کودکان مرده و مردگان بی‌ صاحب-وبایی-طاعونی-قحطی‌زده، و حتا شاهزاده‌ای با لباس مبدل، در آن با دهان‌هایی‌ پر از پستان، مرگ-تبعید را فراموش کردند و زبان ترکاندند به گفتن آنچه‌ها که بر آنان رفت و کس نشنید یا زبانی برای بیان آنها نبود.
شعر‌هایم وحشعر شدند و زمزمه-نعره‌ی طبیعت بی‌ لگام. هر چه نوشتم چنان نوشتم که واپسین‌فرد، هذیان‌نامه‌ی واپسین نوع را.
چه بسیار آدم‌ها که نام خود را بر پیشانی وحشعر من یافتند :
با غرش‌های وحشیانه!

من به کشور سخن‌ام رسیدم:
به جمهوری وحشی شرنگستان خوش آمدی!


۱۳۹۱ شهریور ۲۱, سه‌شنبه

ژنده‌خانه-کتاب شمسی‌



زمستانی که گذشت بر من به کندی قطاری بی‌ ریل و لبریز از دهشت خرچنگ‌هایی‌ بولدوزر‌وزن با لوکوموتیوی دودِ مرگ‌برسر گذشت. در تمام آن مدتِ شوم آزمایش‌های پی‌ در پی‌ و انتظار‌های جانکاه، دوست والایم دکتر فرهت حسینی‌نژاد، که از بخت نیک من، متخصص ریه هم هست از استکهلم با نامه‌های بسیار، به حرفه‌ای‌دوستانه‌ترین شکل ممکن از جان من نگهبانی کرد و بعد هم که از آن خطر و چند خطر دیگر همانطور که او امید انگیخته بود به سلامت گذشتم با همسر مهربان‌اش دکتر شهره صالحپور و نازنین دختر نه ساله‌اش فریال، مرا برای دیدار و سبک‌کردن استخوان به استکهلم دعوت کردند و من با اشتیاق پذیرفتم و در چشم به هم زدنی‌ بلیت رفت و برگشت من با لوفت‌هانزا فرستاده شد. پس از آن، دوست شاعر عزیزم فریبا شاد‌کهن که از طریق کامنتی روی پروفایل‌ام متوجه سفر من به سوئد شده بود برایم نوشت که حالا که می‌‌آیی خوش است شبی را هم به خواندن شعر برای ایرانیان اینجا سپری کنی‌. گفتم اگر پیش آید خوش آید، و آن انسان نازنین به همراه آقای جماتی‌پورِ ارجمند، مدیر انجمن فرهنگی‌ کسرا، زحمت تدارک آن برنامه را کشیدند. روزی دیگر آقای مسعود مافان، مدیر نشر باران، برایم نامه‌ای نوشت و خواست که چند شعر برای درج در فصلنامه‌ی باران برایش بفرستم. به او هم جریان سفر را گفتم و پیشنهاد کردم که سفر را به انتشار کتابی‌ نیز بیاراییم، و چنین شد. والا‌دوست-شاعر دیگرم صمصام کشفی، سفیر کبیر ج و ش در واشنگتن، کار زیبا و پر ذوق و دقت صفحه بندی آن را به انجام رساند. با شکیب و حوصله‌ای بی‌ همتا. طرح روی جلد کتاب را هم ابردوست نقاش‌ام خسرو برهمندی تهیه کرد که آن را هم صمصام به فرجام رساند. همه‌ی این اتفاقات هیجان‌افزا در همین فیسبوک افتاد. در فیسبوکی پشت همین فیسبوک. فیسبوک دوستانی که تقریبا از همان آغاز می‌‌دانی‌ که آنها دیگر برایت مجازی نیستند و از جنس جان و دل‌اند و خویشان سرنوشت. این کتاب، دو کتاب در یک مجلد است: ژنده‌خانه+کتاب شمسی‌، و لبریز از نام دوستان و دوستان فیسبوکی.دیرتر نام‌های این دوستان را هم خواهم نوشت تا اگر کسی‌ دوست داشت کتاب را سفارش دهد. این لبخند شمسی‌ خانم همین یکشنبه شانزدهم سپتامبر در استکهلم رونمایی خواهد شد. در این شب، چند ژنده و شعر هم خواهم خواند.از آنها که در استکهلم هستند و خوش دارند که اشعات توحش زیبای شمسی‌ را دریابند دعوت می‌‌کنم تا این شب را با حضورشان شب‌تر کنند. چه خوش‌ام که هیچ کنکشنی جز چشمک شمسی‌ خانم و صدای دست دوستان ندارم.این روزها در خانه‌ی دکتر‌هایم و در کنار الاهه‌ی نگهبان بوف‌های ج و ش، من از خوش‌ترین فرزندان زمین در منظومه‌ی شمسی‌ خانم‌ام. شما هم چنین باشید!
 
A:B:F Stockholm Sundbyberg

یکشنبه ساعت پنج بعد از ظهر

۱۳۹۱ شهریور ۲, پنجشنبه

نقطه‌ی هرج و مرگ



از مویرگان زمزمه‌گر‌ یکی‌ هیپیِ گیتار‌گسیخته یکی‌ سبیلو‌ی کوچه باغ بر دوش چهچهه ور نعره کش یکی‌ کلاه‌مخملی زاغ‌مست یکی‌ جنتلمنِ وحشی‌کش سوتِ فلوتِ جادویی‌زن یکی‌ قابلمه کوبِ تظاهراتی حرامی‌یکی‌ بشکن‌نوازِ بالا‌انداز دنبک‌صدا یکی‌ پروفسورِ ریش‌پروفسوری یکی‌ شخصیتِ محترمِ عینکی‌ویولون‌سخن بادیه آواز‌یکی‌ سوپر‌استارِ تاریک‌لحن یکی‌ گردن‌کلفتِ پاشنه خوابیده سوپرانو‌خوان کلفت‌سرا یکی‌ نازک‌اندامِ مویرگی یکی‌ همیشه آسوده خاطر‌آخ و اوخین یکی‌ قهرمانِ ننگین‌وزن‌نک و نالین یکی‌ ماسکِ اکسیژن‌برپک و پوز‌نفسکش‌طلب بوق‌گوش‌یکی‌ می‌‌خواهم سمفونیِ بی‌ شمارم بنویسم ضرب‌گرفته رویِ میزِ تشریح‌یکی‌ جنازه یکی‌ مرحوم‌آنطرف‌تر‌از کون‌اش ساخته شیپوری من نوشته‌ام دوزخ را یکی‌ شعله ور‌دوده‌رو در فلورانس ما دست‌زنان‌ایم و نه از دست زنان‌ایم یکی‌ دم‌گرفته با کفِ تر دور استنِ پشمینه‌پوش یکی‌ تندخو زیر دندان‌قروچه خنده‌ی عصر را آسیا می‌‌کند آه می‌‌کشد یکی‌ در آینه‌ی نانِ فرّار از صدای پای خودش بر جنگفرشِ خسته یکی‌ در می‌‌رود از فردا با در‌ی شعله ور بر دوش به خانه‌ای زیر آوار عصرِ مفرغ بر سرخیِ بازارِ مسگران می‌‌کوبد یکی‌ با چکش سرد می‌‌برد با داسِ تندش داس‌هایِ کشتزارِ پرچم را یکی‌ کانامراد ملچ‌ملچ‌کنان می‌‌لیسد یکی‌ انگشت‌های تا‌دست‌اش را پس از خوردنِ دستِ دیگرش یکی‌ تکپا عصا می‌‌زند با پای مستقلِ دیگری یکی‌ تاپ‌تاتاپ‌تپ با مشتی سر‌بریده با سرِ بریده‌ی خودش کلّه‌بازی می‌‌کند کلّه پا می‌‌خورد کلّه گردن می‌‌خورد کلّه آوت می‌‌شود کلّه پرت می‌‌شود کلّه به دست می‌‌خورد کلّه می‌‌نشیند کلّه سوت می‌‌زند کلّه شوت می‌‌شود کلّه گل می‌‌شود کلّه سوت می‌‌زند کلّه هورا می‌‌کشد کلّه غش کلّه به هوش خیره به یکی‌ یکی‌ یکی‌ یکی‌ یکی‌ یکی‌ کوبندگان‌دمندگان‌زنندگان‌رمندگان‌جوندگان‌برندگان‌دردهندگان‌غژغژندگان‌پنالتی‌زنندگانِ ارکستر‌تیم گرفتار‌در سیخِ مو‌های رگ‌های سوراخ
از هر روزنی تاری آویزان
از هر تاری ترنگی‌لرزان
در هر ترنگی‌رعشه‌ی پیوسته ی سیاهی‌سپیدی‌سرخی
شلپ‌شلپ
جلزولز
جیزجیز
سرداب خفته ور می‌‌شرنگد 
می‌ جوشد سلسله‌ی زلفِ رگ
رگِ رقصان
در زلزله‌ی حباب‌ها
نقطه‌ی هرج و مرگ 

۱۳۹۱ مرداد ۲۹, یکشنبه

کودتا من‌ام




کودتا من‌ام بیست من‌ام هشت من‌ام مرداد هم من‌ام که چلمن معرکه‌ی تاریخ‌ام که تاریخ‌ام تا بیخ تاریک‌ام به خود‌ناخود‌آگاه‌ام اماله شده حواله آینده‌ام به ابدیت که به فاصله‌ی یک صبح و شب جای دوست و دشمن‌ام قاطی می‌‌شود که نه از سرم بوی خوشی‌ می‌‌آید نه از ته‌ام که گه‌ سر زیر کمر دارم و گه‌ کون روی گردن که گفت‌ام یبس است و گه‌‌ام سلیس که با آن و این چنان بازی می‌‌کنم که یادم می‌‌رود که دارم خودم را بازی می‌‌دهم که دارم بازیِ بسته بندی شده می‌‌خورم که تاریخا حمال الحطب خودم که دوزخ‌ام را چنان دکور می‌‌کنم چنان پردیس می‌‌فروشم چنان طاووس علیینِ معلولیت‌ها و مقبولیت‌ها و مشغولیت‌ها و منگولیت‌های بی‌ شمارم می‌‌شوم که پرهایم را می‌‌کنند و از خوشی‌ جیغ می‌‌زنم زبان‌ام را می‌‌برند و می‌‌خورند و می‌‌گویم چه سکوت مرموزی چه سانسورِ خلاقیت‌انگیزی که شگفتی‌ام از چه‌های ناسور چکه می‌‌کند روی مخ‌ام که شعبان‌ام جهان‌پنبه پهلوان می‌‌شود مخترع کودتا آبگوشت و پیاز له‌ شده می‌‌خورد و تاج می‌‌بخشد دنبل می‌‌زند ملتِ روز می‌‌آفریند میله‌ی پرچم جیپ می‌‌شود کباده می‌‌کشد کیم روزولت درِ سامسونت‌ها را می‌‌گشاید دلار سرود ملی‌ و شاهنشاهی می‌‌خواند شنا می‌‌رود آیت‌الله‌ها سناتور‌ها جنده‌ها و جاکش‌ها و جگر‌فروش‌ها و شکم‌سفره کن‌ها و بچه باز‌ها و سرلشکرهایم چقدرم چقدر هزار‌پیشه‌ام خیابان شش ساعتِ پیش را غرق فتح‌الفتوح می‌‌کنند و می‌‌کشند و می‌‌کنند هر که را که تن‌ به کرده شدن نمی‌‌دهد که تدبیر خود‌کردگان عاقبت باتون و تعلیمی بد‌بوست که شاعران و قهرمانان‌ام هی‌ زندان می‌‌تنند هی‌ شکنجه می‌‌نویسند هی‌ گریه می‌‌کنند و هی‌ ترور و هی‌ عرق می‌‌خورند و هی‌ تریاک و هروئین و کلاشنیکف و خمیازه می‌‌کشند و هی‌ سر موضع و هی‌ ته موضع و هی‌ میان موضع و هی‌ و هی‌ و هی‌ هی‌ هی‌ هی‌ هیهات من المله همین دیروز شاعری عزیزم گلنگدنِ کلاشنیکفِ شیک نجاتبخش را خییییییلی تر و تمیز در زبان کشید و شاعری دیگر زار زد بعد از این شعر من دیگر چه گهی بخورم که انگار نه انگار که کلاشنیکف با پدر ناسیونال-سوسیال و مادر سابقا واقعا سوسیال‌امپریال‌اش نسل‌های بسیاری را سوراخ کرد تا تازه قهرمان بغداد و کابل و طرابلس و دمشق و حلب شود  که کلاشنیکف هاتف کفتار‌قهقه کودتاهاست که زمستان‌های بی‌ شماری ‌ست که سلام تو بی‌ پاسخ مانده که من همان توام که در راهِ چشمِ دختر دلیله‌ی محتاله خوابید و ذکر التواریخ مختون‌اش را از بیخ بریدند و با تمثال دلربایی بر دستمالی بر دست آواره‌ی بیابانِ بی‌ فردا شد که در کمال از‌بیخ‌بریدگی نسلی از شاعر و مطرب و فیلسوف و وزیر و وکیل و مهندس آخ بله مهندس‌های هندسه‌های جدید فیثاغورث‌افکنِ آکادمی-حوزه افروز پس انداخت که پس‌اندازش دماغِ تاریخ را از گند مکرر‌رایحه‌ی خوشِ کودتا لازم کرد که فاتح یک کودتا رفت و ابوالفتح‌الفتوحِ هزار کودتا آمد تا دوباره شادیِ قلاده بر گردن‌جا نمای دوست و دشمن شود شوم شوی شویم لنت‌های ترمز‌التواریخ را روغن زند زنم زنی‌ زنیم ماشین سرسام را روشن کند کنی‌ کنم کنیم درجا با سرعت فلج اجل‌بوکسوات البوکسواتات و گاز و دود و شخم و شیار و شعار و چیهار و گفتار و نوشتار و اصرار و انکار و که که که که که چی‌ چی‌ چی‌ چی‌ چی‌ تا تا تا تا ککیکیکی چچنچچند
آی کودتاچی بیا مرا بکن تو را بکن او را بکن آنها را بکن اینها را آن یکی‌ را این یکی‌ را آن دو تا سه تا هفتاد و پنج میلیون‌هفت‌میلیارد تا را بکن همه‌ی مرا و آن یاروهای پررو را هم که جسد‌های مچاله‌ی زیر آوارِ را به نیش‌ها کشیده تن‌‌های برنده درنده‌شان را به زلزله می‌‌مالند همانطور که کفتار تن‌‌اش را به لاشه می‌‌مالد تا بوی دروغ را پرچم کند تا از درخت تبر‌خورده میوه‌ی کودتاچی بچینند طفلکی کفتار
بکن همه را‌ ای کودتاچی و هژده میلیون دلارت هم مفت چنگ‌ات
این-یور-گاد وی‌ تراست!
شاه و خمینی و خامنه‌ای کیستاند
در من خروار‌ها از این کنه گم شده دنبال زیر مردمام می‌‌گردد
به کی‌ فحش می‌‌دهیم

۱۳۹۱ تیر ۱۴, چهارشنبه

پیوسته دل‌ات شاد و لب‌ات خندان باد!



یاد روشنک،
و اندوه خانه سوختگان افغان‌ایرانی‌ِ محله‌ی کشتارگاه یزد،
و احترام دوستانی که در اینجا از آنها انتقاد کرده ام.

پیوسته دل‌ات شاد و لب‌ات خندان باد!
این هفته فیسبوک با پاراگرافیست‌های قلمبه سلمبه‌گوی افراط-تفریطیِ خرد و عاطفه گسیخته‌ی پرسش‌سوزِ استدلال‌لال‌کن‌اش با استناد‌های لاجوردی‌اش و با خبر‌های شوم مکبثی‌اش روان و حتا تن‌ مرا تا مرز فلج نژند و رنجور کرد. دوستان نوخاسته‌ی ما آن خوشه چینان دانش‌هایی‌ که چون فقر و ناامنی و آینده سوختگی در دانشگاه‌هایی‌ به نام‌آزاد تقسیم شد آن فارغان تحصیلاتی که چون هیچ خاطره‌ای از ایران و ایرانی‌ پیشانسل خود نداشتند و از آنرو یا مغز‌های عزیزشان به خشکشویی تعصب رفت یا فراری شد یا به افسون واردات فکری تعمید ذهنی‌ یافت و یا و یا و یا...آن جعفر‌خان‌های فرنگ‌سر خود که دهان‌هایی‌ لبریزنده از اسم‌های کتاب‌ها و فیلسوفان مرده دارند و از دم مثل هم حرف می‌‌زنند مثل هم پز می‌‌دهند مثل هم فروتنی می‌‌کنند مثل هم متفاوت اند از هر چیز تفاوت‌انگیز مگر در حرف و ادعا‌های چنین گفت‌فلان و چنان‌گفت‌بهمان، آن صادر‌کنندگان حکم‌های قاطع، انکار‌های نکیر و منکر‌پسند و آغاز و پایان‌ساز برای تاریخی‌ که نه سر دارد و نه بیخ، آن ندانندگان یا از یاد‌بردگان این نکته‌ی ساده که سخن را می‌‌توان مفت و مسلم پراکند و هر خموش‌لاخی را از آن آکند ولی‌ ولی‌ ولی‌، سخن خاکستر و خاک‌اره نیست که باد آن را بردارد و ببرد و گم و گور کند سخن می‌‌روید و به خوشه و دانه می‌‌نشیند و خرمن می‌‌شود و خرمن‌های گفته نوشته آنهم در این عصر حافظه‌ی بی‌ نیاز از حافظ‌ها سراسر قلمرو زبانی-ذهنی‌ ما را در می‌‌نوردد اگر حب حیات و نقل و نبات و گنه گنه و ددت و آشغال یا نوشدارو و زهر نشود اگر اگر هر چه بشود یا نشود پرهیخته از نیکی‌ یا بدی، تصرف می‌‌کند اشغال می‌‌کند به اصطلاح سبد گفتمان‌ها می‌‌شود می‌‌تواند شفا دهد کور کند زخمی و مسموم کند چرک انگیزد عفونت زداید دوستی‌ و دشمنی و جنگ و صلح زاید. سخن تا آنجا که به دو‌پای هذیانگو مربوط است بخواهیم یا نخواهیم دیگر هسته‌ی هستی‌ ما شده است. این تمدن با سخن است که سر پاست. سخن را از آن بگیری بر می‌‌گردد به جنگلی‌ که از شامپانزه‌ها دزدید تا موز بکارد بی‌ آنکه دیگر حتا شایسته‌ی همنشینی با شامپانزه‌ها باشد.

این چه مدرسه‌ای ‌ست که آق‌معلم‌های عصا‌مآب‌اش با آن زبان افتضاح حوزه‌ایِ طلبه‌های تن‌ پرور بیاض‌خوان و شرح‌گوی الکن همیشه طلبکار خود‌هگل‌آگامبن‌لکان‌دلوز‌پندارِ نجس‌طاهر‌شعار و مدعی‌العموم‌کردارِ تخته استدلال می‌‌نشینند چند‌نفری مقاله می‌‌نویسند و نرشته می‌‌بافند و نبافته وامی ریسند و به سادگی‌ غسل جنابت کتاب عمر یکی‌ از چکیده‌ترین، دقیق‌ترین و زبان‌افروزترین پیش‌برندگان شعر یک کشور را می‌‌شویند و در تشت تشتت بنابراین‌های بی‌ مبنا‌ی خود می‌‌ریزند و از بام می‌‌اندازند که آهای! چه نشسته‌اید که جنبش شعر حجم ترجمه‌ای بیش نبوده و شاعر معروف‌اش از نردبانی از نعش دیگر شاعران بالا رفته و حالا باید حساب‌اش را رسید؟ آقایان محترم! بهتر نیست پیش از دراز‌کردن دیگران، دو پک دودِ نامسلح بخورید و زبان بورزید و تمرین نوشت کنید تا دست کم خواننده بداند منظورتان از این کیلومترها حیف و میل خط چیست. هشت‌خط از نثر کسی‌ که در باره‌اش می‌‌نویسید را بخوانید و هشت‌خط در باره‌ی همان‌خوانده بنویسید و  بخوانید تا دستتان بیاید کی‌ در حاشیه‌ی آلت خود و دیگران است و کی‌ در متن حالت خود، حالتی لبالب از متن و من و نو نو نوشتن. حالت هشتاد‌سال‌سخن و متنی که پوست‌پشتِ پوست می‌‌اندازد. کسی‌ مثل او که پیش از دانستن نوشتن می‌‌نوشته نمی‌‌تواند نوشت: سوخت از انار...از مار نوشتن آموخت.

این چه راست‌کاو تاریخ‌پرسی‌ ‌ست که با هیجان‌زدگی ناشی‌ از دو خاطره از کودکی برای محکوم‌کردن گروهی به دام خشونت خود و رقیب‌افتاده از جلاد اسیران همان گروه، از اسدلله لاجوردی، آیشمن ایران، مستند ویدئویی می‌‌آورد که ببینید اینها شکنجه گر‌ بودند؟( همین‌جا بگویم که امروزه شخصاً همه‌ی گروه‌های چریکی پیش و پس از این رژیم امّ التروریسم را در دوره‌هایی‌ که می‌‌جنگیدند تروریست می‌‌دانم حتا اگر آنها ترور‌های خود را ترور یا اعدام انقلابی بنامند. این البته هنری نیست. هنر درک ریشه‌های خشونت است و شک به درخت قدرت که از آن ریشه‌ها خوراک می‌‌خورد.) مگر می‌‌توان برای محکوم‌کردن یهودی هلوکاست‌دیده از آیشمن فکت آورد؟ یا از آریل شارون برای محکوم‌کردن صبراییان و شتیلاییان؟ چرا ناگهان دوستی‌، عزیزی، کسی‌، پزشک فلسفه دان سنگین‌وزن‌سخن‌پراکن شعر و موسیقی‌ و هنردوستی چنو روز روشن دست به چنین فاجعه‌ای از گیج‌سری و التقاط ذهنی‌ می‌‌زند؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ چطور می‌‌تواند در کشوری که از روز اول انقلاب اشغال-سیاسی-سکتی شده در کشوری که یک‌دفعه به مدد معماران بی‌ همه چیز جنگ سرد به دست فرقه‌ی فدائیان اسلام، کثیف‌ترین گروه تروریستی تاریخ معاصر افتاده با ملت ماهزده‌ی نقش‌دیواری که هیچوقت نه سر پیاز بوده و نه ته  سیر، دم از خلع سلاح قانونی بزند؟ از سکوت "قاطبه"ی مردم و "مسئولین"( عجب!) در برابر یک نسل‌کشی‌ به شگفت آید؟ چطور؟ چطور؟ چطور؟ چرا برای یک انتقاد ساده باید صد بار قربان‌صدقه‌ی یکدیگر برویم و به هم وثیقه بدهیم که عاشقتم دوست‌ات دارم جونمی؟ مگر قرار نبوده با نقد و انتقاد بحران‌کاوی کنیم و از وضعیت بحرانی‌ به در آییم؟ مگر پرستاری که دارد ما را تنقیه می‌‌کند دکتری که غده‌ی ما را عمل می‌‌کند به ما نظر بد دارد؟ دکتر‌جان! این انگشت تو در کون من چه می‌‌کند؟ مگر خودت کون نداری؟ می‌‌دانی معنی‌ این رفتار چیست؟ ما انتقاد نمی‌‌شناسیم. یا صلوات می‌‌فرستیم یا لعنت می‌‌کنیم. یا انکار یا قبول. راه میانه‌ای در میانه نیست. بابا شچوکار بود که در زمین نو آباد می‌‌گفت: امتقاد، امتقاد سر خود؟

چرا از نتیجه‌ی دو بر هیچ تیمی بر تیم دیگر به صرف سیاه‌پوست و قربانی‌بودن بازیگر، حتا در کشور خودش ایتالیا، یک‌دفعه گریز به صحرای آشویتس و نازیسم بزنیم که بعله! آلمان همان آلمان است و دهن اتحادیه‌ی اروپا را صاف کرده و چه و چه؟ چه لذتی در خواندن و شنیدن این ترانه‌های نفرت‌انگیز منطق‌گریز همینطوری به طور کلی‌ هست؟ چرا اینقدر زود هیجان‌زده می‌‌شویم؟ این که یک رفتار توده وار است. چرا توده وار حرف می‌‌زنیم؟ چرا "افکار" توده وار را در زرورق‌های شیک‌سرشتانه می‌‌پیچیم؟ مگر مرض داریم؟

باران چرا. سونامی چرا. کولاک چرا.

اندکی‌ پیش دوستی‌ این ویدئو را برایم فرستاد. پسباز مرگ روشنک، آن دارای خوش‌خوترین گلوها و صدایی لبالب از نیکخواهی و بی‌ آزاری و نازکی و نرمی:
 پیوسته دل‌ات شاد و لب‌ات خندان باد!
 همراه با آن غزلِ سرگیجه آوراز بس‌مهربانی و همدلی و اعتماد و امید به جهان و جهان‌آرائی با آواز آن دو بی‌ همتایی که آفتاب درخشان و خنکای خانه‌ها و خواب‌آکندگی پس از ناهار ایرانی‌ را رویای بیداری می‌‌کردند: بوی جوی مولیان آید همی‌...


وقت‌هایی‌ هست که چشم‌هایت ماهیان محال ارومیه می‌‌شوند. چنان ناگهان آب شور تلخی‌ از آنها شتک می‌‌زند که عدسی‌‌هایت پاره می‌‌شوند. چنان آه و افسوسی از نهادت زبانه می‌‌کشد چنان دودی از سرت می‌‌خیزد چنان‌چنان‌چنان شرم و درد و دریغی که خون‌ات سرخ‌تر می‌‌شود و گردش‌اش گیج‌تر از زمینی‌ که هر گوشه‌اش مشتی بیگانه سر به هم سر می‌‌کوبند: قوچ‌های حشریت سوزمانی‌سوز. چنان دشنامی از در و دیوار می‌‌بارد و چنان نام ایران در این دشنام‌باران گنداننده از هر سو لیز می‌‌خورد و چنان بازار تهمت و توهین و افترا و کلیشه و کورش و فرزند و آریا از همه سو داغ است و چنان دروغ و دغل با انگشت‌های قاره پیما و کج‌کلاه‌خان‌های وراج‌اش دور برداشته که انگار ایران گهواره‌ی ازلی ابدی همه‌ی شرارت‌ها و تباهی هاست. این طرف سوئیس است آن طرف دانمارک آن طرف فرانسه آن طرف آلمانی‌ که ناگهان موسیاه و سبزه‌ی بانمک فاشیسم و نازیسم و معمار هلوکاست همسایگانی سراپا دموکراسی و ناز و نعمت و آسایش و امنیت شده: آلمان دومی‌ که از جنگ جهانی‌ دوم کوچ کرد و ساکن تاریخ ما شد: جمهوری "فارس" آلمان فرزند آریایی کورش.
 یکی‌ به تیم آلمان گل می‌‌زند پاراگرافیست می‌‌نویسد: آفریقا دروازه‌ی آشویتس را فرو ریخت. مشتی جاهلِ مرکب خانه‌های افغان‌ایرانی‌های یزد را می‌‌سوزند و محله‌ی کشتارگاه را به ننگ و نفرت خودشان مسما می‌‌کنند آن دیگری می‌‌نویسد: اعتراف کنیم که ما کثیف‌ترین فاشیست‌های زمین‌ایم. آمین!( دون‌کورلئونه هم در گادفادر سه دقیقا در اوج جاه‌طلبانه‌ترین‌نقشه‌ی مالی‌-جنایی زندگی‌‌اش برابر کاردینالی با "چهره‌ ی انسانی‌" اعتراف کرد: من جنایت‌های بسیاری کرده‌ام. حکم قتل برادرم را داده‌ام ...اوهو اوهو اوهو...ای خاک بر سر گاد‌فدری که یک کشیش شپشو را پدر خود بخواند.)

چرا همه‌ی هست و نیست یک کشور را به نام قمهوری اسلامی تعمید می‌‌دهند؟ ملت ایران=جمهوری اسلامی. چرا از یاد می‌‌بریم که آنکه کوچک‌ترین فحش‌اش به ایرانی‌، فرزند کورش است  خودش زوزه‌ی گرگ خاکستری می‌‌کشد؟ فرزند کورش‌بودن ابلهانه است. درست!(کورش فرزند پندار و کردار خودش بود) اما آیا فرزند چنگیز‌خان‌بودن افتخار دارد؟ همه‌ی هم‌مرز‌های ما از دم دیگر‌آزار و نژاد‌پرست اند. کرد را در چهار( حالا سه) کشور می‌‌آزارند. خودش هم از همین الان دست کم در اقلیم آمریکایی‌‌اش پتانسیل نسق‌کشی‌ از دیگران را دارد.  بلوچ در هر چندسوی مرز تنگدست و تنگ‌آسایش و ناامن است. آیا مافیای سعودی و اماراتی عرب‌های ما را بیشتر دوست دارد؟ چرا عرب‌های هموطن-ناهم‌مذهب خودش را مثل گوسپند سر می‌‌برد و ولیمه‌ی فتح و ظفر می‌‌دهد؟ نکند این ناگهان‌ناایرانی‌شدگانِ از دم‌طیب و طاهر از شرایر ایرانی‌ فکر می‌‌کنند که کلید رستگاری همه‌شان دست چلبی‌های دلال جنگ غرب است. حمله‌ای می‌‌شود از چهار طرف ایران را می‌‌درند و یک‌شبه اقلیم‌های دموکراسی و رفاه از خاک سر بر می‌‌آورد! عجب! چه معجزه‌ای! پس هنر خودشان چه می‌‌شود؟ این که صدقه‌ی غرب است اگر داده شود. شاید غرب آنها را صادقانه دوست خواهد داشت. اوباما، اولاند، مرکل. چه عاشقانی! چرا از یاد برده‌ایم که آنچه ما را شقه می‌‌کند تنها یک کارد بومی به دست یک قصاب خودمانی نیست؟ چرا فراموش کرده‌ایم که این خون مسموم همه جا می‌‌ریزد. همه جا را آلوده. حتا، نه، به ویژه همانجا‌ی تر و تمیز فرندلی‌ای که چندین‌هزار‌نفر پشت کامپیوتر‌های هول‌انگیز‌پیشرفته‌شان نشسته اند و دارند نرزنبور‌های زندگی‌-گزشان را هدایت می‌‌کنند آنها که با انگشت‌هایشان از نظامی‌شهری در آمریکا هواپیما‌های بی‌ سرنشین را ژوبین‌افکن مرگ‌های زئوسی می‌‌کنند. این تمدن در همه‌ی قلمروهایش گندیده و انقراض یا بدتر از آن رسوایی بازگشت به بربریتی کاسته و چنگ و دندان‌چیده به ریش‌اش از هم‌اکنون می‌‌خندد. این توپ خشم و خشونت گسل‌گشا نام بسیاری از کشور‌ها و مردمان را پست و ننگین کرده. حالا هم نوبت ماست. آنکه می‌‌گوید همه‌ی ما از دم درنده‌ایم می‌‌خواهد درنده خوئی خود و امثال‌اش را تسکین دهد. ما نه نیکی‌ محض‌ایم نه پلشتی مطلق. استعداد پاره‌ای از این و تکه‌ای از آن را به بسیاری و درهم و برهم داریم. جارچیان نفرت و خشونت با نوشتن همه‌ی سیاهی‌ها به حساب نامه‌ی "فارس"ها سپید‌نامه نمی‌‌شوند.

آنکه همه‌ی شر و همه‌ی خیر را در دو کفّه‌ی یک ترازوی نامیزان می‌‌گذارد و انتظار دارد برای هوش سر‌خورده‌اش هورا بکشیم نبوغی بیش از بوش پسر و خامنه‌ای از خودش نجرقانده: محور شرارت. دشمن. دشمن. دشمن. ما آنها. بول‌شیت!

رود آموی و درشتی‌های او
زیر پا چون پرنیان آید همی‌.

مرا ب

  مرا برده‌ا‌ند و من هنوز اینجایم مرا مرده‌ا‌ند و من هنوز اینجایم مرا نصفه‌نیمه خورده‌ا‌ند و من هنوز اینجایم نگاه کن! برده‌مرده‌نصفه‌نیمه‌خو...